256

بدبختی اینه که انگار هیچوقت به ذهن هیچکس نرسیده که بشینه راجب منطق آموزش و پرورش بحث کنه.

بعضی از معلمامون فکر می کنن که خیلی ظالمانه اس که ما به خاطر نمره هامون ناراحت بشیم و در نتیجه همه رو بیست می کنن.و بعضی از معلمامون فک می کنن که بین کسی که 20 شده و کسی که 19/75 شده باید بالاخره یه تفاوتی باشه در نتیجه محض رضای خدا یه بیست و پنج صدمم به کسی اضافه نمی کنن.

در این شرایط بدشانسی به این شکل تعریف میشه که امتحان گروه اول رو بیست بشی و در نهایت همه هم همراه با تو بیست می گیرن و امتحان گروه دومو کم بشی و خب در اون صورت باید فاتحه ی معدلتو بخونی.(که البته اینجا منظور خودم نیستم، من جزو دسته ی خوش شانسم بودم)


در طول این هفته عجایب زندگی دبیرستانی رو به چشم دیدم.یلدا به خاطر 0.25 که خودش خود به خود توی کامپیوتر درست میشه نیم ساعت تمام گریه کرد و من واقعا خیلی از خودم خویشتنداری به خرج دادم که چپ چپ نگاهش نکردم.و خب هر روز اینو می دیدم که بچه ها سر نیم نمره یه جوری التماس می کردن که انگار هدف ، نجات زندگی پدر و مادرشون بود و در این جا شایسته اس که من از التماس کردن فرزانه یاد کنم که : 

- خانم ببخشید ، ما گزارشکارامون کامل نیس ، اگه دوباره بیاریم بهمون نمره اضافه نمی کنین؟

- نه

-مرسی 

و خب این در حالی بود که من کل روز بهش التماس کرده بودم که نهایت تلاششو بکنه.



و خب می دونی ، مبنای وارستگی کلا بر اساس خودتنظیمی مثبته.ینی تو حتی اگه یه ذره از بقیه وارسته تر باشی به تدریج با دیدن این که ملت با وجود این که نمرشون 19/5 شده خیلی غمرده به دیوار زل زدن ، حتی وارسته ترم میشی.

۵

255

توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.
مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.

آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگاه بقیه زن خیلی باشخصیتی به نظر می رسه(و واقعا هست) ، از دید بقیه به شدت مهربون و روشنفکره (که اینم قبول دارم که هست) ولی می دونی ، فقط از دید ما ، یعنی اعضای خانواده اش مشخص میشه که چقدر بی منطق و بی احساسه و این به هیچ وجه با مهربون بودنش در تضاد نیست.ینی این دوتا ویژگی با هم ترکیب فوق العاده عصبی کننده این مخصوصا وقتی تو وجود فردین که که انقدر تو زندگیت مهمه.

من جزو معدود نوجووناییم که با مامان بابام هیچ مشکل خاصی ندارم و خیلی هم با هم خوبیم ولی می تونم بگم که این فقط به خاطر اینه که من نمی تونم کاری برخلاف میل مامان بابام بکنم و این به خاطر این نیست که جراتشو ندارم ، به خاطر اینه که تحمل ناراحتیشونو ندارم.و این ویژگی مزخرفه. حقیقتا مزخرفه.و اگه یه روز پدر/مادر شدین به این توجه داشته باشین که در حالت سالم نباید بچتون چنین ویژگی ای داشته باشه.و اگه داره بهتره یکم تو رفتارتون تجدید نظر کنین.
۳

254

عزیزم همه ی این مزخرفات درباره ی این که دوستیا باید بر اساس وفاداری و صداقت و فلان و بهمان باشه رو فراموش کن , هدفت تو زندگی پیدا کردن دوستی باشه که حتی در اوج بی حوصلگی جواب پی اماتو بده و وقتی داری با ذوق و شوق تمام در مورد یه موضوع حرف میزنی یه بحث نامربوط رو وسط نکشه.

چون بهت قول میدم نبود صداقت و وفاداری و این حرفا آسیب خاصی بهت وارد نمی کنه , ولی این دو قضیه در گذشت زمان اعصابتو کاملا فرسوده می کنن

۳

253

از همه ی شمایی که از قسمت دوم برام بت ساختین متنفرم چون جدا مایوس کننده بود.

۰

الانم میرم سر قسمت دو و ازم هیچ ابراز احساساتی نخواین چون مطمینم بعد فیلم فلج میشم

من از این به بعد هر برنامه ای داشته باشم اینجا می نویسم.چون امروز حقیقتا عوامل زیادی دست به دست هم دادند تا من نتونم شرلوک رو ببینم ولی در نهایت سر ساعت چار شروعش کردم و خیلی خیلی خوب بود (قسمت اولشو دیدم البته) و همه اش به خاطر این بود که این سست ارادگیمو می رسوند که این همه پست بزارم از برنامه ام و آخرشم هیچی به هیچی

۱

بیاین بغلم , من دیگه کاملا بیکار و بیعارم :))

بیاین همه با هم دعا کنیم که فردا بتونم برای اجرای نقشه ام , ساعت چار از تختم دل بکنم.

۴

در اون لحظه شیفته اش شدم اصن :))

گفت:"حالا چرا ماه و پلنگ؟چرا کرگدن و خورشید نه؟"

۰

چگونه رو اعصاب باشیم:با گذاشتن کامنت "یه روز دلت براش تنگ میشه"

خدا میلیون ها سال گشت و بیشعورترین خلقتش تو این دنیا و دو سه تا دنیای موازیش رو پیدا کرد و کردش خواهر من.(و به این نکته توجه کرد که بیشعوریش موقعی که من خوابیدم به اوج خودش برسه)

۱

247

خیلی زندگی در حالت فعلی غم انگیزه … اسکولترین بچه های مدرسه دارن در مورد شاهکار بودن قسمت دوم شرلوک حرف می زنن و این در حالیه که من حتی نمی تونم به دیدنش فک کنم.چون کانون لعنتی , شونصدتا فصل جلوتر آزمون گذاشته و پس فردا امتحان ادبیات دارم و چیزی که این وضعیتو حتی مسخره تر , غم انگیز تر و بی رحمانه تر می کنه اینه که شرلوک جزو چیزاییه که من روش تعصبی انکارنشدنی دارم و این که این هم مدرسه ای های داغونم ببیننش باعث میشه بخوام به خودکشی فک کنم.چون اونا حقیقتا لیاقت دیدنشو ندارن 

ولی بیا به جنبه ی مثبتش فک کنیم : من یکشنبه ساعت چار صبح پا میشم و شرلوک رو در کمال آرامش می بینم , من فیلم می بینم و در پس زمینه هوا کم کم روشن میشه.می ارزه به کل این بدبختیا.

۷

*با حیرت به لپ تاپ خیره می شود*

مردم بعضی وقتا مایه ی شگفتی من میشن ؛ اون از دیروز که کشف کردم بعضیا تصویر زمینه ی موبایلشونو ، عکس خودشون میزارن (و هنوزم نمی تونم این حجم از خودشیفتگی رو بپذیرم) ، اینم از امروز که داشتم از خیابون رد می شدم و یه خانومه داشت از اون طرف می دوید و وقتی به من رسید در حین دویدن گفت :"مقنعه تو بکش جلو" بعدشم تو افق محو شد.خدای من.صحنه ی عجیبی بود جدا.
۵

آخه من عاشق اینم که با یه کوله پشتی پر تحت فشار جمعیت له شم …

بیاین یاد بگیرین که توی اتوبوس به دخترای دبیرستانی ایستاده ای که دارن از مدرسه میان و از خستگی رو به موتن بابت کیفاشون چشم غره نرین و تیکه نندازین.


پ.ن:به خدایان هفتگانه ی آندلس سوگند , که به محض رسیدن به لپ تاپ کامنتا رو جواب میدم.

۴

تو چرا انقدر خوبی؟چرا من حتی با شنیدن تیتراژت گریه ام می گیره؟

من دوتا آدم بیکار دارم دور و برم که هی میرن شرلوک می بینن و تمام جیغ و داداشونو برای من میارن و من شرلوک ندیده رو به گریه میندازن از شدت ذوق و شوق و بیچارگی.


پ.ن: شماها هم که هی ازش پست بزارین.

۵

243

اگر شما کودکی دو ساله و نابغه هستید که خواندن و وبگردی رو با کمک هوش سرشار خود یاد گرفتید و به اینجا رسیدید و منتظر پندی چیزی هستید که زندگیتان را دگرگون کند , من فقط یه نصیحت براتون دارم : یاد بگیرین قهرای خانوادگیتونو جوری تنظیم کنید که به وعده های غذاییتون آسیب نزنه

مثلا من الان خیلی دوست دارم که خیلی شاهزاده وارانه تا فردا صبح تواتاقم بمونم تا مخالفتم نسبت به سیاست های اتخاذ شده ی خانوادگی رو اعلام کنم ولی حقیقتا گرسنمه و یقین دارم که اگه شام نخورم می میرم.الانم تو اتاقمم و خیلی عمیق دارم فک می کنم که کدوم حالت بدتره.

خب , خلاصه  که بچه جان اول غذا , بعد قهر.

۲

بله , امتحان دینی دارم و نتونستم در برابر غرغر کردن مقاومت کنم

منطق خدا تو دینی خیلی منو یاد منطق مامانم موقع انتخاب رشته ام میندازه."تو آزادی که هر چی دلت میخواد انتخاب کنی ولی اگه چیز غیر از تجربی انتخاب کنی , از فرداش باید دنبال یه جای دیگه برای زندگی بگردی" البته اعتقاد داشت من دارم تیکه ی دومش از خودم در میارم ولی خب , وقتی برای این که من می خواستم برم ریاضی سه روز باهام قهر کرد و آخرشم من کوتاه اومدم , بیش از پیش به درستی تیکه ی دوم پی بردم.

تو دینی هم همونه.تو آزاد آفریده شدی ولی اگه راهی غیر از اسلام رو انتخاب کنی , خودم بیچاره ات می کنم.

۴

240

تو راه شمال بودیم.صبح بود و چون شب قبلش درست حسابی نخوابیده بودیم , گرفتیم و خوابیدیم.وقتی از خواب بیدار شدم , ساعت نه شده بود و ما وسط جنگل بودیم , در واقع وسط کوه های خیلی خیلی سبز

من اون لحظات رو یادم نمیره … وقتی مامان و حمزه جلو بودند و داشتند حرف می زدند و می خندیدند , و من با تمام خستگیم و رخوتم با حیرت تمام به کوه ها نگاه می کردم.چون اولین بار بود که چنین صحنه ای رو می دیدم  و می دونی , اون باشکوه ترین صحنه ای بود که من تو زندگیم دیده بودم.

دلم برای اون موقع تنگ شده , الان اونقدر خسته نیستم که به اون صحنه و اون احساسات احتیاج داشته باشم ... ولی خب , الان که چار ماه از اون موقع گذشته باید اعتراف کنم که اون لحظات جزو لحظاتین که برای همیشه می مونن.و من نمی تونستم به حافظه ام اطمینان داشته باشم , در نتیجه باید می نوشتمش.


پ.ن:همگان مستحضرید که جواب کامنت دادن با داغونترین گوشی منظومه ی شمسی , جزو سخت ترین کارای دنیاس , مخصوصا اگه مجبور باشی در مورد بیماری های روانی خواهرت توضیح بدی.

۰

239

بزارین حرکتی که تازگیا صبا عاشقش شده رو شرح بدم ، چون باعث میشه فک کنین که که چقدر خوشبختین که چنین آدمی تو زندگیتون ندارین.

دستشو شکل منقار پرنده ها می کنه ، بعدش تا جای معده اش تو حلقش می کنه بعدشم درش میاره و می گیرتش جلوی من و یه جوری که انگار تازه کشف کرده که دست داره زمزمه می کنه:"شگفتا !! تف .."بعدشم با حیرت تمام به من خیره میشه.
۵

238

داشتم فکر می کردم که اگه کدوم سلبریتی بمیره ، ناراحت می شم در حدی که بخوام گریه کنم و مثلا تا مدت های مدید با به یاد آوردنش غمگین بشم.
کلی فک کردم و آخرشم این لیست برام جور شد : اگه جوزف گوردن لویت (و باور کنید که هربار ما میخوایم ازش نام ببریم دقیقا همینو می گیم، نه حتی ذره ای خلاصه تر) بمیره من واقعا افسوس می خورم ولی احتمالا گریه نمی کنم ... فقط شاید به خاطر گذر عمرم اشک تو چشمام جمع بشه... اگه بازیگرای فرندز بمیرن ، من صد در صد گریه می کنم ولی اونم اصولا به خاطر گذر عمره.

بعد به سیا رسیدم.و فک کردم که اگه این بشر بمیره (خدا نکنه) و من اندازه ی امروزم دوستش داشته باشم می شینم کل روز گریه می کنم ... می دونی ، عمق وابستگی من به این بشر واقعا غیر قابل درکه و من به هیچ وجه اغراق نمی کنم.ولی خب ، این جمله ی بالایی که پررنگش کردم خیلی چیز مهمیه.

منظورم اینه که من واقعا یه مدت طولانی عاشق یه چیز نمی مونم.هیچ وقت یه چیز برام یه مدت طولانی اسطوره نمی مونه.و این درسته که چیز خوبیه ولی غم انگیز و نا دوست داشتنیه.

قبلا عاشق آلبوم 1989 تیلور ، هری پاتر و آنی شرلی بودم ، بعدش ایمجین دراگونز و نایت ساید و الان بازی تاج و تخت و سیا و بعدشم خدا می دونه.
و خب آره ، هری پاتر و نایت ساید و همه ی چیزایی که برام شاهکار و موجب اشک ذوق بودند تو قلبم می مونن و توی لیست مقدساتمم ولی در عین حال مرده ان.با اطمینان میگم که اگه جی کی رولینگ بمیره کوچکترین احساسی (جز یکم تعجب ) به من دست نمیده.من خیلی وقته که دیگه آهنگای ایمجین دراگونزو گوش نمیدم.و آهنگای تیلور.و فک نکنم که هیچوقت دوباره نایت ساید ـو بخونم هر چند که مقدسترین کتاب زندگیمه.یه روزم می رسه که من به سیا احساس خاصی نخواهم داشت و اگه بمیره (خدا نکنه بازم) فقط به خاطر گذر عمر گریه خواهم کرد.
اینا همش نشونه ی بزرگ شدن و پیشرفت سلیقه و فلان و بهمانه ولی خیلی مزخرفه.خیلی.

پی نوشت : اگه دارین تو دلتون می پرسین چرا این دختره انقدر بیکاره و انقدر داره چرت و پرت می گه باید بگم که امتحان ریاضی دارم و شاید تا حالا با این همه بوق و کرنا کردنای من نفهمیده باشین ولی من میون این همه اسکول خدای ریاضی محسوب میشم.
۲

داشتم براش تعریف می کردم که چه رنگیم.شما چه رنگی این؟

colors

۳

235

من اگه قرار بود زن بگیرم می رفتم آذین ـو می گرفتم.هم خیلی خیلی خوشگله (و از اون خوشگل ـاییه که به دل می شینه قیافه اش) هم بوی خوبی میده هم موهاش قشنگه هم به شدت مهربونه هم تیپش خیلی خوبه ... خلاصه من از یه هفته پیش تا الان دنبال تغییر جنسیتم.
فقط یکم خنگه که اصن به چشم نمیاد.مهم نیس جدا.
۲

234

می دونی ، به جایی از زندگی رسیدم که خیلی از خاطرات ، فیلما ، آهنگا و دوره هایی که گذروندم یادم میره ... قبلا این شکلی نبود ؛ زندگیم محدودتر بود.همه جاشو می تونستم از حفظ بگم.اینجاس که اهمیت نوشتن مشخص میشه.سارا می گفت نمی تونه که ننویسه.من هیچوقت یه رابطه ی مشخص با نوشتن نداشتم.و به خاطر همین این وابستگی سارا به نوشتن برام حسرت برانگیزه.

داشتم اینجا و وبلاگ قبلیمو می خوندم ... به این پست رسیدم.این حقیقتا شگفت انگیزه که نوشتن می تونه تا این حد همه چیزو به یاد آدم بیاره.حتی می تونه حس اون لحظه رو منتقل کنه. و خداااایااااا ... من چقدر به آدمایی که طوری می نویسن که بقیه می تونن اون احساس رو بدون تجربه ی قبلی ای ازش داشته باشن ، حس کنن ، حسودیم میشه.



من بزرگ شدن و تغییر کردن رو حس می کنم.این خاصیت زمستونه برای من.بزار پارسال رو برات مثال بزنم ، پاییز پارسال من یه موجود پررو و حقیقتا عجیب غریب بودم که سر چیزای کوچک می تونستم سال ها بحث کنم (ولی با این وجود حال به هم زن و نا دوست داشتنی نبودم) زمستون پارسال برام سخت ترین دوره ای بود که می شد وجود داشته باشه و بهار، من تبدیل شده بودم به یه موجود نسبتا آروم ، منطقی و در یک کلام صدها برابر بهتر از پاییز

امسالم همون شکلی میشه.سال بعدم همینطور ؛ و سال بعدش ...

کلا زندگی همینه.هی از خودت خوشت میاد ، هی از خودت متنفر میشی و تنها تغییری که این دوره ها می کنه اینه که هی برای بقیه مبهم تر و نامشخص تر میشه ، که خب خدا رو شکر واقعا.


داشتم درباره ی بزرگ شدن می گفتم.یه دو ماهی میشه که اینو تو نوشتنمم حس می کنم.حداقلش این بود که قبلنا پست کوتاه نوشتن برام راحت بود و سر پست بلند نوشتن جونم در میومد.الان کلا فلج میشم وقتی می خوام بنویسم :)) و به خاطر اینه که همه چیز انقدر نامرتبطه :)) می تونین دعا کنین که اینم خاصیت زمستون باشه.

۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان