من همیشه از این بازهی بین کریسمس و سال نو بدم میاومد. معمولا بلیطهای ایران و مسافرت به تقریبا همهجا گرون درمیاد و اگه هوا خوب بود، میگفتی ارزشش رو داره، ولی حتی هوا هم خوب نیست و همهجا شلوغه. دوستهام معمولا خونهشوناند و خلاصه سالهای قبل بهم خوش نمیگذشت. ولی امسال جالب بود. با شام رفتیم خونهی یکی از دوستهاش برای یک هفته تا در نبودش از گربههاش مراقبت کنیم و خیلی آروم و بیماجرا و خوشایند بود. دیروز با دخترها رفته بودیم کافه و سهشنبه بود و هوا روشن بود و جای دنجی توی کافه داشتیم و همینطوری از موضوعات رندوم حرف میزدیم. زندگی بیماجرا خوشاینده، ولی این که در مودی باشه که زندگی بیماجرا برات خوشاینده، حتی خوشایندتره.
روز قبل از کریسمس رفتیم اسکیت روی یخ، مغازهها رو گشتیم، کنار دریا قدم زدیم و خوش گذشت. گذر زمان بهم نشون داده ته دلم به مناسبتها، هرچقدر هم بهم بیربط باشند، اهمیت زیادی میدم. امشب قراره با بچهها بریم رستوران و فکر میکنم خوش بگذره.
داشت بهم میگفت نسل جدید اصلا نمیتونند بپذیرند که یک نفر/رابطه قرار نیست کامل باشه. بعد من باز فکر کردم که آره، اینم یک درس جدیده برای من. چون فکر میکنم توی ذهنم من آدمها رو قبول میکنم، ولی این شکلیه که صرفا یک عیب رو قبول میکنم و دیگه همین. رجیستر شد برات و دیگه جایی برای یک عیب دیگه نیست. دائما در حال ارزیابی دوستهامم و هیچوقت به اون مرحلهی acceptance نمیرسه. فکر میکنم علت این که توی رابطه روشم فرق داره، صرفا اینه که این رو زودتر یاد گرفتم که اونجا واقعا دارم یک چیزی میسازم و نمیتونم بدون قبول کردن افراد به مرحلهی چیزی ساختن برسم.
ته ذهنم فکر میکنم که خب با دوستها قرار نیست چیزی بسازم، آیا لازمه که اصلا قبولشون کنم؟ همم، نمیدونم.
توی مغازهها که میگشتیم، یک دفتر ستارهای پیدا کردم که خیلی قشنگ بود و دلم پیشش موند. تصمیم گرفتم نوتهای آزمایشگاه رو اون تو بنویسم. وقتی نوجوون بودم، خیلی خیلی لوازم تحریر دوست داشتم و چند سالی هست که هیچ اهمیتی نمیدم. این برگشتهای جزئی به شخصیتهایی که قبلا داشتی، برام خوشاینده. دیشب رندوم یادم افتاده بود که وقتی بچه بودم، یک بار نشستم دقیقا فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگه کسی ازم پرسید،، میگم خوانندههای موردعلاقهام یکی کامران و هومناند، یکی لیلا فروهر.
داشتم به پرهام میگفتم که خیلی دوست داشتم دوستهایی توی شهرهای دیگه داشتم و میاومدند بهم سر میزدند و خونهام میموندند. البته دلیلم این بود که خیلی خودم از سلیقهی خودم توی تزئین و دکور خونهام خوشم میاد و دوست دارم یک نفر دیگه هم بیاد و تحسینم کنه. این هم ولی دوست دارم که بقیه رو بیرون ببرم و بریم کافه وسط روز و بریم قدم بزنیم و هرچقدر زمان میگذره، بیشتر و بیشتر حضور دیگرانی که باهاشون راحتام، appreciate میکنم.
پستهای سال قبل این موقع رو میخونم و فکر میکنم همهچیز بهتره. آزمایشگاه خوش میگذره، دکترا خوبه، منم هر موقع از دست بقیه عصبانیام، تقریبا هیچ مشکلی با نشون دادنش ندارم. اهمیتی نمیدم به محبوب بقیه نبودن، و زندگی خودم رو دارم. دوست دارم سال بعد ولی یکم کمتر passive باشم. فکر میکنم من این مشکل رو دارم که به همهچی عادت میکنم و هر شخصیتی رو میتونم مثل لباس بپوشم. میتونم هر روز، دقیقا هر روز، آزمایشگاه باشم، همینطوری که الان هستم، و بازم خوب باشم. مخصوصا چون کورکورانه نیست و اهمیت میدم واقعا. ولی دوست دارم سال بعد بیشتر کارهای مختلف کنم. بیشتر برم سینما، چون فهمیدم من صرفا عاشق بودن توی سینمام. دوست دارم با مامانم برم استانبول. دوست دارم راضی بودنم از زندگی رو بهانه نکنم برای بستن درها.