September Song

نوشتن سخته. کاش یک چوب جادو داشتم و به شقیقه‌ام می‌زدم و خاطرات رو درمی‌آوردم و یک جا نگه می‌داشتم. فکرهام رو از ته ذهنم برمی‌داشتم و چیزی باهاشون می‌ساختم.

کنفرانسی که داشتیم یک سال براش برنامه می‌ریختیم، شروع شد و تموم شد. این‌قدر بهم خوش گذشت که نمی‌دونی. من عاشق میزبان بودن توی همچین فضاهایی هستم. دوست دارم با آدم‌ها صحبت کنم، حواسم باشه تنها نباشند، حواسم باشه همه توی جمع باشند. می‌دونم که شخصیت گرمی دارم و می‌دونم که راحت می‌تونم با دیگران ارتباط برقرار کنم. راحت می‌تونم توی جمع حرف بزنم و راحت می‌تونم به بقیه گوش بدم.

 

می‌دونی، همچین شرایطی پیش میاد و فکر می‌کنم شاید اصلا آینده‌ی من توی همچین فضاهاییه. شاید اصلا من آدم آکادمیا نیستم. ولی بعد از هر lecture دوباره فکر می‌کنم کاش آینده‌ام توی آکادمی باشه. کاش یک روز من آزمایشگاه خودم رو داشته باشم. سر نخ یک سوال رو بگیرم و تا ته تهش برم.

با خودم فکر می‌کنم که آیا کافی‌ام. نه با لحن افسرده‌ای؛ می‌دونم که ویژگی‌های خوب زیادی دارم. ولی بازم، آیا من کافی‌ام؟ 

 

ولی از یک طرف خوشحالم که اوضاع برام ساده نیست. که هر روز با خودم این شک‌ها رو حمل می‌کنم. همین‌طوریه که رشد می‌کنی و یک روز به عقب نگاه می‌کنی و می‌بینی چقدر زیاد اومدی. 

 

دوست دارم با زندگی‌م یک چیزی بسازم. هر چیزی. به‌خاطر همینه که این‌قدر دارم تلاش می‌کنم به عمق ذهنم برم. 

این روزها خیلی خیلی خیلی سرم شلوغ بود و وقتی یکم زمان استراحت داشتم، فقط هدرش می‌دادم. متنفرم از روزهای این شکلی. کم‌کم باید به ته ذهنم و زندگی آروم برگردم.

۰

"اول که گل نبودم، اول یک غنچه بودم"

یک فیلم از سه‌چهارسالگی‌م هست که روی مبل نشستم و پشت‌سرهم دارم شعر می‌خونم. بابام هم کنارم نشسته، نه توی کادر دوربین، و هر شعری که تموم می‌کنم، دست می‌زنه و داد می‌زنه "مرسی مرسی، حالا فلان چیز رو بخون" و اسم یک شعر رندوم دیگه. یکی از برادرهام داره فیلم می‌گیره. فیلمه خیلی بلنده. تصویرش برام جالبه که یک عصر همین‌طور با بابام و برادری که الان یادم رفته کدومشونه، نشستم و نیم‌ساعت حداقل شعر خوندم برای خودم و یکیشون هم نشسته کلش ازم فیلم گرفته، همراه با زوم کردن روی حرکات دستم.

یک فیلم دیگه هست از نوزادی صبا، که میارنش خونه و من دوروبرش می‌چرخم و صداش می‌کنم "لیلا"، چون اول نظرشون برای اسم این بوده. این‌قدر خوشحال به نظر میام.

کلا فیلم از بچگی‌م زیاد هست، اولین دختر بعد از سه‌تا پسر با فاصله‌ی ده سال بودن مزایای خودش رو داشت. به نظر میاد که در هر لحظه مرکز توجه پنج نفر بودم.

 

چیزی که از خودم از کودکی‌م یادم میاد، خیلی فرق داره. من و صبا همیشه در کادر خانواده بودیم. تقریبا نامرئی. فکر می‌کنم این‌قدر مسائل زیادی در جریان بود که ما توش گم می‌شدیم. 

 

برام جالبه که چطوری زندگی آروم آروم و به صورت اساسی تغییر می‌کنه.

 

فیلم‌های افرا رو می‌بینم و دلم می‌ره. ارغوان داره تازه حرف زدن یاد می‌گیره و یک فیلم هست که همین‌طوری به افرا می‌گه "عسیسممم" و وای خدای من،‌ باید جلوی خودم رو بگیرم که توی جلسه‌ی آزمایشگاه فردام پخشش نکنم.

و فکر می‌کنم که وای خدا، این دوتا قراره جزئی از زندگی من باشند. زندگی‌م دگرگون نمی‌شه، ولی اجزای همیشگی جدید داره و اندازه‌ی مرگ شاید هضمش سخته.

 

یک دختر جدید توی آزمایشگاهمون هست که مثلا یکی دو سال از من کوچک‌تره و ارشد می‌خونه. هرازگاهی میاد با من حرف می‌زنه و یک حالی داره انگار داره با بزرگ‌ترش حرف می‌زنه. من هر بار یادم میاد که عه، من الان مثلا نقطه‌ی اتکاشم. بحث این نیست که نمی‌تونم قابل‌اتکا باشم. فقط این که نقشت عوض می‌شه و پیش‌زمینه‌ی زندگی‌ت عوض می‌شه و هی نمی‌فهمی و آخرش می‌خوره توی صورتت. 

۱

"I don't care much about the weather"

یکشنبه است. اومدم آزمایشگاه، ولی اصلا و ابدا دوست ندارم کار کنم. دیشب تصادفی ده ساعت خوابیدم و ایده‌ای ندارم که چرا و چگونه، و در نتیجه‌اش سرم درد می‌کنه از صبح. ای خدا. چه گیری کردیم.

 

دیشب با دوست‌های ایرانی‌م رفته بودم شام. دخترها داشتند با هم حرف می‌زدند و موضوع بحث هم این بود که چرا باید زباله‌ی بیو رو جدا کنی، چرا این‌قدر این‌ها ادا دارند، فلان و بیسار که من خیلی شاکی می‌شم هر بار می‌شنوم. چون خب منم بدم میاد از جدا کردن مخصوصا زباله‌ی بیو، واقعا هم کثیفه و بدبختی داره، ولی خب مشخصه که یک دلیلی پشتشه دیگه. این مقاومت آدم‌ها به سازگاری با محیط برام کمی عجیبه و نمی‌فهممش. معمولا هم دوست دارم اطراف آدم‌هایی باشم که تاثیرگذارند برام، نه این که باز من بیام پند و اندرز بدم راجع به چیزهای بدیهی.

بعد داشتم با خودم فکر می‌کردم، و همراه با تجارب قبلی، داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که شاید من نباید خیلی وقت بذارم به صورت کلی برای این افراد. 

در کنارش، من تازگی‌ها به این نتیجه رسیدم که یک دلیل این که مسافرت با افراد برام معمولا سخته، اینه که مخصوصا چون مسافرت کلا هم گرونه، من توقع بهترین خاطرات، بهترین لحظات و عمیق‌ترین کانکشن‌ها رو دارم. ولی دنیا این‌طوری کار نمی‌کنه و صرفا چون پول خرج کردی نمی‌تونی خاطره بگیری. باید به چشم یک ماجراجویی بهش نگاه کنی و بدون توقع و بدون یک تصویر ذهنی از چیزی که باید باشه.

بعد از روی این درس جدیدی که یاد گرفته بودم، به این فکر کردم که شاید من همیشه توی روابط انسانی‌م این اشتباه رو می‌کنم. همیشه یک تصویر دقیق دارم از چیزی که توی روابط دنبالشم و چیزی جز اون برام جذابیت نداره. توی دوستی‌های نزدیک و روابط عاشقانه منطقی هم هست به نظرم، چون آدم معیارهای مشخصی داره و هزینه‌ی زیادی هم می‌کنه سر این روابط. ولی این شامی که من رفته بودم، یک دورهمی خیلی خیلی casual بود. 

علی بندری یک اپیزود داشت راجع به این که بچه‌های امروز توی محیط استریل رشد می‌کنند و در نهایت افراد توانمندی از توشون شاید درنیاد، چون تجربه‌های منفی ندارند. شاید منم همینم. یک محیط استریل برای خودم می‌سازم. شاید هم اصلا به‌خاطر همینه که نمی‌تونم واکنشی نشون بدم در این لحظات، شاید به‌خاطر همین هم‌رنگ محیط شدن یا نامرئی شدن، حس می‌کنم خودم نیستم، و درنتیجه‌ی این احساس خودم نبودن، کلا فاصله می‌گیرم. آیا من در اون لحظه گفتم که "وای خدا بچه‌ها چقدر شلوغش می‌کنید." نه، صرفا به مکالمه‌ی دیگه‌ای سر میز توجه کردم.

و آره خلاصه، شاید همین محیط استریله که ته دلم داره غمگینم می‌کنه و باعث می‌شه حس کنم زندگی خالیه.

 

کشف خوبیه اگه درست باشه، ولی متاسفانه همچنان راه فراری از کار نیست.

۱

"Most human beings have an almost infinite capacity for taking things for granted."

عصر شنبه است و صبح آزمایشگاه بودم و ظهر خونه‌ی فده. خونه‌ی بقیه رفتن نسبتا تازه است برام. فهمیده‌ام که پسته یکی از بهترین چیزهاییه که می‌تونی خونه‌ی بقیه ببری، چون هیچ‌کس توی این دنیا از پسته بدش نمیاد و کیف می‌ده دریافت کردنش هم از بقیه. انگار این کشفیات کوچک بزرگسالی به من کیف می‌ده. درست کردن یک سیستم و عادت‌های کوچک.

 

این روزها هی بقیه رو قضاوت می‌کنم و می‌گم عمرا من همچین کاری می‌کردم. یک بار یک نفر دوچرخه‌ی من رو قفل کرده بود، که خیلی هم ماجرا و دردسر برام درست کرد در نتیجه‌اش. ولی اون موقع فکر کردم کدوم احمقی دوچرخه‌ی بقیه رو قفل می‌کنه؟ چند هفته پیش مشخص شد که من.

دارم تلاش می‌کنم به اشتباهات خودم فکر کنم. در عین حال تلاش می‌کنم وقتی از دست کسی عصبانی‌ام و فکر می‌کنم دوستی‌شون ارزشی نداره، به وقت‌هایی فکر کنم که قلبم پر بوده از محبتشون. در نهایت نتیجه‌ی فکرهام رو شاید تغییر نده، ولی باعث می‌شه مهربون‌تر باشم توی قضاوتم.

 

زندگی پری دارم و فکر کردن بهش برام جالبه. سرکار سرم شلوغه، بعدش می‌رم باشگاه یا والیبال، بعدش شاید آشپزی کنم، بعدش حرف می‌زنیم. مسافرت می‌رم، شنبه‌ها تلاش می‌کنم بدوم. حواسم به دوست‌هام هست، حواسم به آینده هست، به گذشته فکر می‌کنم.

تلاش می‌کنم این‌جا بنویسم و بهم کمک می‌کنه. شب‌ها قبل از خواب کتاب می‌خونم. حواسم هست وقتی آیشنور از ترکیه میاد، از ایستگاه قطار ورش دارم. هزینه‌هام رو یادداشت می‌کنم. برای سفرها گزارش می‌نویسم. یادم می‌مونه اکثر اوقات به گیاه‌ها آب بدم. خونه‌ام تقریبا همیشه تمیزه.

هیچ‌چیز بی‌نقص جلو نمی‌ره، ولی اکثر اوقات چیزها درسته. از خودم راضی‌ام بابت همه‌ی این سیستم‌های کوچک و بزرگ توی زندگی‌م، ولی حقیقت اینه که احتمالا با ترکیب یک سری امتیازها و privilegeها، واقعا سخت هم نبوده رسیدن بهشون.

 

یادمه سال اول می‌گفتم که آسمون آبی این‌جا برام تکراری نمی‌شه، جاده‌های سبزش همین‌طور. ولی الان واقعا حالت پیش‌فرضه برام. یعنی نه این که بگم حالت دیگه‌ای یادم نمیاد، ولی خب نمی‌تونم شگفت‌زده باشم برای آسمون آبی.

 

چندتا مکالمه داشتم در چند وقت اخیر که باعث شدند ته دلم کمی خوشحال باشم. دیروز مامانم عکس ارغوان رو فرستاده و می‌گه که عینکی شده. من اول خیلی بهش فکر نکردم ولی بعد از چند دقیقه نگران/ناراحت شدم سرش. کلا واکنش‌های احساسی من یکم توی دیواره، معلوم نیست کی و کجا میان. زنگ زدم به مامانم وسط کار و وسط حرف‌هاش اشاره کرد که "گفتم الان سارا نگران می‌شه." و می‌دونی، خوشحال شدم که یکی بالاخره می‌فهمه اهمیت می‌دم.

امروز هم توی خونه‌ی فده بحث نروژ رفتن بود و hiking و این صحبت‌ها، و گفتم امیدوارم بتونم یا همچین چیزی، و این شکلی بود که آره، تو که فرد فعالی هستی. می‌دونی، مثلا همچین لحظاتی هست و آدم با خودش فکر می‌کنه که اوه، من الان یک آدم دیگه‌ام.

۰
.I write, cause I need to
گذشته
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان