ژانویه ماه خیلی سختی بود. نمیدونم حتی از کجا شروع کنم. حتی نمیدونم که میتونم شروع کنم یا نه. چیزی که میدونم، اینه که انگار ته دلم زخم شده. صبحها نمیتونم دیگه به مامان زنگ بزنم. هر بار که این موضوع غمگینم میکنه، فکر میکنم که وای خدای من، مردم جونشون رو از دست دادند و تو سر اینترنت داری حرص میخوری. ولی درست نیست؛ من باید آگاهانه به این اتفاقات فکر نکنم که بعدش توی غم نیفتم.
بقیه که ازم میپرسند خانوادهام چطورند، صرفا میگم خوباند و تلاش میکنم بحث رو عوض کنم، چون حوصله ندارم به این گوش بدم که امیدوارند درست بشه و این صحبتها. کل این جریان باعث شده یک فاصلهی عمیقی بگیرم از دوستهای غیرایرانیم، و حتی از بعضی دوستهای ایرانیم، چون فکر اینه که بهاندازهی کافی غمگین نیستند، باعث میشه به همدلیشون و اهمیت دادنشون به دیگران شک کنم. میدونم درست نیست، ولی دقیقا موضوع همینه که این روحیهی همیشه آروم و صلحطلب من هم قرار نداره، حتی با این که مثل روزهای اول گریه نمیکنم.
همین الانم دارم مینویسم، ولی واقعا فکر نمیکنم بهش. دریه که از باز کردنش میترسم.