بیست‌و‌سه‌سالگی

دوست دارم یک روز مرخصی بگیرم و فقط بشینم گریه کنم. بهم می‌گه گریه‌هات از وقتی شروع شد که رئیس‌جمهورت کشته شد. خنده‌ام می‌گیره. هزارتا حدس می‌زنه، هیچ‌کدومش باعث این وضع نیست.

 

می‌دونی، هرچقدر می‌گذره، غم رفتنش توی قلبم به لایه‌های عمیق‌تری نفوذ می‌کنه. بین همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسم، فقط به اون می‌تونستم بگم چه‌مه، و احتمالا می‌فهمید. اگه حس می‌کردم که توی این غم تنها نیستم، خیلی از بارش کم می‌شد.

 

نمی‌دونم چه narrativeای دارم برای فکر کردن بهش. قبول کنم عشق واقعا به زندگی رنگ می‌ده؟ یا به روایت محبوب و آرامش‌بخشم بچسبم که زندگی توی هیچ‌کس خلاصه نمی‌شه؟

 

 

یک بار، احتمالا حداقل حداقلش هفت سال پیش، بهم گفته بود که هیچ‌وقت معمولی نمی‌شم. سنی ازم گذشته و آخرین باری که فکر کردم کسی معمولیه. یادم نمیاد. ولی هرازگاهی حرفش میاد توی ذهنم، و این‌طوری تفسیرش می‌کنم که هیچ‌وقت اون رابطه‌ای که با زندگی دارم، خراب نمی‌شه.

 

ولی نمی‌دونم. خیلی غمگینم. هیچ ایده‌ای ندارم که چی کار می‌کنم و چی کار خواهم کرد. دنیای اطرافم در عین مربوط بودنش، به وجدم نمیاره. حس می‌کنم گم شدم و دور از تو سخته که باور کنم اصلا قبلش مسیری داشتم.

 

همه‌ی این‌ها هست، برنامه ریختن و خونه اومدن و گریه کردن هست، و در کنارش یک کپه لباس که باید هرچی زودتر بندازم توی ماشین و پهنشون کنم.

۱

اواسط می

خسته شدم از غم. هیچ‌جوره نمی‌ره. می‌دونی، جدا بودن از زندگی نمی‌ترسونتم. فکر نمی‌کنم واقعا جدا هم باشم البته. رشته‌های متفاوتی وصلم می‌کنند. توی آزمایشگاه با تاراس، سوپروایزرم، بهم خوش می‌گذره. سر‌به‌سرم می‌ذاره و سر‌به‌سرش می‌ذارم و شنیدن تعریف‌های سه ماه یک بارش و افزایش فراوانی‌شون خوشحالم می‌کنه. احساس می‌کنم به این‌جا تعلق دارم و این هم احساس پس‌زمینه‌ی خوبیه.

ولی داشتم می‌گفتم؛ بزرگسالی احتمالا شجاع‌ترت می‌کنه. می‌بینی که حتی اگه رشته‌ی زندگی رو رها کنی، نیم‌متر پایین‌ترت زمین محکمه. غم ولی نمی‌ره. برای من نرفته. از خودم می‌پرسم برای چی دارم این غم رو تحمل می‌کنم، و خب اول این که چاره‌ی دیگه‌ای ندارم خیلی، دوم این که درسته من مسیر خودم رو نمی‌دونم، ولی چندتا مسیر اشتباه می‌شناسم. 

نمی‌دونم، دارم احتیاط می‌کنم؛ یک روز شاید مسیر خودم رو پیدا کردم و حسرت زمانی رو خوردم که روی مسیرهای اشتباه صرف شد. 

 

زندگی داره می‌ره و منم باهاش می‌رم. کاش یکم لجبازتر بودم. خودم رو توی این جریان رها نمی‌کردم. من حتی خودم رو توی جریان رها نمی‌کنم؛ می‌بینم جریان کجا می‌ره و تلاش می‌کنم ازش سریع‌تر برم. شاید توضیحی برای توی آکادمی بودنم.

می‌خواستم بگم به یک نشونه‌ای یا کمک بیرونی نیاز دارم که نجاتم بده؛ ولی خب فکر نکنم. فکر می‌کنم راه خودم رو پیدا می‌کنم. ولی حالا اگه تقلبی هم بهم رسید، استقبال می‌کنم ازش.

۰

اواسط بهار

فواد وقتی پیشمه، دو دقیقه نمی‌تونه ساکت بمونه. تا یک ثانیه سکوت می‌شه، می‌پرسه "خب دیگه چه خبر؟". بهش می‌گم بذار راجع به موضوعات واقعی حرف بزنیم و چرت‌وپرت نگیم، ولی نمی‌ذاره که.

پیش خودم فکر می‌کنم، و می‌بینم منم چیزی برای گفتن ندارم. هرچی برای گفتن هست، ته ته دلم می‌گذره. همراه کلی غم. هیچیش برای یک گفت‌و‌گوی دوستانه توی یک روز آفتابی بهاری مناسب نیست. 

امروز وسط جنگل داشتیم راه می‌رفتیم و قاصدک دیدیم. من می‌گفتم فوت کردن قاصدک برای رسوندن پیامه، اون می‌گفت برای آرزو کردن. قرار شد آرزو کنیم یا پیام برسونیم. فکر کردم که پیامی برای رسوندن نیست. آرزو کردم که توی زندگی‌م باشه.

 

امروز انوجا از سر دلتنگی گریه می‌کرد. گفتم که درکش می‌کنم. که وقتی کسی رو واقعا، به‌خاطر خودش، دوست داشته باشی، غمش هیچ‌وقت نمی‌ره. این موضوع واقعا می‌ترسونتم. که هرچقدر نادر، یک جا ممکنه قلبت گیر کنه، و وقتی گیر کنه، گیر کرده. 

حتی romanticiseاش نمی‌کنم خیلی. با خودم فکر می‌کنم که من یک نفر رو پیدا کنم که باهاش بودن نصف این مقدار هم خوش بگذره، من راضی‌ام. این‌قدر دوست داشتن این شکلی درد داره که به محض این که فرصتش رو پیدا کردم، پرتش می‌کنم از پنجره بیرون.

در نهایت هم البته فکر نمی‌کنم دنیا و زندگی به آدم‌ها محدودشدنی‌اند. 

۲

میل به صبحانه خوردن با دیگران

دیروز رفتیم دریای بالتیک. اولین بارم بود. چهار کیلومتر با پاهای برهنه راه رفتیم و آخرش به گریه خیلی نزدیک بودم. شبش Encanto دیدیم و از چیزی که یادم بود، قشنگ‌تر بود حتی. از سفر کردن با دیگران می‌ترسیدم، ولی در عین این که ارتباط عمیقی نداشتیم، واقعا سفر خوشایندی بود. هنوز نمی‌تونم صداقت و مهربونی رو با هم handle کنم البته.

مامان و بابام رفته بودند توس و از خودشون عکس گرفته بودند. روند پیر شدنشون رو، به‌خصوص بابام، به وضوح می‌بینم و قلبم می‌شکنه. نمی‌دونم آیا اون‌ها هم در دردند از دوری من، یا سرشون با زندگی گرمه.

 

این که بگم احساس تنهایی می‌کنم، بیان دقیقی از وضعیت نیست. به طرز عجیبی واقعا تنها هستم. نه این که قدر دوستی رو ندونم، ولی دوستی فقط گذر از زندگی دیگرانه. نمی‌ترسم اصلا. فکر می‌کنم در این سن با تنهایی راحتم. ولی اگه تنها نبودم، خوشحال‌تر می‌بودم. 

 

فکر می‌کنم نگرش خوبی به زندگی دارم الان. تلاش می‌کنم به عادی بودن زندگی خرده نگیرم و دنبال هیجان self-destruction نباشم. برای چیزهای کوچک و بزرگ صبور و محتاط باشم. 

حس می‌کنم توی مسیر خودمم. فکر می‌کنم توی یک قسمت آروم و بلند و بی‌اتفاقش. تلاش می‌کنم توی مقیاس چندساله به زندگی نگاه کنم. آروم‌آروم پایه‌های زندگی رو بسازم و برم جلو.

در ارتباط با آدم‌ها هم محتاطم. خیلی خلاف طبیعتمه، ولی فکر این که هیچ حرکتی درباره‌ی انسان‌ها برگشت‌پذیر نیست، به کنترل کردن رفتارهام کمک می‌کنه.  

 

تلاش می‌کنم خوب باشم، ولی دلم تنگه، آزمایش‌هام سخت‌اند، و فکر نمی‌کنم با کسی واقعا حرف بزنم. احتمالا ولی خوبی بزرگسالی همینه که به طرز عجیبی قوی‌ای. نوشتن و دویدن هم همیشه کمک می‌کنه.

بی‌میل نیستم برای دیدن یک نما از آینده ولی. احتمالا به لحظه‌های سخت یک معنی‌ای می‌داد.

۱

آپریل برفی

به بهانه‌ی آروم و بی‌حاشیه بودن زندگی، نوشتن رو عقب میندازم و فکرها توی ذهنم می‌مونند و فراموششون می‌کنم.

 

می‌دونی، خوب می‌شه اگه با کسی از فیلد خودم توی رابطه باشم. این‌قدر دوست دارم برای یک نفر تعریف کنم که دارم توی آزمایشگاه چی کار می‌کنم. این‌قدر دوست دارم کسی دقیقا پیشرفتم رو بفهمه. وقتی تزم رو تموم کردم حتی عمیقا ناراحت بودم بابت این. که دوست داشتم کسی باشه که باهاش جشن بگیرم. توی ذهنم دوست‌ها هنوز غریبه‌اند کمی.

 

احساس ضعف می‌کنم بابت این نیاز به انسان‌ها. چند شب پیش این‌جا بود و داشتیم با هم نقاشی‌های رنسانس رو نگاه می‌کردیم و داستان پشتشون رو می‌گفت. هی تلاش کردم جلوی خودم رو بگیرم و درنهایت باز هم سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم.

نه این که قسم خورده باشم در تنهایی بمیرم، ولی دوست ندارم این میل درونی کورم کنه. که به‌زور خودم رو وارد زندگی کسی کنم و درنهایت هم به این نتیجه برسم که باید برم.

نمی‌دونم؛ موفقیت نسبی‌ای دارم در کنترل کردنش. قبلا اگه بود احتمالا اهمیتی نمی‌دادم که چی می‌شه. به توانایی خودم برای move on کردن از آدم‌ها مغرور بودم. الانم فکر می‌کنم گذر می‌کنم، ولی مسیر زندگی‌م نباید اون‌قدر برام بی‌ارزش باشه که همین‌طوری سر هیچی منحرفش کنم.

 

دوست دارم هوا گرم باشه، من خسته نباشم، و یکی بغلم کنه یکم.

۰

واقعا عجیبه که شب نمی‌مونه.

چند روز پیش به این نتیجه رسیدم که اسم دخترم رو بهار بذارم. هر بار اومدنش تا عمق دلم رو گرم و تمیز می‌کنه. امروز خیلی خوشحال بودم، دیروز هم خیلی خوشحال بودم، احتمالا فردا هم خیلی خوشحال باشم. اتفاق خاصی هم نمیفته، فقط شکوفه‌ها رو می‌بینم و دلم باز می‌شه و تمام این زمستون و پاییز زخم‌هاش محوتر و محوتر می‌شه.

اتفاق خاص البته میفته. تا دو سه روز دیگه تز ارشدم رو سابمیت می‌کنم. گفتن این جمله و دیدن گذر زندگی‌م جالبه. این که شش ماه دیگه بیست‌و‌چهار سالم می‌شه هم. 

نمی‌دونم خوشحالی‌م رو چطور بروز بدم. الان هم یکم فکر کردم که اصلا چه خبره که من این‌قدر خوشحالم. ولی بهاره و من یکم دیگه مدرک ارشدم رو می‌گیرم؛ چطور می‌شه خوشحال نباشم؟

۲

شش ماه به بیست‌و‌چهار سالگی

دیشب دو ساعت خوابیدم. ساعت پنج صبح داشتم تفریحی دنبال آپارتمان می‌گشتم. بلند شدم و اتاقم رو بالاخره تمیز کردم و یک بار سنگینی از دوشم برداشته شد. لحاف و پتوم رو توی ماشین لباسشویی انداختم، ویدئوکال رفتیم و چایی می‌خوردم. آخرش خوابم گرفت و ساعت دوی ظهر در حالی که بیرون بارون می‌اومد و می‌خورد به پنجره‌ام، خوابیدم و خیلی خیلی کیف داد. ساندویچ تست املت و پنیر خوردم که از یک دنیای دیگه بود از لحاظ خوشمزگی. 

جزئیات نسبتا بی‌اهمیت زندگی؛ ولی خود دیشب و امشبم خیلی فرق دارند.

 

این‌قدر در طول این چند ماه تغییر کردم که خودم رو نمی‌شناسم گاهی. مهم‌ترین دلیل این که خودم نبودم قبلا، میل عمیقم به جواب ندادن به بعضی حرف‌های دیگرانه. لزوما به دلیل بی‌علاقگی نیست؛ فقط حرفی ندارم. 

امروز یک بحث مهمی رو مطرح کرد و من در جواب هیچی نگفتم. با این که مربوط به من بود، ولی فکر می‌کردم نظر من اهمیت و نقشی در این بحث نداره و چرا باید بیهوده حرف بزنم. 

عجیب‌ترین جنبه‌اش اینه که یکم احساس می‌کنم بقیه با این حالتم بیش‌تر کنار میان؟ شاید چون راحت‌تر می‌فهمند که من چی دوست دارم و چی دوست ندارم، در نهایت چیزها ساده‌ترند.

خودم هم خیلی راحتم. نمی‌دونم برای کسی قابل‌درکه یا نه؛ ولی این معمای همیشگی توی زندگی من بوده و این امید پیدا کردن جوابش، عمیقا خوشحالم می‌کنه. این که واقعا حس می‌کنم به افراد مرتبطم. این که مکالمه یک وظیفه برای انجام دادن نیست. وقتی این فشار از دوشم برداشته بشه، زندگی چند درجه روشن‌تر می‌شه.

 

فکر کردم که ولی اگه تا آخر عمر تنها بمونم، پس مادر بودن چی می‌شه، و برای واقعا اولین بار در زندگی‌م، فکر کردم که مهم نیست که. 

واقعا نیاز اساسی‌ای نمی‌بینم و این هم خیلی خوشحالم می‌کنه. سخته البته توضیح دقیقش؛ که اگه از دید یک ناظر خارجی نگاه کنم، احتمال قوی یک روز ازدواج می‌کنم، یک روز مادر می‌شم، و تقریبا مطمئنم که کل تجربه من رو تغییر می‌ده و آدم بهتری می‌سازه ازم و زندگی به یک سطح جدیدی می‌رسه.

ولی، منتظرش نیستم. از مستقل بودن لذت می‌برم و قدرش رو می‌دونم. خودم رو تنهایی دوست دارم و خوش می‌گذره بهم. می‌دونم که استانداردهای بالایی برای رابطه دارم، و خوشحالم که در کنار این استانداردهای بالا، تنهایی رو هم پذیرفتم. 

 

امشب انوجا یک سوال پرسید که دوست نداشتم جواب بدم و گفتم نمی‌گم. اصرار کرد و گفتم راحت نیستم. چند بار اصرار کرد و هر بار گفتم نمی‌گم. حتی سخت هم نبود مقاومت کردن. حتی احساس confrontation نداشت. یعنی سر همین چیزهاست که می‌گم خودم رو نمی‌شناسم و گاهی اوقات دلم یک جور خوبی می‌شه وقتی فکر می‌کنم من این صفات رو توی خودم به وجود آوردم بالاخره.

۰

I'm looking for a way out

امشب با فواد قرار بود برم قدم بزنم، ولی هوس رستوران ایرانی کردم و رفتیم که بریم، ولی وقتی رسیدیم، دیدیم که بسته است و یک رستوران رندوم قشنگ اطرافش رفتیم. یک آقای سیاه‌پوستی گارسون بود و تا نمای ما رو دید، شروع کرد انگلیسی حرف زدن و گرم و مهربون بود. فواد این‌قدر خوشش اومده بود که گفت اسمش رو می‌پرسه وقتی بیاد سفارش بگیره. گفتم الان مثلا با اسمش می‌خوای چی کار کنی، و آخر هم نپرسید.

بعد از سفارش دادن داشتیم حرف می‌زدیم، طبعا به فارسی، و این گارسون از ناکجا ظاهر شد و به فارسی پرسید که آیا درست می‌شنوه که ما داریم به فارسی حرف می‌زنیم. من فکر کردم لابد پارتنرش ایرانیه. برای اولین و آخرین بار باید بگم که برگ‌هام ریخته بود. بعد آقا خودشون رو معرفی کردند و اسمشون مهرداد بود :)) بعد من هنوز فکر می‌کردم اوووه، چقدر فرهنگ ایران رو دوست داشته که اسمش رو عوض کرده :)))) و بعدش اضافه کردند که مادرشون از تهرانه و پدرشون از بوشهر و بالاخره من موقعیت رو گرفتم.

به فواد می‌گم قسمت این بوده که اسمش رو یاد بگیری.

 

بعدش خیلی رندوم رفتیم یک پارتی ایرانی و طبعا خوش نگذشت. آیا این که از مردهای هم‌وطنم به‌طور پیش‌فرض شک دارم، از من یک آدم افاده‌ای می‌سازه؟ نمی‌دونم. 

فقط هم مردها نیست. اصلا انگار غیرممکن باشه که با یک جمع غیرآکادمیک بتونم ارتباط بگیرم و همیشه شک‌های خودم رو دارم. آیا خودم رو بالاتر می‌بینم؟ شاید. آیا برنامه‌ای برای اصلاح خودم دارم؟ نمی‌دونم، بهم ثابت نشده که اشتباه می‌کنم. 

 

همون پاراگراف Normal People؛ حس می‌کنم زندگی یک جایی دور از من داره اتفاق میفته و من جزئی ازش نیستم.

پارتی خوش نگذشت، منم توقع نداشتم خوش بگذره. ولی دوست دارم توی یک موقعیت جدید باشم.

 

آدم‌های جدید واقعا توی زندگی‌م میان. هم‌آزمایشگاهی آمریکایی‌م که مدت‌هاست دوست دوریم، امروز بهم می‌گفت که واقعا یک زمانی باید بریم بیرون. منم دوستش دارم، ولی بهش گفتم من می‌ترسم که با کسی برم بیرون و حرفی نداشته باشم. 

ولی واقعا از دست خودم خسته شدم یکم. توی comfort zoneام دارم غرق می‌شم.

۲

کنجکاو برای آینده*

یک فروردین خیلی خوب بود. توی آزمایشگاه خوشحال بودم و زیر نور آفتاب و در هوای آزاد ناهار خوردیم. شب پارتی داشتیم و میزبان خوبی بودم و رقصیدیم و فکر می‌کنم به همه خوش گذشت.

 

باید بخوابم، ولی از اون شب‌هاییه که فکر آینده شوق و تشویش توی دلم میندازه. نمی‌دونم دقیقا چی، ولی شاید این که هزارتا سارا در آینده هست. این که من می‌تونم این chaos رو از هزار زاویه‌ی دیگه ببینم. حتی حدسی ندارم که اون هزارتا سارا چه‌شکلی قراره باشند. 

 

به بقیه نمی‌گم، ولی من هنوز بهش فکر می‌کنم. دقیقا فکر می‌کنم. نه با درد یا دلتنگی فراوان. فقط وقتی در آشپزخونه رو باز می‌کنم، فکر می‌کنم که این‌جا می‌دیدمش. هر وقت از اون راهرو رد می‌شم، یاد اون باری میفتم که داشت می‌رفت اتاق میکروسکوپ و داشتیم حرف می‌زدیم و فکر می‌کردم که بالاخره راهی که بین ما هست، به تعادل و ثبات رسیده.

گیر نکردم روش. دارم به زندگی ادامه می‌دم. صدقه‌سر اون، با بقیه‌ی انسان‌ها ارتباط واقعی‌تری پیدا کردم و احساس تنهایی نمی‌کنم. ولی خب، نمی‌تونم ته دلم آرزو نکنم که کاش زندگی بهم برش گردونه.

گاهی فکر می‌کنم که چی می‌شه اگه برگرده. نمی‌تونم حدس بزنم. شاید برگرده و فقط هرازگاهی شانسی با هم حرف بزنیم. شاید برگرده و برای من بمونه. با هم همه‌جای این شهر قدم می‌زدیم و می‌تونستم تا نزدیک به اواخر این زندگی بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم. شاید هم یک جایی بین این دوتا. 

این‌قدر بهم برمی‌خورد وقتی کسی فکر می‌کرد که روش کراش دارم. عشق در برابر احساس من چیزی نیست.

 

کاش دلم آروم بگیره. بهار بیاد و من توی طبیعت باشم. زیاد بخندم و اتفاق بدی نیفته و بعد از همه‌ی این مدت سختی، به صلح و آرامش برسم. بار زندگی فعلا برام خیلی زیاده. این همه سختی اوکیه، ولی این همه سختی تازه اولشه. حس می‌کنم کوچک و ناتوانم برای بقیه‌ی زندگی.

شاید گناهی هم ندارم. شاید اگه کمی استراحت کنم، بالاخره شجاعت و آرامشم بهم برگردند.

 

* یک بار داشت تلاش می‌کرد سربه‌سرم بذاره و راجع به یک رازی کنجکاوم کنه و درنهایت بهم نگه. بهش گفتم راز من اینه که هیچ‌وقت کنجکاو نیستم. الان ولی واقعا کنجکاوم که ببینم آینده چه شکلیه.

۰

دوران گذار

چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم اگه با یک فرد غیرایرانی توی رابطه باشم، آیا برام مهمه که اون چه حسی به ایران داره؛ و نسبتا غیرمنتظره بود، ولی فکر کردم که آره، احتمالا مهم باشه.

زیاد با خودم حرف می‌زنم، و حتی اونم داره تغییر می‌کنه به انگلیسی. ایران مثل یک خاطره‌ی شیرین دوره توی ذهنم. امشب با مامان و بابام حرف زدم و داشتند از اوضاع اقتصادی می‌گفتند و من یک ذره حس کردم که انگار یادم رفته؟ نمی‌دونم چطوری رابطه‌ام رو با ایران و زبان فارسی توصیف کنم، ولی می‌دونم که در وجودم تنیده. دوست دارم بتونم از ایران و تهران و مشهد حرف بزنم. از نوروز، از یلدا. 

 

نصفه‌شب بیدار می‌شم و می‌رم پیش همسایه‌ام. برای فردا یک جشن نسبتا بزرگ برنامه‌ریزی کردم و به خودم یکم افتخار می‌کنم براش. خوشحالم که به‌خاطر تز این یکی رو هم کنسل نکردم. فکر می‌کنم یک جا باید بپذیرم که زندگی همیشه شلوغه، و اگه چیزی برام مهمه، باید براش بجنگم.

 

مامان و بابام امشب داشتند بهم می‌گفتند که یک مدت پیش بابام خون‌ریزی معده داشته. الان حالش خوبه. تلاش کردم که گریه نکنم.

فکرش هر لحظه می‌تونه گریه‌ام بندازه که من یک روز احتمالا مامان و بابام رو از دست می‌دم. خیلی اذیتم می‌کنه. فکر می‌کنم این چند ماه، این نگاه به زندگی توم جا افتاده، این غیرقابل‌اجتناب بودن غم و عذاب کشیدن. به پرهام می‌گفتم که یک روز این غم می‌ره. فکر می‌کنم زندگی یک زمانی سبک‌تر می‌شه. 

 

من اصلا اومدم که راجع به امسال بنویسم. خیلی سال سختی بود. واقعا از یک دوران سخت به یک دوران سخت‌تر وارد شدم و لابه‌لاش یک سری خاطرات زیبای نقره‌ای‌ای هم بود. در کل شکایتی ندارم. خوشحال نیستم، ولی زندگیه و دیگه چی کارش می‌شه کرد. هنوز معنا پیدا می‌کنم توی روزهام، و خودم رو توی مسیرم می‌بینم و این مهم‌ترین چیزه.

برای سال جدید، دوست دارم که زیاد مسافرت برم و بیش‌تر پارتی بگیرم.

۰

خوشحالم که بهار میاد، ولی منتظر یک چیز حتی بزرگ‌ترم.

می‌خواستم بگم عمیقا از زندگی ناراضی‌ام، ولی بعدش املت درست کردم برای صبحانه، رفتم خرید و آفتابی و گرم بود، برای اولین بار درمدت‌ها توت‌فرنگی دیدم و خریدم، برگشتم خونه و برای اولین بار در مدت‌ها ژاکت بهاریم رو پوشیدم و اومدم آزمایشگاه. کلی انسان رو به دورهمی‌ای که برای نوروز با زهرا دارم ترتیب می‌دم، دعوت کردم‌. به همکلاسی دبیرستانم که هانوفر پیام دادم که توی آپریل برم هانوفر و ببینمش.

الان زندگی بهتر به نظر میاد.

 

البته ناراضی‌ام همچنان، ولی دیگه وحشت‌زده و غمگین نیستم. از این شهر ناراضی‌ام. نه این که دوست داشته باشم جای دیگه‌ای زندگی کنم؛ دلم ولی می‌کشه به مسافرت. 

درس و کار زندگی بهم می‌دن و زندگی ازم می‌گیرند. این چند ماه نمی‌تونستم جز برلین هیچ حرکتی کنم. واقعا واقعا واقعا از خودم ناامیدم به‌خاطرش. این که روحیه‌ی مامانم که برای سفر همیشه بهونه توی دست‌و‌بالش داشت، بهم رسیده باشه، وحشت‌زده‌ام می‌کنه.

الان که به عقب یک لحظه نگاه کردم، حس می‌کنم مامانم travel anxiety داره. همیشه ازش روزهایی که داشتیم وسایل جمع می‌کردیم می‌ترسیدم و از دستش ناراحت بودم که چرا باید این‌قدر اذیت کنه سر چیز به این سادگی. خلاصه الان که یک اسم گرفت، حس می‌کنم کمی درکش می‌کنم.

نکته‌ی دیگه این که اگه من تا یک ماه دیگه دوچرخه نگیرم، واقعا از خودم ناامید خواهم بود. 

 

یکی از نقاط ضعف اساسی من مدیریته. شاید بگی مدیریت چی، و من می‌گم yes. اصلا محدودیت‌ها رو درک نمی‌کنم، مخصوصا اگه مربوط به خودم باشند. دوست دارم زیاد کار کنم، چون عمیقا دوستش دارم و بخش بزرگ و معناداری از زندگی‌مه، ولی بعدش به خودم میام و می‌بینم همه‌ی این چیزها رو دارم از دست می‌دم. آشپزی و مسافرت و کتاب خوندن و فیلم دیدن. 

اگه به خودم بود، می‌تونستم مدیریتش کنم فکر کنم. ولی سوپروایزرم هم این‌جا دخیله. مجبورم نمی‌کنه کاری کنم، ولی یک میل عمیق و درونی‌ای دارم که راضی‌ش کنم و تحت تاثیر قرارش بدم. من از بابام daddy issues ندارم، ولی زیر سایه‌ی این مرد دارم پیدا می‌کنم.

نمی‌دونم. باید یک خرده مرز تعریف کنم، ولی کار توی آزمایشگاه برای من career نبوده و نیست که ساعت پنج عصر بذارمش کنار و به زندگی‌م برسم. اون‌قدر ساده نیست و نمی‌تونم قول بدم که به‌این زودی از پس حل این مسئله برمیام. 

تصورم از زندگی ایده‌آل ولی نسبتا شکل گرفته. بتونم توی جای مجهزی مثل این‌جا، که ریسرچ قابل‌اعتمادی داره، کار کنم. شب‌ها آشپزی کنم و غذاهای جدید امتحان کنم. با انوجا یا تنها مسافرت برم هر ماه. آخرهفته‌ها خونه‌ی بنیامین movie night داشته باشیم. بدوم. 

شاید با هم بریم استانبول. یک روز میام ایران و مهرسا و ارغوان رو می‌بینم.

 

درنهایت، فکر می‌کنم در پس همه‌ی این جریان‌ها فقط دارم صبر می‌کنم. برای چی، نمی‌دونم. فقط صبر می‌کنم و تلاش می‌کنم یادم نره. چی یادم نره، نمی‌دونم.

 

یک آهنگ جدید از تام پیدا کردم. اولش این‌طوریه:

Touch woodThank my lucky starsKiss the new born babeToday the flowers leap from the vase

با شنیدنش تصور می‌کنم بهار باشه و سبز باشه و بریم دوچرخه‌سواری. مثل دوچرخه‌سواری توی مشهد با فرزانه و پگاه و شنیدن Take Care از Beach House.

۰

دو هفته از تز

خیلی می‌ترسم. تا دو هفته‌ی دیگه باید تزم رو نهایی کنم، و هنوز دارم آزمایش انجام می‌دم. نمی‌دونم چطوری ممکنه آدم شش ماه کم‌تر از ده ساعت در روز کار نکنه، و هم‌زمان احساس ناکافی بودن داشته باشه. البته که دومی به اولی می‌رسه.

 

همیشه به خودم اعتماد دارم. فکر می‌کنم که باهوشم، تلاش می‌کنم، و شوق دارم. فکر می‌کنم که همین‌ها کافیه و واقعا هم شاید باشه. صفاتی مثل وقت‌شناس و دقیق بودن برام کاملا جزئی و حاشیه‌ای بودند. 

نکته‌ی جالب آزمایشگاه که من در یک هفته‌ی اخیر فهمیدم، اینه که همین صفات‌اند که مهم‌ترین‌اند. هرچقدر دقیق‌تر، وقت‌شناس‌تر، و جزئی‌نگرتر باشی، بهتر. 

فکر می‌کردم که من پتانسیل زیادی دارم و شاید هم داشته باشم. ولی بدون برنامه‌ریزی قوی، تقریبا با اطمینان بالا می‌تونم بگم به جایی نمی‌رسم. فکر کردن به این نکته، در کنار حواس‌پرتی همیشگی‌م، واقعا شب سختی درست کرد.

سوپروایزرم چند وقت پیش سر یک چیزی بهم گفت که باید متواضع باشم، و من از دستش عصبانی بودم، و این حرفش عصبانی‌ترم کرد، چون به نظرم نامنصفانه بود. ولی حالا، با این که هنوزم عصبانی و شاکی‌ام، فکر می‌کنم که شاید از این حرفش بتونم استفاده کنم.

موضوع اعتمادم به خودم نیست دقیقا. شاید واقعا ته دلم خودم رو بهتر از بقیه می‌دیدم، و شاید این واقعا گناهه.

 

به طرز عجیبی این چند روز خودم بودم. هرجا نخواستم مکالمه‌ای رو ادامه بدم، ندادم. هرجا خواستم بحث رو به خودم بکشونم، کشوندم. هرجا خواستم حرف بزنم، حرف زدم و هرجا نخواستم، نزدم. مثل ساییدن این هولوگرم‌ها (؟) با سکه است؛ منتظرم ببینم که چه شکلی‌ام اگه همه‌ی این فیلترها روم نباشه.

ولی حس می‌کنم که چقدر سبک‌ترم.

 

واقعا بیست‌و‌سه‌سالگی تا حالا دهن من رو سرویس کرده بدون هیچ اغراقی. از لابه‌لاش ولی خاطرات پاترونوسی‌ای دارم. اون روز که هوا ابری بود و ما کلی راه رفتیم و آخرش توی ارتفاع نشستیم و چایی و شکلات خوردیم و خندیدیم. وقت‌هایی که روی تخت نیمه‌خواب بودم و حس می‌کردم که صورتم رو می‌بوسه و چراغ رو خاموش می‌کنه و می‌خوابیدم. اون باری که سر میز ناهار سوپروایزم برام بدون این که خواسته باشم، آفوگاتو درست کرد و این‌قدر تحت تاثیر قرار گرفتم که اشک توی چشم‌هام جمع شد. خوندن Riptide توی آزمایشگاه با همکارهام. خندوندن بقیه.

 

نمی‌دونم روابطم رو با بقیه‌ی انسان‌ها چطور تنظیم کنم حالا. فکر می‌کنم اولویت‌هام فرق کرده و مستقل‌تر شدم، ولی خب قطعا خوش می‌گذره صحبت کردن. از طرفی خودم رو، خوب یا بد، همیشه با نیازم به انسان‌ها شناختم، و الان که اون مطرح نیست، یکم خودم رو نمی‌شناسم و عادت ندارم به این قالب جدید. اگه منطقی به ماجرا نگاه کنیم، ارتباط با انسان‌ها الان بیش‌تر از لحاظ صحبت کردنش برام جالبه. برام به‌اندازه‌ی قبل مهم نیست اگه دوستم داشته باشند. ولی خب از یک طرف این‌قدر تغییر شگرفی به نظر میاد که با خودم می‌گم من یک چیزی رو دارم از قلم میندازم. نمی‌تونم روش خیلی حساب کنم.

 

یک خرده در کل جریان تند زندگی من رو از نفس انداخته.

۰

این روزها توی دلم از زن‌هایی که قبل از من اومدند و کله‌شق و سرسخت بودند، قدردانی می‌کنم.

امروز فهمیدم که یکی از دانشجوهای دکترای آزمایشگاهمون اخراج شده و واقعا بندبند وجودم لرزید با این خبر. آکادمی واقعا شهرت خوبی نداره و من می‌دونستم، ولی هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودم که چقدر می‌تونه وحشی باشه. که آدمی که صرفا هنوز به نتیجه‌ای نرسیده، ولی تلاش کرده و عملکرد مناسبی داشته، بعد از پنج ماه اخراج می‌شه. برام واقعا دردناکه. برای من که حتی از این دانشجو خوشم هم نمی‌اومد، سخته تصورش.

 

انوجا با یک فردی آشنا شده و حرف می‌زنه که خیلی فرد خوبی به نظر میاد. امروز وسط شوخی و خنده بهش گفتم که براش خوشحالم و امیدوارم خوب پیش بره. زندگی برای جفتمون سخت بوده و هست، ولی امیدوارم با تموم شدن زمستون، بهتر بشه. نمی‌دونم، گمونم این این‌جا می‌مونه و بعدا می‌تونم داستانش رو کامل‌تر بگم.

بهم نشون داد که داشته راجع به من باهاش حرف می‌زده و بعد از ذکر این نکته‌ی مهم که از ایرانم، گفته که I love her. :(. واقعا هم عاشق منه.

 

هفته‌ی قبل این‌قدر بد بود، این‌قدر بد بود که نمی‌دونی. واقعا burnout رو زندگی کردم. خیلی احمقانه است و نمی‌دونم کی یاد می‌گیرم از خودم درست و بهینه مراقبت کنم. واقعا سیستم مریضی برای کار کردن دارم.

 

دیشب بعد از پارتی رفتم خونه‌ی بنیامین. براش پنیر بردم به‌عنوان چیز جدیدی که با هم امتحان کنیم و نون پخت و منم املت خودمون رو بهش یاد دادم. واقعا سرخ کردن رب و اضافه کردن تخم‌مرغ خیلی چیز بدیهی‌ایه، نمی‌دونم چرا به ذهنشون نمی‌رسه. Past Lives دیدیم و یک سری از آهنگ‌های تام رزنتال رو بهش معرفی کردم.

وسط معرفی کردن، بهش می‌گفتم که من وقتی چهارده سالم بود It's OK رو کشف کردم. نه ساله که این آهنگ باهامه. بهش نگفتم ولی To You Alone رو ترم اول دانشگاه گوش می‌کردم. یادمه روی تراس خوابگاه ایستاده بودم و می‌ترسیدم و مشتاق آینده بودم. September Song رو براش گذاشتم و توی ذهنم بود که النا گفت این آهنگ براش یادآور امیده.

یکم غم‌انگیزه که دیگه به آهنگ‌های جدید شانسی نمی‌دم و امیدوارم تغییر کنه. امیدوارم زندگی‌م توی آزمایشگاه خلاصه نشه و یادم نره زندگی فراتر از اون ساختمون و آدم‌هاشه.

 

چند شب پیش یک مکالمه‌ی کوتاه داشتیم راجع به خودم بودن و درنهایت گفتم که واقعا انگیزه‌ای ندارم برای تلاش برای خودم بودن. بعدش ولی فکر کردم شاید اگه همیشه خودم باشه و در لحظات مختلف با انسان‌های رندوم واقعا احساس مرتبط بودن داشته باشم، شاید لازم نباشه روی یک آدم تکیه کنم برای درآوردن پوششم و احساس متصل بودن به دنیا.

توماس واقعا همین‌طوری بود. می‌دونستم به من احساس نزدیکی می‌کنه، ولی بیش‌تر چیزهایی که با من راجع بهش حرف می‌زد، با بقیه هم راجع بهش حرف می‌زد. شاید چیزهای شخصی نه، ولی اگه شخصی نبود، واقعا ترسی نداشت از گفتنش. منم درست فکر می‌کردم؛ واقعا همه درک نمی‌کنند، ولی به نظر نمی‌اومد براش خیلی مطرح باشه.

 

هم. نمی‌دونم اگه خودم باشم، چطوری‌ام. من خیلی کودک ساکتی بودم. الان هم وقتی فکر می‌کنم، دوست دارم ساکت باشم. لازم نباشه به بقیه واکنش نشون بدم. همیشه ولی خودم رو مجبور می‌کنم مکالمه‌ها رو ادامه بدم. 

دوست دارم زمین بچرخه و آدم‌ها حرف بزنند و من نگاه کنم و گوش بدم یا گوش ندم و دائما به این فکر نکنم که حالا باید چی بگم.

نمی‌دونم، واقعا هنوزم ایده‌ی عالی‌ای به نظر نمیاد، ولی شاید باید به انسان‌های اطرافم از چیزهایی بگم که بهشون فکر می‌کنم. نمی‌دونم واقعا. 

 

این ماه‌ها خیلی اشتباه می‌کنم؛ نسبتا عمدی. می‌دونم حرکتی که قراره بزنم، قراره خنجر بشه و بره توی قلبم، ولی یک روحیه‌ی مازوخیستی‌ای پیدا کردم که واقعا هم نمی‌دونم از کجا اومده، و حتی با وجود غم، ته دلم لذت می‌برم از هیجانش. فکر می‌کنم به خودم مغرور شدم. فکر می‌کنم از پس چیزها برمیام. Elastic heart. واقعا هم برمیام، ولی من همچین آدمی نیستم. همیشه تلاش می‌کردم کار درست رو بکنم.

امروز از خودم پرسیدم که آیا واقعا هدفی نیست که من رو کمی در مسیر نگه داره؟ که این‌قدر برام بی‌هزینه به نظر نیاد سرگردونی و ولگردی؟

نمی‌دونم. احتمالا باید از خودم مراقبت کنم. اگه کم‌تر خسته باشم، ذهنم شفاف می‌شه و مسیرم یادم میاد.

 

واقعا خیلی حرف زدم، ولی خب اهمیتی نمی‌دم و بذار این رو هم اضافه کنم؛ من همیشه واقعا خیلی با اون قسمت "زنانه"ی شخصیتم درارتباط بودم. اون روحیه‌ی مراقب افراد بودن و نیازمند عشق و محبت بودن، حتی این انتظار برای مادر بودن. الان واقعا هیچ‌کدوم از این‌ها رو ندارم :))) خیلی بامزه است.

یعنی می‌دونی، نگران نیستم خیلی، چون واقعا این‌قدر بخش قوی و پایداری از شخصیتم بود که فکر می‌کنم فقط به خواب زمستانی رفته و به وقتش روشن می‌شه و اون ذخیره‌ی نسبتا بزرگی که از محبت به دیگران دارم هنوز سرجاشه. ولی به‌عنوان یک انسان جوان در این نقطه‌ی دنیا من باید کله‌شق و مستقل و سرسخت باشم و نمی‌شد جفتش با هم در یک بدن بگنجه.

ولی آره، خلاصه یک خرده برام عجیبه عادت کردن به این روحیه و شخصیت جدید. هی از خودم می‌پرسم "مطمئنی نمی‌خوای توی رابطه باشی؟ نمی‌خوای به اسم بچه‌هات فکر کنی؟" و در جواب نه، فکر می‌کنم که "خیره انشالله."

۱

فکر می‌کنی فراموش شدن واقعا این‌قدر غم‌انگیزه؟

اون شب بهم گفت یک روز یک نفر میاد و می‌مونه. اولش اعتنایی نکردم و بعدش هی به ذهنم برگشت. دقت نکرده بودم، ولی واقعا تصورش سخته که یک نفر بیاد و دهه‌ها بمونه. نمی‌تونم تصور کنم چطور آدمی اون‌قدر درکم می‌کنه، و نمی‌تونم تصور کنم برای چطور آدمی می‌تونم اون‌قدر پایدار باشم. بتونم هر روز حرف بزنم و به حرف‌هاش گوش کنم. و اگه می‌تونم این‌قدر لذت ببرم و نزدیک باشم، چطور می‌تونم هم‌زمان possessive نباشم؟ 

نمی‌دونم، منطقی نیست. 

نباید بهش خیلی فکر کنم و یاد گرفتم به آینده فکر نکنم. ولی این‌قدر فشار زیادی از سمت حال رومه که فکر کردن به یک منجی رو نمی‌تونم از خودم بگیرم.

 

واقعا یک دلیلی داره که من این‌قدر خودم رو از احساساتم detach می‌کنم؛ توی آزمایشگاه مدام گریه‌ام می‌گیره. همه‌ی اتفاقات روی هم جمع می‌شه و به‌علاوه‌ی استرس تزم رمقی برام نمی‌ذاره. مشکلات حل نمی‌شه. با چیزها به صلح نمی‌رسم. فقط این‌قدر همه‌چیز سریع می‌گذره که فراموشم می‌شه.

دارم تلاش می‌کنم خودم رو detach نکنم. باید یک جوری از حجم غم کم کنم. یکی از چیزهایی که غمگینم می‌کنه، دیدن move on کردن انسان‌هاست. این که زندگی‌شون بدون من ادامه داره. این که خانواده‌ام بدون من هم بهشون خوش می‌گذره. خیلی نامنصفانه است، چون من هم زندگی‌م رو به‌خاطر کسی متوقف نکردم. ولی فکر می‌کنم دلیل غم‌ام اینه که از طرف خودم می‌دونم که کسی یادم نمی‌ره. که هرازچندگاهی یاد انسان‌ها میفتم و یکم غصه می‌خورم. برای بقیه نمی‌دونم. فکر این که من تنها کسی هستم سر قبر چیزیه، مستاصلم می‌کنه. نباید بکنه. یک روز به خودم می‌فهمونم که تنها بودن در غم از دست دادن یک چیز، باعث نمی‌شه که اون چیز توهم و تصور من بوده باشه. 

 

واقعا بدبختی‌ایه. تنهایی خوشحالی و خوش می‌گذره. با یک نفر تصادفی یک ارتباط معنی‌دار تجربه می‌کنی و باز یادت میاد چقدر تشنه‌ای. 

ولی بهش فکر کردم و در هر صورت خوبه که من موجودیت مستقلم هی یادم بیاد. توهم تنها نبودن واقعا لذت‌بخشه، ولی اگه یک درصد شانس این باشه که کسی پیدا بشه که این توهم کنارش ممکن باشه، نیفتادن توش برای همه بهتره.

 

کاش یک اتفاق خوب بیفته در ادامه. زندگی یکم روشن‌تر باشه.

۰

Sad days

بنیامین چند روز پیش یک حرفی زد که هنوز ته ذهنم هست و کمی می‌ترسونتم. حرفش دقیقا یادم نیست، ولی ترجمه‌اش توی ذهنم این بود که درنهایت همه حوصله‌ات رو سر می‌برند. نمی‌دونم درست می‌گه یا نه، ولی با در نظر گرفتن تجاربم، واقعا بی‌راه نیست. خودم سریع تغییر می‌کنم و دیدم هم همین‌طور. دفعات نسبتا زیادی توی ذهنم میاد که اعصابم خرد می‌شد وقتی یکی از افراد نزدیکم مدام با یک مشکل تکراری دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد. نمی‌دونم، این می‌ترسونتم که به صورت سیستماتیک به افراد نزدیک می‌شم و هرچی دوست داشته باشم ازشون می‌گیرم و درنهایت هم خسته می‌شم ازشون. حالا شاید villain این سناریو محسوب بشم، ولی برای خودمم خوشایند نیست که تمام اون محبت و تحسین کم‌کم به باد بره.

 

استراتژی‌م برای خالی کردن احساساتم و move on خیلی بد نیست، ولی نمی‌دونم چرا احساساتم تموم نمی‌شه. هی ته دلم خالی می‌شه وقتی به نبودنش فکر می‌کنم. الان به قسمت خودخواهانه‌ی غمم رسیدم؛ کنارش می‌تونستم بیش‌تر خودم باشم و بیش‌تر خودم بودن خوشایند بود. تلاش می‌کنم به مکالماتم با بقیه بیارمش و این وسط مرز نکشم، ولی نمی‌شه. با بقیه نمی‌تونم اون‌طوری باشم. فکر نمی‌کنم که حتی دارم یک تصویر غیرواقعی از موقعیت می‌سازم، ولی خدا می‌دونه.

فکر این که اون قسمتی از خودم که پیشش رشد کرد، از دست بدم و به زندگی سابق برگردم و این فکرها یادم بره، عمیقا غمگینم می‌کنه.

۱

Rose tea

امروز هی زیر امواج غم غرق می‌شدم. Quite literally. سر جلسه‌ی آزمایشگاهمون یهو فکرم می‌رفت سمت دیشب و دلم می‌خواست گریه کنم. الان هم دوست دارم گریه کنم. قلبم پره و دوست ندارم به‌زور خالیش کنم.

کلی بغلش کردم و فکر می‌کنم خداحافظی مناسبی بود درکل. ترک شدن و ترک کردن جفتش ناخوشاینده، ولی این که یک نفر بره و برای تو شرایط همون باشه که بود، فقط بدون یک نفر، واقعا عمیقا ناخوشاینده. بعد به مامانم فکر کردم که چطور نبودن من رو طاقت می‌آورد اوایل. این که چقدر دوستم داشته که حتی دلش نمی‌خواست من این‌جا بمونم با این شرایط. منم این‌قدر دوستش دارم که فقط آرزو می‌کنم راهش رو پیدا کنه و اشکالی نداره اگه این‌جا نباشه.

 

موقع شام یکم گریه کردم. بهش می‌گفتم خسته شدم از دلتنگی و از دست دادن افراد. خاطره‌ها و فکر گذشته دقیقا hauntام می‌کنند. فکر این که اندوه شاید بیاد و بره، ولی هیچ‌وقت تموم نمی‌شه، وحشت‌زده‌ام می‌کنه. می‌گفت دوباره افراد مناسب پیدا می‌کنی و می‌گفتم کاملا مطمئنم از این. مشکل من ولی ترس از آینده نیست. 

احساس کردن واقعا دردناکه. ولی فکر تمام اون دوره‌های بی‌حسی هر وسوسه‌ی خاموش کردنشون رو از بین می‌بره.

 

خیلی سخته به چیزهای دیگه توجه کنم. ولی الان، در بزرگسالی، می‌فهمم که نزدیکی و conversation همه‌چیز نیست. زندگی بیش‌تر از این چیزهاست و دوست ندارم توی ذهنم اهمیت نابه‌جایی بهش بدم.

 

درنهایت، تلاش می‌کنم یادم نره جریان رو زندگی رو بپذیرم و منم باهاش پیش برم. یک قسمت عمیق از وجودم پیشش می‌مونه و اگه یک جایی مسیرمون به هم بخوره، I'll be more than happy.

۰

Proper adult بودن و دیدن گذر زندگی

باید این هزارمین پست این‌جاست. همم. می‌خواستم بگم جالبه، ولی واقعا نیست.

 

امروز رفتیم دریاچه. تصوری که توی ذهنم بود، قدم زدن برای دو ساعت و بعد قایق‌سواری بود. ولی رفتیم و چون دو قطره بارون روی صورتمون نشست، مستقیم از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم یک کافه کنار دریاچه. جای قشنگی بود. بعدش که بارون بند اومد -اسمش حتی بارون نبود، وارش شاید- شروع کردیم به قدم زدن. 

دوست دارم ببینم این داستان به کجا می‌رسه. سخته توضیح دادنش. این که به یک فردی که دوست نزدیک نیست، احساس رومانتیک نداشته باشی، ولی اهمیت بدی و از هم‌نشینی باهاش عمیقا لذت ببری. تلاش نمی‌کنم جهتی بهش بدم، شکلی ازش بسازم، یا شتابش بدم. فکر می‌کنم درسم رو یاد گرفتم و می‌ذارم این چیزها مسیر خودشون رو برن. تو هم در نهایت انسانی هستی که چیزهای زیادی نمی‌دونه. 

این حرکت رو دارم و داره که ارتباط چشمی با کسی برقرار می‌کنی و لبخند می‌زنی و چشمت رو سریع باز‌و‌بسته می‌کنی. یک حالت reassurance داره که حواس طرف مقابل بهت هست و دنیا در این لحظه زیباست. ته ذهنم به این فکر می‌کنم که واژه‌های محدودی برای تعریف روابط بین انسان‌ها هست. شاید درستش هم همینه.

عصر که رسیدم خونه، خوابیدم، بعدش بلند شدم و غصه خوردم که چند روز دیگه از این‌جا می‌ره. بعدش تلاش کردم فکر نکنم و فکر نکردم. رفتم پیش انوجا و یکم حرف زدیم و فکر کنم اونم برام غصه خورد. 

با پگاه چند وقت پیش ویدئوکال داشتم و از اتفاقات این چند وقت حرف می‌زدم و می‌گفت مثل مجری خبر زندگی‌مون رو ردیف می‌کنیم. بدون ذره‌ای هیجان. فکر کنم احتمالا چون تا الان این رو یاد گرفتیم که چیزها می‌گذره و این‌ها همه‌اش زندگی و تجربه است.

و این‌طوری نیست که احساسی نداشته باشم؛ ولی احساسات اون‌طوری نیستند که قبلا بودند. رنگ می‌دن به چیزهای توی ذهنم، حسشون می‌کنم، ولی همین. به بیرون سرایت نمی‌کنند. امروز با یک بچه‌ی سه چهارساله توی اتوبوس دوست شدم و حسابی خندوندمش و هم‌زمان داشتم به Saturn گوش می‌کردم. ازم پرسید Wie heißt du و با لهجه‌ی آلمانی گفتم سارا. بعدش از اتوبوس پیاده شدم و شب بود و تا مرز گریه رفتم. همین‌طوری در طول روز پخش‌اند و منم حضور این شکلی‌شون رو توی زندگی‌م دوست دارم.

 

باید تزم رو بنویسم و ته دلم خیلی استرس دارم. سوپروایزرم کمی بهم فشار میاره و احساس ناکافی بودن دارم. با هیچ‌کس هم راجع بهش حرف نمی‌زنم، چون اون‌قدر مسئله‌ی پیچیده‌ای نیست، ولی حرف نزدن راجع بهش باعث می‌شه ته دلم بمونه و خوابم پریشون بشه.

 

‌خیلی خوشحالم که با خودم obsessed نیستم. شاید در نگاه اول به نظر نیاد، ولی این طرز تفکر که تو صرفا جزء کوچکی از این دنیا هستی و می‌تونی از تماشای همه‌ی این دنیا لذت ببری، آرامش‌بخشه.

 

اتاقم به هم‌ریخته است و باید برای فردا آماده بشم و این‌طوری نیست که دقیقا procrastinate کنم -این کاری بود که در دو ساعت گذشته داشتم می‌کردم- ولی ذهنم کاملا در یک دنیای دیگه است و حتی نمی‌فهمم کجا. حدودا بیستمین باریه که دارم به Promise گوش می‌دم، و فکر کنم خوشحالم که نگاه جدیدی به زندگی دارم به صورت کلی. 

 

آخر اینکه ارغوان خیلی خیلی شیرینه و من غم زیادی رو دارم ته ذهنم خاک می‌کنم که ایران نیستم و بزرگ شدنش رو نمی‌بینم. که هنوز بغلش نکردم و خندیدنش رو از نزدیک ندیدم. 

۰

از سری ماجراهای بیست‌سالگی

دارم تلاش می‌کنم بیش‌تر عصبانی بشم. نمی‌تونم دلیلش رو دقیقا توضیح بدم، ولی حس می‌کنم انسان‌ها گاهی اوقات شایسته‌ی تحمل شدن نیستند یا این که عصبانی شدن شاید اون لحظه رو سخت‌تر کنه، ولی در نهایت زندگی رو بهتر می‌کنه. هنوز به مرحله‌ی نشون دادن عصبانیت نرسیدم، ولی به این نتیجه رسیدم که اولین قدم در این جهت همینه که به خودم اجازه‌ی عصبانی شدن بدم.

سر بعضی چیزها عصبانی شدن ساده است؛ امروز از دست هم‌آزمایشگاهی‌هام عصبانی بودم که بلند روسی حرف می‌زنند. سر بعضی چیزها ساده نیست. تلاش کردم از دستش عصبانی باشم، ولی این‌قدر هنوز دلیل هیچ کارش رو نمی‌فهمم که در نهایت از عصبانیت به سردرگمی و از سردرگمی به غم می‌رسم. 

یک بخشی از چیزها رو شخصی نکردن و اعتماد‌به‌نفس داشتن شاید همین باشه؛ من همون‌قدر خودم رو دوست دارم که قبلا داشتم. تقریبا مطمئنم کار اشتباهی نکردم و همه‌ی این ماجرا از بی‌فکری طرف مقابل میاد. نیازی به عصبانی بودن نمی‌بینم. من همینم که هستم، دنیا همین‌طوریه که هست و کسی به من قول محافظت شدن نداده (well ... داده، ولی به نظر میاد نمی‌شه اعتمادی کرد به این چیزها) و خلاصه، فقط غم‌انگیزه که من، این‌جا، توی این موقعیت بودم.

 

گفته بودم که از چیزهای باز بدم میاد. به زووور تلاش می‌کنم چیزها رو ببندم و اینم از چیزهاییه که دارم تغییر می‌دم. زندگی این‌طوری کار نمی‌کنه انگار و closure حداقل زوری نمیاد.

عاشق درس گرفتن از چیزهام. بدترین اتفاقات رو کمی روشن‌تر می‌کنه و بهشون یک فایده‌ای می‌ده. نمی‌دونم اصلا این‌جا درسی گرفتم یا نه. اصلا پیام کلیدی داستان رو نگرفتم و توی جزوه‌ی خیالی‌م احتمالا فقط علامت سواله. شخصیتم رو تغییر داد و بسته‌تر و درون‌گراتر شدم. برای اولین بار، کمی بی‌اعتماد به دیگران. چطوری ممکنه این رشد محسوب بشه؟

 

در نهایت، وقتی فکر یک خواسته‌ی برآورده‌نشده و یک سوال بی‌جواب اذیتم می‌کنه، در نظر گرفتن این آرامش‌بخشه که دنیا بزرگ‌تر از این حرف‌هاست و در نتیجه زندگی من هم می‌تونه فراتر از این بره. همیشه می‌تونم تصور کنم که اگه move on کنم، یک جایی از زندگی‌م یاد این ماجرا میفتم و اون موقع هنوز هم جوابی ندارم، ولی پذیرفتمش.

۳

مزرعه‌ها و قلعه‌ها و Promise از Ben Howard

امشب انوجا این‌جا بود و البته هنوزم هست و خوابیده. گفته بودم یک اسپیکر خریدم؟ آهنگ گذاشتم و داشتیم حرف می‌زدیم. یک جا گریه‌اش گرفت و بغلش کردم. براش غذا درست کردم و چایی دم کردم. یک جاهایی از شب وقتی به چشم‌هاش نگاه می‌کردم، فکر کردم از شب‌هاییه که یادم می‌مونه.

 

دیروز با توماس رفتم جنگل تا به یک قلعه برسیم. توی راه از وسط یک مزرعه‌ی بزرگ رد می‌شدیم و از ته دل می‌خندیدیم و فکر کردم خوشحالم. به قلعه رسیدیم و نماش محشر بود و همون‌جا نشستیم و چایی و شکلات خوردیم. بهش گفتم حرف زدن باهاش خوشاینده، و گفت با منم همین‌طور. ازم سوال می‌پرسید و واقعا فکر می‌کردم و جواب می‌دادم. بهش گفتم که من این رو از خودش یاد گرفتم. این که سر حرف‌هام فکر کنم.

 

داشتم فکر می‌کردم که واقعا تنها خوشحالم. خیلی عجیبه برام. من حتی هدفم این نبود که تنهایی خوشحال باشم این‌قدر ازش می‌ترسیدم. ولی زندگی آرومه و من جام امنه. 

 

خسته شدم از یک نفر دیگه بودن. از entertain کردن بقیه. می‌تونم تصور کنم که یک روزی، یک جایی، توی پوست خودم راحت باشم.

۰

هفت ماه به بیست‌و‌چهار سالگی

یک. انوجا امروز برلینه و واقعا در لحظاتی مثل این، من قدر حضورش توی زندگی‌م رو می‌دونم. همیشه کنارش خوش می‌گذره. اوایل دوستی‌مون، هر بار می‌رفتیم بیرون، بهش می‌گفتم today was fine; not fun, but fine. با بنیامین رفتم بیرون و سردرد داشتم و دلم می‌خواست تنها باشم و نمی‌تونستم بهش بگم، حتی با این که قول داده بودم صادق باشم. اصلا نمی‌فهمم بقیه چطور انجامش می‌دن. توی کتابی که دارم می‌خونم، یک دیالوگی یک جا هست که توی یک مکالمه‌ی دوستانه، یک نفر از حریمش خارج می‌شه و طرف مقابل می‌گه behave yourself now. مکالمه‌ی ساده‌ایه، ولی واقعا من رو پر از حسرت می‌کنه. من عمرا همچین واکنشی داشته باشم. می‌تونم قهر یا دعوا کنم. یا یک مکالمه‌ی جدی داشته باشم، یا فوقش ساکت بمونم و سرد برخورد کنم. ولی نمی‌تونم روابط و موقعیت‌ها رو با ظرافت تغییر بدم. شاید تغییر کنه یک زمانی. فکر کنم برای این که به اون درجه برسم، باید اول ایده‌ی ظرافت رو کنار بذارم و فقط خودم باشم. شاید بعدش، وقتی به‌اندازه‌ی کافی توی پوست خودم راحت بودم، به ظرافت هم رسیدم.

رسول بهم یک بار می‌گفت که من در روابطم dominance ندارم. شاید بهترین واژه برای توصیفش نیست، ولی واقعا ندارم. یعنی مغلوب بقیه هم نمی‌شم، ولی واقعا کنترل رابطه رو در دست گرفتن اصلا چیزی نیست که من دنبالش باشم. دوست دارم هرکسی مسئول خودش باشه و برابر باشیم. ولی خب، شاید دنیا اون‌طوری کار نمی‌کنه همیشه.

 

دو. دیروز روز نسبتا مهمی توی زندگی من بود. یک ارائه از پروژه‌ی ارشدم داشتم و یک جلسه با group leaderهای آزمایشگاهمون داشتم که کنار هم آزمایشگاه رو مدیریت می‌کنند و هرکدوم افراد به‌شدت قابلی‌اند. من و اون‌ها و سوپروایزرم بودیم و راجع به پروژه‌‌ام و دکترا حرف زدیم. می‌تونستم حس کنم که بهم احترام می‌ذارند و نمی‌تونم احساس رضایت درونی‌م رو الان توصیف کنم. نمی‌تونم برای هیچ‌کس دقیقا توضیح بدم، ولی دیدن واکنش بقیه، این که بقیه‌ی افراد آزمایشگاه ازم تعریف کنند، یک چیز خوشایند بود، و مهم‌تر و پیچیده‌تر، این بود که می‌دونم کاملا لایقش‌ام. 

شناخت جدیدی از خودم پیدا نکردم، هنوزم همون‌قدر به صورت معمولی باهوشم و هنوز یکم توی آزمایش‌هام اشتباه می‌کنم. برای ارائه‌ام محبور شدم تا ساعت پنج صبح بیدار باشم. ولی مشخص شد اون هوش نسبتا نادری که توی هدایت زندگی‌م دارم، توی آزمایشگاه هم خیلی به کارم میاد. خبر خوبیه.

 

سه. یک بار که بغلش کرده بودم، یهو به ذهنم رسید که هیچ‌کس توی این دنیا در این لحظه جز من نمی‌تونه این‌طوری بغلش کنه، و واقعا فکر غم‌انگیزی و وحشت‌آوری بود. تقصیر خودش هم هست البته که به بقیه نزدیک نمی‌شه. ولی فکر کن نتونی به مامانت زنگ بزنی.

 

چهار. حوصله‌ی بقیه رو نداشتن، تجربه‌ایه که من فقط در سال‌های اخیر کسبش کردم. هر وقت حس می‌کنم زیادی دیگه دارم خودم رو از بقیه جدا می‌کنم، به مامانم زنگ می‌زنم. نگهم می‌داره.

۰
.I write, cause I need to
گذشته
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان