Fairytale

"Kids, you can't cling to the past"

و در نهایت، من بهتر می‌شم. این رو می‌تونم بفهمم. از اون جا که انسان‌هایی پیدا کردم که می‌دونم من رو دوست دارند. از اون جا که خاطرات زیادی از این جا دارم. از اون جا که چهارتا سریال تو این اتاق تموم کردم. از اون جا که نصفه‌شب تو تراس به محوطه نگاه می‌کردم، از اون جا که اون زن نسبتا مسن توی بوفه‌ی کنار پزشکی‌ها دیگه من و پگاه رو می‌شناسه. از اون جا که می‌دونم، دانشگاه تهران به طور کلی در زمینه‌ی املت درخشانه، ولی به هر حال، همین زن نسبتا مسن و بوفه‌اش، بهترین املت رو دارند. 

به اندازه‌ی قبل تاریک نیست این جا، من دارم می‌شناسمش، این‌جا و هیجده سالگی رو. هر چند دردناک و سخت. هر چند که تو کتابخونه و تو اتوبوس یا روی تختم گریه کنم. ولی من خوبم. و می‌دونم این‌جا رو دوست دارم.

قطار

مهندسی صنایع امیر کبیر که هم‌مدرسه‌ایم بود و تصادفا با هم تو یه قطار افتادیم، مکانیک امیر کبیر، پزشکی شهید بهشتی، پزشکی سمنان، دندانپزشکی سمنان، کارشناسی ارشد یکی از رشته‌های مهندسی، دختری که رو به روم نشسته بود و گوشیش سامسونگ بود و تا شاهرود تو کوپه بود، مردی که زنش تو کوپه‌ی کناری بود، پیرزنی که از یکی از توابع اراک اومده بود تهران و بعد می‌خواست بره زیارت امام رضا، استاد مامایی دانشگاه آزاد که دخترش ارشد معماری تهران بود و پسرش برق فردوسی و تنها کسی که رشته‌ام رو می‌شناخت، زن میانسالی که یه تولیدی داشت و پسرش دکترای یه چیزی تو زنجان می‌خوند و کنکور سراسریش اول غیر مجاز برای انتخاب رشته شده بود و اعتقاد داشت جاش رو با یکی از آقازاده ها عوض کرده ببدند، پیرزنی که با خواهرزاده اش اومده بود و نصف مدت تهران بود و نصف مدت مشهد، خواهرزاده‌اش که بامزه و دوست‌داشتنی بود و تو آرایشگاه کار می‌کرد، دختر بیست و هشت ساله ای که تربیت بدنی الزهرا می‌خوند ... خدا می‌تونه تو شش سال احتمالی حضورم تو تهران دیگه با چند نفر دیگه تو قطار آشنا بشم و حرف بزنم و در نهایت یادم بره اسمشون رو بپرسم.

فرزانه

می‌دونی، نصف شبه و باید بخوابم ولی اجازه بدین یه سری چیزا رو توضیح بدم. و واقعا نمی‌فهمم چرا باید توضیح بدم ولی ذهنم پره و قلبم درد می‌کنه و صرفا، نوشتن می‌تونه ذره‌ای آرومم کنه.
شاید از خیلی قبل دارین این‌جا رو می‌خونین، شایدم نه، ولی چیزی که باید بدونین اینه که من دوست صمیمی‌ای داشتم که خب، حتی اگه شما بخواین گذشته رو در نظر بگیرین، خیلی خیلی خیلی از یه دوست صمیمی فاصله داشت. واقعا شاید حتی قابل مقایسه نبود. ولی خب، من صرفا واژه‌ی دوست صمیمی رو سراغ دارم و در نتیجه از همون استفاده می‌کنم.
به هر حال، طی اسفند پارسال من فهمیدم که این فرد رو می‌خوام. واسه‌ی زندگیم. واسه .. ازدواج، واسه هر چی که به ذهنتون می‌رسه. و اولش واقعا این شکلی نبود. واقعا کدوم احمقی میاد تو این کشور به رابطه‌ی جدی با همجنسش فک می‌کنه؟ ولی این شکلی شد. و وقتی شروع شد، کاملا غیر قابل توقف بود.
بیاین اوضاع رو با هم مرور کنیم. ما تو تقریبا بدترین کشور دنیاییم. فک نکنم این چیزی باشه که ما سرش اختلاف نظر داشته باشیم. اکثریت جامعه هوموفوبیان و روشنفکراشون اعتقاد دارند همجنس‌گرایی بیماریه. من تو خانواده‌ای بزرگ شدم که آره، درسته آزادی پوشش دارم و درسته با پسرا راحت دوست می‌شم، ولی مطمئن نیستم مامانم بدونه همجنس‌گرایی تو ایران وجود داره و حتی تا حالا راجع به این یه کلمه با هم حرف نزدیم. وضعیت اون موقع من رو در نظر بگیرید، کنکور داشتم و منم آدمی نبودم که واسم اهمیتی نداشته باشه. واسم واقعا مهم بود که بخونم. نه به خاطر انگیزه‌های قبلی، که انگیزه‌های جدید بود. که اگه می‌خواستم با اون فرد باشم باید مهاجرت می‌کردم. و با پزشکی نمی‌شد.
من تو اون چار ماه آخر کنکور به معنای واقعی کلمه، هر روز می‌مردم. مردم در روزهای اول رابطشون چی کار می‌کنند؟ می‌رن کافه، می‌رن جاهای زیبا، به هم گل می‌دن، چه بدونم، این طور چیزا. ما چی کار می‌کردیم؟ تقریبا هر روز با هم دعوا می‌کردیم :))) اصن واقعا رابطه‌ی زیبایی داشتیم. امروز داشتم دفتری که اون موقع توش می‌نوشتم می‌خوندم و یادم افتاد جمله‌ی عاشقانه‌مون این بود که «همه‌ی شارشامو غلط زدم». روزهای زیادی گریه می‌کردم فقط. تست می‌زدم و گریه می‌کردم. و من هیچ وقت از لحاظ روحی آدم قوی‌ای نبودم. و تازه، وضع من حتی بهتر از فرزانه بود.
و کنکور گذشت. شب اعلام نتایج هم گذشت. اون بعدازظهر اعلام نتایج نهایی هم گذشت. و سخت بود. قابل تصور نیست که چقدر سخت بود. مامانم واقعا نمی‌فهمید که چرا من باید موقع فهمیدن رتبه‌ام اون طوری خوشحال بشم و بعد کل شب گریه کنم.
و نمی‌دونم، از اون به بعد همه چی سخت بوده. همه‌ی روزهایی که مشهد بودم سخت بوده. همه‌ی روزایی که تهران بودم هم. دیدن دانشکده‌ی داروسازی سخته. و فک کردن به شش سال دیگه هم.
و چیزای خیلی خیلی زیادی هست که دوست دارم بگم.
به تورم اعتراض می‌شه، به بازداشت خبرنگارها اعتراض می‌شه، به وضعیت نامناسب حقوق زنان اعتراض می‌شه، ولی هیچ کس هیچ وقت از حقوق دگرباش‌ها دفاع نمی‌کنه. نمی‌دونم، از یه طرف هم منطقی شاید باشه، صرفا این چیزیه که موقع دیدن اعتراض‌ها به ذهنم میاد. و غمگینم می‌کنه.
و من نمی‌خوام بگم ما برای هم ساخته شدیم و این عشق می‌مونه و همه‌ی این مزخرفات. کاملا می‌دونم که زمان می‌گذره و چیزایی که الان مقاوم به نظر می‌رسن، از بین می‌رن و ممکنه سال‌ها بعد اثری از این رابطه نباشه. ولی الان می‌خوام گستاخ باشم و شجاع باشم و بگم که این فرد تقریبا همه‌ی زندگی کنه. نه صرفا الان، که فک می‌کنم همیشه بوده.

پ.ن: من خیلی به این فک می‌کنم که اگه یه روز یه دختر داشته باشیم و ازم بپرسه که من اولین بار کی دیدمش، جواب عجیبی باید بهش بدم:«آم، وقتی یازده سالمون بود و روز قبل از روز اول اول راهنمایی بود و قرار بود بریم اردو، و این دختره با مانتوی آبی کوتاه اومده بود و داشت پیش دوستاش غر می‌زد که چرا ناظم و اینا بهش گیر دادند (در حالی که تو رضایت‌نامه صراحتا نوشته شده بود که چادر بپوشید) و همون جا ازش واقعا متنفر شدم.»

چیزایی که راجع به مردم نمی‌فهمم (۸۶۷۸۷۶۵)

چرا استفاده از هندزفری انقدر نامرسومه تو این مملکت؟

So tonight I'm gonna take it out and then restart

امشب جزو معدود شب‌هایی در طول زندگیم بود که بیدار موندم که کارهام رو انجام بدم و یه لحظه، و فقط یه لحظه که یاد فصل سوم a series of unfortunate events افتادم، به طور همزمان داشتم به کلکشن آهنگ‌های پرنسس‌های دیزنی که اسپاتیفای آورده بود، گوش می‌کردم و همزمان درس می‌خوندم، فک کردم که زندگیم رو دوست دارم.

فک کنم این دومین بار، در طی سه ماه گذشته بود که از خودم و زندگیم حالم به هم نمی‌خورد.

اگه بشه که من این‌جا زنده بمونم در نهایت

من واقعا نمی‌فهمم چرا شما تهرانیا انقدر با درک این که نباید تو خیابون یک طرفه از جهت مخالف رفت، مشکل دارید.

418

وقتی همه چی تو رو به یه جا می‌رسونه، نمی‌تونی درست فک کنی؛ می‌تونی؟


مامانم یه ویدئو از مهرسا فرستاده، که توش مهرسا چادر سفید مامانم رو می‌گیره جلوش، و می‌گه اجی مجی لا ترجیح و چادرو می‌ندازه بالا و خودش فرار می‌کنه. به صورت خیلی حرفه‌ای و نامحسوس غیب می‌شه. هر بار خنده‌ام می‌گیره و گریه‌ام میندازه.


من یادمه که فک می‌کردم که اگه برم یه شهر دیگه، شاید سخت باشه، ولی در عوض قوی می‌شم.الان استوری‌های دوستام توی فردوسی رو می‌بینم (در حالی که خودم توی یه جای کاملا جدیدم که شاید گاهی اوقات انسان‌های زیبایی توش باشه و قسمت‌های زیبایی داشته باشه، ولی در نهایت جدیده. جدید هیچ وقت نمی‌تونه برای من خوب باشه)

الآنم ردش نمی‌کنم که بعدها خیلی قوی‌تر می‌شم (یا همین الانش حتی) ولی اکثر اوقات فک می‌کنم این که قوی باشی واقعا چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟ وقتی هر چیزی، هر فاکینگ چیزی، مثه کوچک‌ترین اشاره به شله‌ی مشهدی، چرم مشهد، فلان مشهد، مهرسا، صبا، پزشکی مشهد، غمگینم می‌کنه؟ وقتی جایی واقعا مثه خونه ندارم تو ذهنم؟

Blank Space

هی عزیزانم

بیاین بگین که دانشگاه واقعا قرار نیس شبیه ترم اول باشه.


جنبه‌ی مسخره اش اینه که خونه یه چیز نسبیه. من تو دانشگاه، اکثر لحظات دوست دارم برگردم خوابگاه، درسام خوبند ولی این حجم از آدمای غریبه که باید بهشون سلام کنی در حالی که واقعا صنمی باهاشون نداری و شاید اصن خوشت هم نیاد ولی به گفته‌ی هم‌اتاقیم این‌جا مثه این که باید خودت رو به هر کی می‌بینی معرفی کنی، ... از این متنفرم. از همه‌ی این چیزای عجیب‌غریبش متنفرم واقعا. بذارین مفهوم‌تر توضیح بدم؛ مثه این که باید سعی کنی سر کلاس‌ها فعال باشی و هی سوال بپرسید و فلان و بیسار و بعد از کلاس هم بری دنبال استاد و باز هم فلان و بیسار و خدای من، این داره دیوونه ام می‌کنه. منطق من می‌گه لازم نیس سوال هایی که واقعا لازم نیس بپرسی، و منطق من می‌گه لازم نیس صرفا برای نشون دادن خودت دنبال استاد راه بیفتی. و این هم‌کلاسیای من واقعا عجیبند؛ نمی‌خوام جنسیت‌زده باشم، واقعا نمی‌خوام، ولی پسرامون رسماً دارند خودکشی می‌کنند و تک تک استادای دانشگاه رو می‌شناسند و حقیقتا ممکنه به زودی از دستشون خودم رو از برج میلادی چیزی پرت کنم. و نمی‌فهمم این وسط که در نهایت کی می‌تونه موفق باشه؟

در واقع، بیش‌تر چیزی که روزام رو بی‌نهایت آشفته کرده این روزا، همین بحث روابط اجتماعیه. وقتی چار سال تو یه دبیرستان باشی که از قضا خیلی از بچه‌هاش رو از راهنمایی می‌شناسی، عادت می‌کنی به این که همه رو دورادور ولی به شکل خوبی بشناسی و بعدش یهو میای توی یه محیط جدید و هر جایی که می‌ری، صرفا بیش‌تر مردمی رو می‌بینی که نمی‌شناسی. و خب، نمی‌دونم، این رو نمی‌خوام.

مشکل خیلی خیلی آزاردهنده‌ای دیگه اینه که وقتی یه جایی هستی که بچه‌های رتبه‌های صد دویستند، این جو هست که «چقدر بی‌کارم، از صبح تا شب هیچی نمی‌خونند و فلان و بیسار» و از جنبه‌های متفاوتی من ازش متنفرم. یک. به من چه ربطی داره واقعا که هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه داری می‌گیش؟ دو. اوکی، برای تو مهم نیس، ولی برای من هس، برای آدمای مختلف چیزای مختلفی مهمه و این بی‌نهایت آزاردهنده است که بخوای هی توضیح بدی که برام مهمه و می‌خونم و سه. من مطمئنم تمام این اطلاعاتی که از چیزایی داری که من حتی اسمش رو نشنیدم، بهت وحی نشده. ولی خب، این زیاد مهم نیس، بیش‌تر همین که به من چه ربطی داره واقعا؟

نکات آزاردهنده واقعا کم نیس. اصلا کم نیس. ولی خب، می‌تونم بهتون بگم که سه چهار دوست واقعا دوست داشتنی این‌جا دارم و اگه انقلابی، دانشجوی دانشگاه تهرانی چیزی هستین، می‌تونین برین از املت‌های دانشکده‌ی پیراپزشکی بخوریم. و اگه خوابگاهی هستین، لطفاً ساعت ۰۰:۱۴ بامداد Blank Space رو توی راهرو نخونین. و بگین که قرار نیس کل زندگی شبیه ترم اول دانشگاه باشه.

شاید من دارم عجیب برخورد می‌کنم البته

چیزی که بیشتر از همه عصبیم می‌کنه (و متعجب) اینه که گاهی اوقات پست‌هایی رو می‌بینم که طرف مثلاً اومده از عمیق‌ترین احساساتش گفته، و اون وقت یکی (یا چندتا) میاد و می‌گه که آره، این قسمت از متن خیلی قوی بود، این قسمت از متن فراز و فرود خوبی داشت و فلان و بیسار.

خب چته واقعا؟

415

یکی از چیزایی که در پاییز ۹۷ در اعماق وجودم می‌خوام، اینه که بخندم.

و ینی، خیلی بخندم، یه چیزایی داشته باشم که، یا یه افرادی که بتونند چیزایی بگن که نشه از خنده نمرد. و این نیاز به شکل عجیبی سرازیره ازم. ینی من گاهی با پگاه از خنده می‌میرم قشنگ، یا تو کلاسمون ولی بازم دوست دارم بخندم.

این‌جا همون جاییه که باید یه انسان ذاتا خنده‌دار عاشقم بشه و مخصوصا عاشق خنده‌ام بشه و بگه :«می‌خوام کاری کنم که همیشه بخندی» یا یه همچین چیزی. عشقش که واقعا مهم نیس، خودش هم اصلا مهم نیس، صرفا این که می‌تونم اونقدر که بخوام، بخندم مهمه. فقط همین.

یا مثلاً دخترایی که تو پارک می‌شینند، یه چیزیشون هس

اون زمان که سفیر می‌رفتم، یه دختره تو کلاسم بود که اعتقاد داشت که «من فمینیستم، ولی قبول کن که پسرا از دخترا باهوشترند» یا مثلاً می‌گفت «معلمای مرد قطعا از معلمای زن بهترند» و حتی این در حالیه که ما دو ترم با هم بودیم که استاد یکیش زن، و استاد ترم بعدیش مرد بود و همه قبول داشتند که استاد اولیمون رو نمی‌شه حتی با استاد دومیمون مقایسه کرد.

ینی انقدر عجیب بود که من حتی با یادآوریش حرص نمی‌خورم؛ فقط حیرت می‌کنم.

Zero

وقتی تو رو دارم، کتاب‌های پاییزیم رو دارم، آهنگای پاییزیم رو، سریال‌های خیلی خیلی خوبم رو و آدمای دوست‌داشتنی‌م رو

چه دلیلی می‌تونه داشته باشه که انقدر حس کنم آدمیم که یه شکست خیلی بزرگ خورده، و بعدش مجبوره ساعت‌ها تو خیابون زیر بارون شدید راه بره و از خودش و زندگیش متنفر باشه؟

حرف بزن

من به یوتیوب‌یوزرایی که می‌بینم، خیلی راحت اعتماد می‌کنم. منظورم اونایین که یوتیوب براشون حکم تلگرام برای من رو داره. نه صرفا این که هر از گاهی بری یه چیزی ببینی توش. دلیلش هم مشخص نیست دقیقا. ولی می‌دونم اعتماد بی موردی نیست.

به همون اندازه، به دوره‌هایی که نمی‌تونم توشون بنویسم، بی‌اعتمادم.نوشتن برام بخشی از احساس کردنه. اگه نتونم بنویسم در نهایت کل چیزی که در میاد فرو می‌پاشد. دوست دارم بنویسم و نمی‌تونم.

بنویسم که این‌جا خیلی بارون میاد و امشب با پگاه رفتم تو بارون و محوطه رو دور زدیم. 

یا این که دارم تلاش می‌کنم دوباره دنیا رو بشناسم. مثلاً امروز پاپ کره‌ای گوش دادم یا مثلا، به اصرار پگاه، یه ویدئو از نیکی میناژ دیدم یا کشک بادمجون خوردم و به این نتیجه رسیدم که در همه‌ی موارد حق با خود قبلیم بوده. و پگاه کاملا چرت می‌گه.

این که فهمیدم قهوه میوه‌اس.

این که یه هم‌اتاقی دیگه (جز پگاه) دارم که دقیقا کل مدت خوابه و تازه سال پنجمه. در نتیجه منم دلم می‌خواد سال پنجم باشم و کل مدت بخوابم و آشفتگی‌های شبانگاهی نگیرم و هی فک نکنم که چی کار کنم.

این که دلم برای تلویزیون و مبل تنگ شده.

این که هر شب، هر شب و هر شب فک می‌کنم که دلم عمیقا یه چیزی می‌خواد، یه جای دیگه. هیچوقت پیداش نمی‌کنم. امروز صبح هاگوارتز بود. دیروز یه جای دیگه و چند روز پیش یه جای دیگه.

این که دوست ندارم بخوابم. چون می‌دونم نباید این جا باشم هر چند که این جا رو دوست دارم. نه دقیقا این که نباید این جا باشم؛ که باید یه کار خیلی مهمی رو انجام بدم و نمی‌دونم چی.

این که امروز هوا خیلی خوب بود و گنجشکا تو بالکنمون بودند و من، صرفا از حجم زیبایی این روز جمعه گیج شده بودم.

411

به ندرت یاد چیزایی میفتم که از دست دادم، ولی به هر حال، وقتی یادم میاد، نمی‌تونم جلوی دلتنگ شدن رو بگیرم. مثلاً سر صبح که شیمی داشتیم و بچه‌ها دست‌به‌سینه می‌نشستند و هر وقت شین به سمت تخته بود چشماشونو می‌بستند و وقتی تن صداش عوض می‌شد، چشمامونو باز می‌کردیم که قهر نکنه یه وقت.
دلم حتی واسه‌ی خفاش بودن تنگ میشه.‌ چه برسه به بقیه‌ی چیزا.

یا شاید به اندازه‌ی کافی تنوع داشتم که دیگه دلم نخوادش

یه جمله‌ای رو شنیدم که مثه این که یک آدم معروف می‌گفت که هر روز از یه مسیر تازه‌ای می‌ره سرکار .. انقدر به تنوع احترام می‌ذاره و علاقه داره
داشتم به پگاه می‌گفتم اگه من جای اون آدم معروف بودم، می‌گفتم که انقدر از یه مسیر می‌رم سرکار که یا خودم بمیرم یا اون مسیر به فنا بپیونده .. انقدر به چیزای تکراری و قدیمی خودم احترام می‌ذارم و عشق می ورزم.

+ فک کنم نادر ابراهیمی بود.

409

سر این جریانات کنکور و اینا خیلی با تلفن با افراد مختلف حرف زدم که «ممنون، مرسی، لطف دارید» و از یه جایی به بعد، مامان بابام شاکی شدند که چرا من انقدر هیچی از روابط عمومی نمی‌فهمم. چرا تعارف نمی‌کنم. چرا فلان. چرا بیسار.


می‌دونی، این منو حیرت‌زده می‌کنه که چرا در حالی که من فرزند خوب و حتی خیلی خوبی ام و سر و کارم به زندان و مواد مخدر و اینا نیفتاده و ولگردی هام و از مدرسه زدن‌هام هم بسیار خفیف و حتی قابل نادیده‌گرفتنه پس چرا والدینم نباید ذره‌ای تلاش کنند که منو بفهمند؟ ینی واقعا، غر نمی‌زنم، بیشتر برام واقعا سواله.

بابام می‌گه خودمو می‌گیرم. اولین سوال که به ذهن آدم خطور می‌کنه اینه که دقیقا چرا؟ واسه این که موسیقی شگفت‌انگیز رو به خاطر مدرسه ول کردم؟ به خاطر این که شجاع نیستم؟ به خاطر تمام نقص‌هایی که هر روز جلوی چشمه؟ و دومین سوال اینه که بعد از این همه (هیجده سال منهای سه هفته این حدودا) هنوز متوجه نشده که من کلا تعارف نمی‌کنم؟ و این به خاطر این نیست که مهرماهی مغرور مهربونم؛ به خاطر اینه که اینو توهین می‌دونم یا وقت تلف کردن.

من نمی‌تونم بگم «قربون شما» چون واقعا حاضر نیستم قربون شمایی که یه سال یه بار می‌بینمتون و همون یه بار دقم می‌دین، برم. من نمی‌تونم به سخنان واقعا خنده‌دارتون راجب این که «زن‌ها فلانند و بیسارند» بخندم و اخم نکنم چون شما به نظرم بی‌نهایت احمق و شایسته‌ی ترحمید. من نمی‌تونم وقتی می‌گین «این عراقیا کثیفند واقعا و اون عربا سوسمارخورند» تاییدتون کنم چون نژادپرست نیستم. نمی‌تونم شیرینی رو شونصد بار بهتون تعارف کنم چون به نظرم دیگه باید خوشتون به اون اندازه باشه که بتونین در دو ثانیه تشخیص بدید چقدر شیرینی می‌خواین. و خیلی وقتا نمی‌تونم حرفای شاید تلخی رو که مامانم می‌گه گفتنشون دور از ادبه، نگم، چون فک می‌کنم ترسوعم، اگه اون حرفا رو جلوتون نزنم و پشت سرتون بگم.

من دارم تلاش می‌کنم شجاع باشم و رک‌تر باشم ولی نمی‌ذارین. فقط می‌خواید ترسوهای بیشتری بار بیارین. و همه چی رو با گفتن «خب، این رسمه» توجیه می‌کنین.

و همه‌ی چیزای دیگه نیمه‌ی پره. من یه لیوان کاملا پر دارم. حتی نه آب، که نوشابه.

اگه به نیمه‌ی خالی لیوان نگاه کنیم، من باید به همه توضیح بدم که اسم رشته‌ام فحش نیست یا از خودم نشناختمش.

407

بذارین چیزی رو که من هر دفعه میام تهران ازش رنج می‌برم، با یک مثال توضیح بدم.

احسان (ب) داره برای دکترای جامعه‌شناسی می‌خونه الان. صابره (زن احسان) دکترای مددکاری داره. کتاب‌خونه‌شون بی‌نهایت بزرگه و خب، این شکلی نیس که بگم فقط کتاب جمع می‌کنن. نه، واقعا می‌خونند. ینی جلوه‌ی کامل روشن‌فکرای تهرانی. (و البته از نظر من این فحش یا کلا چیز بدی نیس هر چند که اکثر اوقات حس بدی رو به وجود میاره.)

و اون وقت با همه‌ی اینا، کولر تقریبا همیشه روشنه. ینی من اصولاً خیلی عادین از این لحاظ، نه خیلی زود سردم می‌شه، و نه گرمم. ولی دیشب با ژاکت تو خونه تردد می‌کردم. منظورم اینه که آره، حتی ممکنه گرم بوده باشه ولی قطعا نه اونقدر که نشه از کولر صرف نظر کرد. تلویزیون دقیقا همیشه روشنه. به جز وقتی خوابیدم البته. اونم در حالی که هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه. چراغا همین‌طور و خیلی خیلی چیزای دیگه.

و خب، این تو همه‌ی تهران قابل مشاهده‌اس. انگار که همه شأنشون بالاتر از این باشه که به این چیزا دقت کنند. 

از اون طرف بیاین به مامانم دقت کنیم. مامان تا وقتی که مجبور نشه کیسه‌ای پلاستیکی نمی‌گیره. یا این که از مغازه‌ی اولی یه پلاستیک می‌گیره و تا وقتی اون پلاستیک منفجر نشه، خریدهای بعدی رو تو همون می‌ذاره. موقع آب‌کشیدن ظرفا، موقعی که تخم مرغ آب‌پز می‌شه، برنج آب می‌کشه، وضو می‌گیره یا هر چی که توش مواد شیمیایی به کار نره، آب مصرف شده رو تو یه تشت می‌ریزه و با اون به باغچه آب می‌ده. 

و خب، نیاین بهم فحش بدین که فقط تهران این‌طوری نیس و فلان و بیسار. زندگی منم بین تهران و مشهد خلاصه می‌شم و بین خونه هامون. این مشاهدات من از ایناس و قطعا این‌طوری نیس که تهران باید نابود بشه و مشهد، مقدسه و اینا. ولی این، چیزیه که هر بار، دقیقا هر فاکین بار، که من میام تهران، می‌خوره تو صورتم و واقعا حیرت‌زده ام می‌کنه این همه خودمهم‌پنداری و این همه «همه‌ی دنیا در خدمت ما»، نه در گفتار، که در رفتار

406

می‌دونی، فک می‌کنم کلا قلم نوشتن آدم تو تابستون به فنا می‌ره. ینی من فک کردم فقط خودمم، بعد دیدم کلا همه همین طوری شدند. باز این به آدم قوت قلب می‌ده.

مونث بودن یه نفرینه تو این دنیا

دیشب داشتم از دیدن دوستم بر می گشتم و نزدیک خونمون بودم و یه چند قدم مونده به یه گذرگاه باریک (تو خیابون بودم قبلش) دیدم یه پسره که کلاه کاسکت داشت فک کنم، داره واقعا خطرناک نگاه می کنه و وقتی من وارد همون گذرگاه شدم، از گوشه ی چشم دیدم اونم پشت سرم اومده. به یه دختر عاقل در این جور مواقع چی توصیه می شه؟ این که وانمود کنه اصن متوجه نشده. من می خواستم چی کار کنم؟ می خواستم وانمود کنم اصن متوجه نشدم. در نهایت چی کار کردم؟ دیدم دوتا کوچه تا خونمون فاصله دارم و کاملا تاریکه و حتی اگه تجاوز نشه بهم، قطعا از ترس سکته می کنم و بنابراین برگشتم در حالی که واقعا نمی دونستم چی کار کنم و پسره از کنارم رد شد و سرشو به سمتم خم کرد و یه چیزی گفت و همه ی اون ترس در لحظه تبدیل به خشم می شه و همین طوری شروع می کنم به داد زدن. متاسفانه در اون لحظات حساس فحشی بدتر از "بی تربیت" پیدا نکردم ولی چون واقعا خشمگین بودم کاملا کارساز بود و پسره واقعا ترسید و شروع کرد به توضیح دادن به رهگذر دیگه ای که اونجا بود که من اصن کاری نکردم و بعدش گم و گور شد. و من تا خونه داشتم می لرزیدم. و ته دلم خوشحال بودم که دیگه اون ویروس فک نمی کنه که می تونه هر کاری کنه و هیچی هم نشه.

از این جا بدم میاد. از کل این دنیا بدم میاد در واقع. چیزی نمونده که از مردا هم بدم بیاد. و حتی نمی دونم بابد از کجا شروع کنم. از این شروع کنم که من از اون ابوطالب حسینی خوشم نمیاد ولی می خوام برنده بشه که برنده از گروه پانته آ بهرام باشه؟ از این شروع کنم که از اون دختر اصفهانیه توی خندوانه متنفر بودم ولی هر وقت میومد اجرا می کرد حاضر بودم هر کاری کنم که خوب باشه؟ چون می دونستم بعد از اجراش تو ذهن نصف بیننده ها این اکو می شه که دخترا استعداد طنزنویسی ندارند. از این بگم که هر دختری، هر جای دنیا توی هر برنامه ای می بازه، غمگین می شم؟ حتی اگه از خودش بدم بیاد. و فک می کنم این مسلما ذهن سالم نیست. نباید این شکلی باشم. اونا اصن به من چه ربطی دارند؟ اگه دنیا جای بهتری بود من هیچ وقت حتی به ذهنم نمی رسید این طوری فک کنم.

از این می تونم بگم که هیچ کس نمیاد با دیدن چه بدونم، اون پسر سفیر سابق ونزوئلا بگه مردا کلا جنسشون خرابه. مردای کثیف زیادی تو دنیا وجود دارند و هیچکس حتی به ذهنش خطور نمی کنه که اینو به مرد بودنش ربط بده. پسرای واقعا زیادی هستند که ریاضیشون مزخرف باشه و هیچکس نمی گه پسرا کلا ریاضی نمی فهمند.

از این می تونم بگم که هر دختری تو ایران، و خیلی جاهای دیگه، وقتی کسی مزاحمش شده و شکایت کرده یا برای کسی تعریف کرده، شنیده که باید لباس پوشیده تری می پوشیده ولی من تا حالا نشنیدم هیچ جا مطلقا به پسرا بگن که مزاحم شدن (حتی در حد یک کلمه) کاملا شکنجه ی روانیه. یا از این که من تا حالا چند بار کابوس اینو دیدم که مزاحمم شدند و حتی گریه کردم.

از این که یه بار که تو توییتر یه بحثی راجب موهای زائد بود و یکی یه چیزی تو این مایه ها گفته بود "موهای دستتون رو نمی زنین؟ خب منم از این به بعد حموم نمی رم. مقطوع النسل شین ایشالا" و خب، نمی دونم واقعا، با این همه بی شعوری چی کار می شه کرد؟ دقیقا هیچ کار.

چرا می گم چیزی نمونده که از مردا بدم بیاد؟ چون بیاین یه حساب سر انگشتی کنیم. عده ی زیادی هنوز در مرحله ی تجاوز و مزاحمتند. عده ی زیادتری حتی چیزی از برابری مرد و زن به گوششون نخورده و جهاد زن شوهرداری و این حرفاست. عده ای هم هستند که از نظر تئوری معتقد به برابری زن و مردند. خب، چقدر عالی. چه فایده ای دارند؟ دقیقا هیچی. حتی به ذهنشون نمی رسه باید یه کاری کنند و صرفا حرف هیچی نیست. مثلا یه مثال، بندیکت کامبربچ گفته تو هیچ فیلمی که بازیگرای زن و مرد حقوق برابر نگیرند بازی نمی کنه. طبعا از مردا متنفر نیستم همچنان و خب هیچ وقت به اون منطق ذهنی که "مشت هیچ وقت نمونه ی خروار نیست" (حالا مشتتون در ابعاد دوست هاگرید هم باشه) بی اعتنایی نمی کنم. ولی؟

قبلا یه بار نوشتم که دقیقا نمی فهمم چرا الان واژه ی فمینیسم وجود داره چون فقط احمقان که تو این شک دارند که زن و مرد حقوق برابر دارند. الان فک می کنم شاید من کلا همه رو خیلی روشن فکر تر از چیزی که باید، تصور کردم. و از این به بعد سعی می کنم داد بزنم. چون فکر این که این ویروسی که الان دنبال منه قطعا بعد از منم به چندین نفر دیگه صدمه می زنه و هی ویروس تر می شه و من می تونم اون طوری حداقل این شانس رو داشته باشم که اون چند نفر رو نجات بدم. و من می تونم تا صبح فردا بنویسم و مطمئن باشم قرار نیس تموم بشه ولی فعلا برای الان، همین قدر بسه.
۱ ۲ ۳ . . . ۱۸ ۱۹ ۲۰
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan