Fairytale

Apocalypse

در نهایت فهمیدم که از اینجا خوشم نمیاد و دیگه تحملشو ندارم.

حدودا هزاران بار درباره ی این سیستم دنبال کننده ها غر زدم و به عنوان حسن ختام باید بگم اون لحظاتی که کسی آنفالو می کنه و تو فک می کنی که «نکنه خیلی بد می نویسم؟!» و یه ریویویی از پستای اخیرت درست می کنی تو ذهنت ، لحظات مزخرفی هستند که من دیگه بر نمی تابم.

حالا نمی دونم می خوام آدرس بعدیمو بزارم یا نه ولی شما به هر حال اگه دوس دارین بخونین یه نشونه ای از خودتون بزارین.

و اگه دوس دارین می تونین هر حسی که به اینجا داشتین/دارین بگین.خوشحال می شم از شنیدنش.نظرات تایید نمی شن.

پایان :)

  • ۶۶

344

الان که اینجا نمی نویسم بیشتر میاین فالوم می کنین.حرکت توهین آمیزیه در کل :))

  • ۹۲

343

خب ، حقیقتش اینه که من دیکتاتورم.هر چی عم بگین باز کار خودمو می کنم.و الانم ویر کانال داشتن به تنم افتاده و علاجی نیس.من یه ماه ، احتمالا به صورت کامل ، تو کانالم می نویسم و بعد بازم به اینجا برمی گردم.دلایلمم اینه که من فعلا بیشتر دوس دارم کوتاه بنویسم و اینجا نمی تونم.انگار یه جورایی اینجا برام مقدس تر از این حرفاس.بنابراین من اینجام : telegram.me/orangebluefairy

  • ۱۰۵

342

نظراتتونو من باب نوشتن تو کانال برای یه مدتی پذیرا هستم.


فقط یه چندتا نکته :

- ینی تا وقتی کانال دارم اینجا نمی نویسم یا کم می نویسم.

-کانال عمومیه مسلما :))

-نکته ی دیگه ای به ذهنم نمی رسه راستش.

  • ۴۵

یه چیزی ، من سال بعد هم دبیرستانی حساب می شم یا ازش خداحافظی کنم؟

به نظرم تصویر ذهنی مردم از دخترای دبیرستانی نیاز به یه تغییر اساسی داره.برای مثال، عزیزانم، من در طول زندگی دبیرستانیم کسی رو ندیدم که عاشق گلزار و جاستین باشه. شوخی های ما خیلی از حد «هنوز پریود نشدی؟بچه ات مال کیه؟» فراتره و باید بگم پونزده نفر فقط از کلاس ما سر آخر شدن تو مدرسه تو آزمونای سنجش رقابت می کنند.

انقدر این تصویر دخترای لوس مضطرب بی مزه رو تو فیلما تکرار نکنید.

  • ۶۱

ینی می خوام بگم تقصیر من نیست کامنتا رو دیر جواب می دم.خطا از بخت ماست.

علت این که رمز گوشی من فقط یه آلفاس و همه اینو می دونن و هیچوقت هم نمی ترسم کسی بره بخونتش اینه که به قدری گوشیم افتضاح و اعصاب خورد کن و کنده که طرف تا بخواد رمز رو بزنه و گوشیم رمزو پردازش کنه و سعی کنه باز شه و هنگ نکنه و باتریش ناگهانی تموم نشه , فرد مذکور گریه کنان گوشیو پرت کنه طرف در و سعی می کنه همه ی این چیزا رو فراموش کنه.

  • ۷۰

هیچوقت هیچوقت با دوستای برادر بزرگتون که از قضا دیوانه ای چیزیه , برخورد نداشته باشین

خدایا ما رو از کسایی که دو تا مقاله ی روانشناسی خونده اند و فک می کنن دیگه می تونن تمام اسرار درونی و مشکلاتت رو بفهمن , حفظ کن.


همینطور از کسایی که فک می کنن چقدر شخصیت پیچیده ای داری وهر حرفی که می زنی باید سه ساعت نگاهشونو تحمل کنی.لعنتی من فقط خجالتی ام و بعضی مواقع خود درگیر.هیچ چیز جالبی ندارم که باهاش درگیر شی.

  • ۷۴

بیاین یه چیزی بگین :))

ببین کلا یه قابلیتی تو من هست که اگه در طول یه هفته کنکور و فاینال زبان و کلاس طراحی و آزمون علوم پایه داشته باشم بازم در نهایت بیکار می مونم و می شینم به تک تک افراد تو کانتکتام پیام می دم "حوصله ام سر رفته … حوصله ام سر رفته … حوصله ام سر رفته … حوصله ام سر رفته "

و الانم به دلیل این که هیچکس اونجا تحویلم نگرفت باید بیام اینجا خودمو خالی کنم …. حوصله ام سر رفته  !!!!!!!  


و لازم می دونم بگم این که بیکار می مونم به این معنا نیست که جدا کاری ندارم.منظورم اینه که دیگه از کارای جدی خسته شدم حالا چندان هم مهم نیس که رتبه ی چند کنکور بشی, فاینال زبان و طراحیتو قبول شی , یا آزمون علوم پایه تو به خیر و خوشی بگذرونی.

  • ۹۳

دوس دارم بنرش کنم

شاید تا حالا متوجهش نشده باشید؛ اما وقتی تلویزیون می خرید همراه باهاش بهتون کنترلشو می دن که به شما این اجازه رو می ده که از یه کانال به کانال دیگه برید.در نتیجه به جای این بشینین هی توییتای تکراری راجب احسان علیخانی پست کنید ، کنترلو بردارید و بزنید یه شبکه ی دیگه.

  • ۷۱

336

حوصله ام سر رفته.می تونم برم و مثه همه ی وقتایی که این شکلی میشم تو کانالم بنویسم.بات یو نو, همونطوری که سارا می گفت نوشتن تو کانال تنهاطوره.

نهاییا خیلی خوبند.ینی مثلا من امروز ریاضی داشتم و خب , من تا حالا جدا کسی رو ندیدم که واسه امتحان ریاضی استرس داشته باشه.چون تو یا بلدی کلا یا کلا بلد نیستی ک اینا از همون بدو تولد مشخصه و آدم بعد از شونزده سال زندگی باید باهاش کنار اومده باشه دیگه.در نتیجه ی بی خیالی مفرطم نشستم آرتمیس فاول خوندم.یادم اومد که فراری تو یکی از پستای اینستاش در وصف هری پاتر گفته بود"بد نبود " و آرتمیس فاول رو بهترین مجموعه ی زندگیش معرفی کرده بود.من اون موقع فک کردم چه انسان بی بصیرتی (شاید ندونین ولی تمام فحشای انگار از کلیله دمنه ای جایی اومدند) و الان به نظرم این حقیقت محضه.من خود آرتمیس رو دوست داشتم همیشه ولی سیر تغییراتش از یه پسر دوازده ساله ی بیشعور به یه چارده ساله ی ملاحظه کار و مهربون رو می پرستم.هالی با اختلاف فاحشی محبوب ترین شخصیت من بود.و وقتی فرمانده روت مرد من گریه نکردم و اگه قیافه ام رو می دیدی همون قدر بی احساس بود که یه شلغم.ولی حقیقتا من حس کردم که بذر ناامیدی تو دلم جوونه زد.الان وقتشه که یه نکته رو اعتراف کنم :من بدترین انشانویسی هستم که تو تاریخ بشریت وجود داشته , از جملات ادبی و پرآرایه ای که اگه دقت کنی هیچ چیزی ندارن متنفرم ولی وقتی دارم جمله ی ادبی ای مثل اینو به کار می برم ینی واقعا چنین حسی داشتم. و توجه داشته باشین که من می دونستم فرماندخ روت می میره.ولی مثه این که ذهن من عادت داره چیزای تکان دهنده یا ناراحت کننده رو از ذهنم کات کنه.مثلا من دقیقا پونصد هزار بار جلد یک هری پاتر رو خوندم.ولی هر بار بازم وقتی به آخرش می رسم کتاب رو از جلو صورتم پایین می برم و بهت زده به دیوار و سقف اتاقم زمزمه می کنم:"باورت میشه همه ی این مدت کوییرل بوده؟" و خب , حتم دارم دیوارام یه روزی در محضر خدا علیه سلامت روانیم استشهاد می دن.

و این روزا روزای جالبین در کل , مثلا من در آن واحد تصمیم می گیرم هر روز سه اپیزود فرندز ببینم و به خاطرش ذوق می کنم و فرداش فک می کنم که چه ام شده ؟! من از فرندز متنفرم!! شاید اولین فرد در طول تاریخ باشم که بعد از دیدن پنج فصل اینو میگه.اونم سه ماه متوالی.

یا مثلا در کمال حیرت و شگفتی یهو می رم کل کلکشن زارا رو نگاه می کنم و کلی برنامه می ریزم که وقتی دانشجو و پولدار شدم کلی سوییشرت می خرم.یه زمانی کلی دامن می خرم و با توجه به این که وقایع گفته شده مال امروز صبحه , ایده ای ندارم راجب این که کی از زارا متنفر می شم.ولی خب , یه آدم همیشه باید به غریزه اش اعتماد کنه.و غریزه ام بهم می گه که چرت و پرت گفتن رو بس کنم و برم آهنگامو گوش بدم.

  • ۱۲۱

ایمان , تقوا , عمل صالح

الان که در میان کتاب دینیم , آبی کانون , فلان کانون و بیسار کانون گم شدم جا داره به امتحان دینی پارسال اشاره کنم که دینی رو با نایت ساید و دنیای سوفی خونده بودم و خطاب با آسفالت مناظراتی داشتم بدین ترتیب که تو از کجا می دونی خدا اصن ما رو دوس داره؟اصن چرا باید خدا ما رو برای سرگرمی خودش نیافریده باشه؟ و غیره و فرزانه که نخونده بود و به امید خلاصه های من زودتر اومده بود مدرسه , گریه کنان به درختای چنار التماس می کرد که همین یه روز منو شفا بدن و بعدش هر کار خواستن بکنن.

و جا داره شما همین الان برین بابت این که امتحان از این کتاب مزخرف به دردنخور ندارین , سجده ی شکر به جا بیارین.

  • ۹۴

334

من از انتخابات خوشم میاد.از این شور و شوق مردم خوشم میاد.کودکانه است که من وقتی می بینم مردم خوشحالند درست به اندازه ی وقتی مامانم خوشحاله , آروم میشم و در عین حال ذوق زده.

ولی می دونی , همکلاسیام باعث میشن بخوام سرمو به دیوار بکوبم.منظورم اینه که همه مشخصا تاثیرپذیر خانواده هاشونن و عینا میان نظرات خانوادشونو تکرار می کنن و این جدا چندش آوره.برای مثال من یه دوستی دارم که بدون اغراق نصف زندگیش داره از حقوق همجنسگراها دفاع می کنه و کلا به مقنعه اعتقادی نداره.بعد میره ستاد رییسی تبلیغ می کنه !!(لطفا این جا دچار سو تفاهم نشین) که این به اندازه ی کافی مسخره اس.ولی این که میاد در مورد واردات و صادرات اظهار نظر می کنه باعث میشه من بخوام گریه کنان به فرزانه التماس کنم که یه کاری کنه.چون اهمیتی نداره موافق کدوم جناح بشین؛اظهار نظر یه دختر شونزده ساله در مورد مطلبی که کوچکترین سر رشته ای ازش نداره , مسخره اس.جدا مسخره اس.

بنابراین من اینجا به پاتون می افتم و التماس می کنم که تو گروهی که برای مثال برای پرسش و پاسخ زیسته ,مطلب سیاسی فوروارد نکنین.جدا بهتون التماس می کنم.مخصوصا اگه کمتر از هیجده سال دارید.چون من نمی تونم تضمینی بدم که شمشیرمو تو شکمتون نکنم.البته من شمشیری ندارم , شاید این بتونه کمی مانعم بشه.

  • ۸۵

333

به نظر میاد که من باید یه سری مشکلات روحی روانی داشته باشم. منظورم اینه که نود و نه درصد آدمایی که من دیدم (به خصوص مامان بابام) اعتقاد دارن که اگه یه روز دیگه کاری اینجا نداشتند ، بازنشسته شدند یا هر چی ، همه چیز رو ول می کنند و میرن تو جنگل، طبیعت، ساحل، غرب وحشی، فلان و بیسار زندگی می کنند و حتی یک لحظه عم تو این باکتری سیار (که اینجا استعاره از شهرهای بزرگ و مدرنیته اس و دیگه خودتون بفهمین دیگه)(چه جالب، الان به ذهنم رسید که تا جایی که دانش زیست شناسی من به عنوان دانش آموز سوم تجربی اجازه می ده همه ی باکتری ها سیارند) نمی موندند.

من می دونم که این طرح مامان بابای من و بقیه ی آدما قراره به زباله دونی تاریخ بپیونده ولی به هر حال نمی تونم درکش کنم.

من از شهر های کوچک (ینی هر جایی جز تهران، مشهد، اصفهان،شیراز) متنفرم و مثه چی ازشون می ترسم. من از فک کردن به چیزای دورافتاده می ترسم.از به فک کردن به آرزوهای کوچک، اهداف کوچک تر و درجا زدن هم همینطور.می دونی، مردم تو شهرای بزرگ بیشتر به فکر پیشرفتند(و البته حسرت ـای بیشتری هم دارند) و من از این خوشم میاد.

همبن قضیه در مورد طبیعت هم هست.به علاوه ی این که من از حشرات متنفرم(اینجا احتمالا براتون سوال پیش اومده که من چرا رفتم تجربی، سوال خوبیه) بنابراین من از جنگل چندان دل خوشی ندارم.گندمزارو اینا رو حرفشم نزن.و در نتیجه من فقط با دریا،کوه،جنگل سرو و کویر کنار بیام و دوسشون داشته باشم.در بقیه ی موارد؟مرسی ، ترجیح میدم تو ماشین بمونم حتی اگه قرار باشه از مهرسا مراقبت کنم.

در مقابل همه ی اینا عشق عمیق من به شهرای بزرگه. مردم از دود،آلودگی صوتی،حتی آلودگی روانی و تنها بودن حرف می زنند و همه اش برای من مثه کیک شکلاتی دوست داشتنی و خواستنیه. من کل زندگیم اینجا بودم.همه ی اینا برام یادآور خونه اس.خونه ای که هیچ حشره ای نداره.خونه ای که همسایه ها رو نمی شناسی و فک کنم ذوق و شوق من مشخص باشه.

یه همچین مقایسه ای بین زندگی سنتی و مدرن هست.زندگی سنتی مهربون ـه، امکان نداره توش بیش تر از دو دقیقه تنها باشی و به خاطر همین غم کم رنگ تره، خبری از موبایل نیست !! و همه وقتی با همند حواسشون همونجاست.ولی من اینا رو دوس ندارم.برای من نیست.

در عوضش زندگی مدرن شلوغه، پر از تنهاییه، پر از امراض روحی روانیه، مردم بیش تر تو دنیای مجازیند.کمتر حوصله ی هم رو دارند.ولی با همه ی اینا به نظر من مهربون تر از زندگی سنتیه. اینجا تفاوت ها راحت تر پذیرفته میشه.غم بیشتره ولی در عوض خوشحالی ها واقعی ترند.من دوسش دارم ، با تمام وجودم.


پ.ن : عنوان ـو :))

  • ۸۵

و من باید یه روز اونجا برم

انقدر دارم فیلم و انیمیشن ایرلندی می بینم و کتاب ایرلندی می خونم که بیمش می ره به زودی ایرلند رو بهتر از ایران بشناسم.
  • ۴۹

331

من نباید الان اینجا می بودم.نباید تو این سن می بودم.


من باید یه دختر شیش ساله می بودم.باید یه عمارت بزرگ برای ولگردی می داشتم.احتمالا هم باید عاشق مرد غمگین مهربونی می شدم که تو یکی از اتاقا پیانو می زنه.

  • ۴۵

330

من اینجا نشستم ،با تمام دنیا قهرم (باید بگم تمام دنیا اول شروع کرد، بنابراین جایی برای سرزنش من نیست) ،Brooklyn رو دانلود می کنم، آهنگای Frozen رو گوش می دم.


و این وضعیت جرو عجیب ترین صحنه های زندگیم محسوب میشه.

  • ۴۷

329

تو زبان فارسی ما یه بخشی هست که تلفظ درست کلمات رو نوشته و خب , من واقعا حکمتش رو درک نمی کردم. تا این که مناظره ها رو شنیدم.

  • ۷۰

از سری پست های"چیزهایی که بعد از شونصد سال زندگی باید فهمیده باشید "

پروردگارا , به زنان سرزمینم این درک و بصیرت را ببخش که خب لعنتیا , کی با کفش پاشنه بلند میاد مراقب آزمون باشه ؟!

  • ۴۹

چون دلم برای خوشحال بودن تنگ شده بود

من خوشحالم چون ایمجین داره آلبومشو بیرون میده که کاورش معرکه اس و هر ترکش منو به گریه میندازه ازشدت ذوق , من ناراحتم چون امیدم رو به خوشحالی های بلند مدت از دست دادم , من خوشحالم که دارم یه دوره ی موسیقیایی جدید رو شروع می کنم , من ناراحتم چون احتمالا دیگه من سال بعد دبیرستانی محسوب نمی شم , من خوشحالم چون اون بخش پسرانه ی وجودم بعد از ماه ها ساکت موندن و تو خودش بودن باز داره مسخره بازی در میاره , من ناراحتم از این نگرانیم برای به هم خوردن این دوره ی موسیقیایی شاهکار و قشنگم , من خوشحالم که اون کانالم رو دارم که هر چقدر دوس دارم می تونم توش چرت و پرت بنویسم و ناراحتم که همه چیز انقدر گیج کننده اس که حتی نمی فهمم منطقا باید خوشحال باشم یا ناراحت. و اگه بخوایم از بعد روحی فلان نگاه کنیم من خیلی خوشحالم از این که حالتم متمایل به خوشحالیه.

  • ۷۵

326

می دونی ، من همیشه از ته دل از مسخره کردن پسرایی که ابروهاشونو بر می دارند و فلان و بهمان بدم میومد. 

و خب ، این جدا عجیب به نظر می رسه که بخش زیادی از جامعه به این نتیجه رسیدند که پوشش هر کس به خودش مربوطه ولی من محض رضای خدا یه نفر تو زندگی واقعی ندیدم که به این مسخره کردن اعتراض کنه.

  • ۵۱
۱ ۲ ۳ . . . ۱۵ ۱۶ ۱۷
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan