This is me trying

حرف رندومی به نظر میاد نصفه‌شبی، ولی من واقعا آدم مهربونی‌‌ام. اصلا و ابدا نه همیشه، ولی حداقل واقعا مهربون‌ام و فقط nice نه. راحت می‌بخشم، و طرف مقابل توی ذهنم هست اکثر اوقات. همیشه هم مایه‌اش رو داشتم، ولی همین‌طوری که بزرگ‌تر می‌شم، صبرم هم داره بیش‌تر می‌شه، و کم‌کم داره بیش‌تر به چشمم میاد این ویژگی‌م.

توی این کنفرانس مسئول یک تیمی هستم و باید به بقیه بگم چی کار کنند و یک نفر هست که هی کاری رو که باید، اکثر اوقات نمی‌کنه. در حالی که من از اول هزار دفعه گفتم که اگه نمی‌تونند به کاری برسند، من راحت می‌تونم به‌جاشون انجامش بدم و این راحت‌تر از هی یادآوری کردنه. ولی خلاصه، این فرد نه انجام می‌ده، نه می‌گه که من انجام بدم. من هیچ‌وقت واقعا اعصابم خرد نمی‌شه. بدون هیچ تلاشی، درک می‌کنم که بنده‌خدا سرش واقعا شلوغه و این کنفرانس وسط دغدغه‌های فعلی‌ش جایی نداره، و اشکالی هم نداره.

 

پخته‌تر شدن خودم رو می‌بینم، و برام قشنگه تغییرم. ولی می‌دونی، همچنان زندگی‌م انگار کانتکست نداره، که خیلی عجیبه، چون من واقعا این‌جا زندگی دارم. ولی همچنان یک جورهایی زندگی از سه سال قبل تا الان متوقف شده. 

۱

در ستایش ورزش

از ساعت هفت‌و‌نیم صبح بیدارم و دائم سر یک کاری. امشب قرار بود quiz night داشته باشم با آیشنور و شنتنو و مثل این که سومین کشور پرجمعیت دنیا استانبوله. 

هر روز ورزش کردن تاثیر عمیقی روم گذاشته. قبلا هم می‌دیدم دویدن روی روحیه‌ام تاثیر می‌ذاره و مثلا باشگاه هم شبیهه به دویدن، ولی بدمینتون و والیبال ساحلی تاثیر متفاوتی داشتند. می‌تونم روحیه‌ی رقابتی‌م رو دربیارم و ازش استفاده کنم. 

این‌قدر دلم در طول بازی شور می‌زنه که نمی‌دونی. موسسه‌مون یک لیگ داره و همه خیلی جدیش می‌گیرند. من از تقریبا صفر شروع کردم و هم‌تیمی‌هامون محشر بودند از لحاظ تشویق و همه‌چی. این که خودم رو دربرابر استرس نمی‌بازم، تجربه‌ی جدیدیه. معمولا فرار می‌کنم ازش.

ورزش کردن، چه باشگاه، چه بدمینتون، چه والیبال، برام یادآوری روزانه‌ی ارزش‌هام شده.

یک قسمتی داره چنل‌بی، به اسم جنوبگان. داستان فردیه که تمام آرزو و هدفش توی زندگی، سفر به قطب جنوب بوده. توی اپیزود خیلی به اراده‌ی این فرد توجه رو می‌کشه و طوری که علی بندری اراده رو تعریف می‌کنه، برام خیلی جالبه. می‌گه مثلا فلانی رابطه‌ی خوبی با خودش داشت. که تعریف خیلی دقیقیه به نظرم از این که چرا بعضی آدم‌ها بااراده‌اند؛ نه این که صرفا توی زور گفتن به خودشون خوب باشند.

منم دارم تلاش می‌کنم این‌طوری بااراده باشم‌. برای این آخر هفته برنامه‌ی آزمایش ریختم و امروز توی آزمایشگاه به خودم می‌گفتم نباید اصلا غر بزنم. خلاف خودم قرار نمی‌گیرم.

۱

Birds of a Feather

می‌دونی، زمان می‌گذره و من تغییر می‌کنم و چون زیاد نمی‌نویسم، نوشتنم باهام تغییر نمی‌کنه. میام این‌جا و می‌دونم ذهنم پره، ولی نمی‌دونم چطوری بنویسم. درنهایت فقط تعریف می‌کنم چی شده، نمی‌تونم بگم توی ذهنم چه‌خبره.

دیروز وسط حرف زدنمون، به ذهنم رسید که دوست دارم برم ایرلند. آیشنور و شنتنو رو شنبه‌شب برای quiz night دعوت کردم‌ و ذوق دارم برای سوال طرح کردن براش. دیشب به پرهام گفتم توی کال بمونه و خودم ساعت ده شب رفتم توی بارون قدم زدم و برگشتم. موهام داره به کمرم می‌رسه و خوشم میاد شب‌ها بهشون روغن بزنم و ببافم. تازگیا فهمیدم یکشنبه کتابخونه رفتن و مطالعه کردن واقعا کیف می‌ده. امشب ته‌چین پختم برای دومین بار و خیلی خیلی خوشمزه شد. باید ببینی چقدر دستم توی کار خونه راه افتاده و چقدر خونه‌ام خونه است و مرتبه اکثر اوقات.

چیزهای کوچک این‌طوری زیادند. خوشم میاد سرم گرمه و زندگی آرومه. ته دلم شاید کمی غمگین هم باشم. دلم تنگه براش. تصور می‌کنم اگه این‌جا بود زندگی چه‌شکلی می‌بود.

همیشه از نوشتن برای دیدن خودم استفاده می‌کردم، ولی الان خیلی این وجهش برام مهم نیست. به‌اندازه‌ی کافی خودم رو دیدم و می‌شناسم. همچنان ولی دوست دارم بنویسم. 

از این سال‌های اخیر انگار خاطره‌ای ندارم، و این خیلی ناراحتم می‌کنه. هرکاری می‌کنم که عوضش کنم.

۰

تلاش برای نوشتن از عشق

می‌گفت می‌تونی از روی اشارات گذرای آدم‌ها به پارتنرشون بفهمی رابطه‌شون چطوریه. من سر چیزهای زیاد و بی‌ربطی بهش اشاره می‌کنم. شبیه این مادرهایی‌ام که هر حرفی رو به بچه‌شون می‌کشونند. وقت‌هایی که توی خودم‌ام و به چیزها فکر می‌کنم، نظر اونم یک دور مرور می‌کنم راجع به همه‌ی اون چیزها. یادم میاد از این آهنگ‌ها خوشش میاد، از این آدم‌ها خوشش میاد، فلان موضوع‌ها براش جالب‌اند. دقیقا دارم به یک آدم فکر می‌کنم و فکر نمی‌کردم به این‌جا برسم.

دوست داشتن آدم‌ها و فهمیدن این که دقیقا احساسم چیه، راه سختی بوده برای من. جدا از این که خیلی سخت می‌تونم به آدم‌ها خیلی نزدیک باشم، هیچ‌وقت هم دقیقا نمی‌تونم بفهمم آیا دارم از دوست داشته شدن لذت می‌برم یا واقعا کسی رو دوست دارم.

جالبه که مطمئن باشی که کسی رو دوست داری و به‌خاطر خودش دوستش داری. 

 

با این که ایران نبودم، ولی روزهای جنگ خیلی خیلی سخت گذشت. این‌قدر گریه کردم که نمی‌دونی. اون موقع که اینترنت قطع شده بود ولی، افتضاح بود. کسی نگاه می‌کرد می‌گفت لابد نگرانش‌ام، یا مثلا ناراحتم که تنها مونده، ولی بیش‌تر خودم داشتم عذاب می‌کشیدم از نبودنش. و حالا شاید همه‌ی این‌ها برای همه‌ی شما خیلی عادی باشه، ولی روابط انسانی خیلی نزدیک این‌قدر همیشه برای من موضوع پیچیده‌ای بوده که اون روزها در عین احساس بدبختی و بیچارگی، حیرت‌زده بودم که من واقعا به یک نفر وابسته‌ام. نمی‌دونم، بدم هم نمیاد.

 

الان داشتم فکر می‌کردم چقدر امروز به‌خاطر بارون و ورزش و همه‌چیز یخ زدم، بعد فکرم رسید به این که دستشویی سوییتمون توی استانبول چقدر همیشه سرد بود، بعدم فکر کردم چقدر دلتنگم. مشخصا به دلتنگی هم عادت ندارم.

۲
.I write, cause I need to
گذشته
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان