یکشنبه است. اومدم آزمایشگاه، ولی اصلا و ابدا دوست ندارم کار کنم. دیشب تصادفی ده ساعت خوابیدم و ایدهای ندارم که چرا و چگونه، و در نتیجهاش سرم درد میکنه از صبح. ای خدا. چه گیری کردیم.
دیشب با دوستهای ایرانیم رفته بودم شام. دخترها داشتند با هم حرف میزدند و موضوع بحث هم این بود که چرا باید زبالهی بیو رو جدا کنی، چرا اینقدر اینها ادا دارند، فلان و بیسار که من خیلی شاکی میشم هر بار میشنوم. چون خب منم بدم میاد از جدا کردن مخصوصا زبالهی بیو، واقعا هم کثیفه و بدبختی داره، ولی خب مشخصه که یک دلیلی پشتشه دیگه. این مقاومت آدمها به سازگاری با محیط برام کمی عجیبه و نمیفهممش. معمولا هم دوست دارم اطراف آدمهایی باشم که تاثیرگذارند برام، نه این که باز من بیام پند و اندرز بدم راجع به چیزهای بدیهی.
بعد داشتم با خودم فکر میکردم، و همراه با تجارب قبلی، داشتم به این نتیجه میرسیدم که شاید من نباید خیلی وقت بذارم به صورت کلی برای این افراد.
در کنارش، من تازگیها به این نتیجه رسیدم که یک دلیل این که مسافرت با افراد برام معمولا سخته، اینه که مخصوصا چون مسافرت کلا هم گرونه، من توقع بهترین خاطرات، بهترین لحظات و عمیقترین کانکشنها رو دارم. ولی دنیا اینطوری کار نمیکنه و صرفا چون پول خرج کردی نمیتونی خاطره بگیری. باید به چشم یک ماجراجویی بهش نگاه کنی و بدون توقع و بدون یک تصویر ذهنی از چیزی که باید باشه.
بعد از روی این درس جدیدی که یاد گرفته بودم، به این فکر کردم که شاید من همیشه توی روابط انسانیم این اشتباه رو میکنم. همیشه یک تصویر دقیق دارم از چیزی که توی روابط دنبالشم و چیزی جز اون برام جذابیت نداره. توی دوستیهای نزدیک و روابط عاشقانه منطقی هم هست به نظرم، چون آدم معیارهای مشخصی داره و هزینهی زیادی هم میکنه سر این روابط. ولی این شامی که من رفته بودم، یک دورهمی خیلی خیلی casual بود.
علی بندری یک اپیزود داشت راجع به این که بچههای امروز توی محیط استریل رشد میکنند و در نهایت افراد توانمندی از توشون شاید درنیاد، چون تجربههای منفی ندارند. شاید منم همینم. یک محیط استریل برای خودم میسازم. شاید هم اصلا بهخاطر همینه که نمیتونم واکنشی نشون بدم در این لحظات، شاید بهخاطر همین همرنگ محیط شدن یا نامرئی شدن، حس میکنم خودم نیستم، و درنتیجهی این احساس خودم نبودن، کلا فاصله میگیرم. آیا من در اون لحظه گفتم که "وای خدا بچهها چقدر شلوغش میکنید." نه، صرفا به مکالمهی دیگهای سر میز توجه کردم.
و آره خلاصه، شاید همین محیط استریله که ته دلم داره غمگینم میکنه و باعث میشه حس کنم زندگی خالیه.
کشف خوبیه اگه درست باشه، ولی متاسفانه همچنان راه فراری از کار نیست.