Fairytale

اوه، بالاخره نیم‌فاصله

دوس دارم بنویسم. واقعا از عمق وجودم می‌خوام. و واقعا نمی‌تونم.

نمی‌تونم دقیقا ریشه‌یابی کنم. ولی فک کنم در عمق وجودم نگران نتیجه‌ام. ینی هی فک می‌کنم نکنه یهو همه‌چی داغون بشه. و این ترس ولم نمی‌کنه. در سطح هم درگیر کارامم. و البته فاگین گرما. دیگه جایی برای تمرکز نمی مونه تو وجود به این شلوغی.

داشتم بهش می‌گفتم که دوس داشتم این‌جا نبودم. از عمق قلبم می‌خواستم این‌جا نباشم. من تو یه خونواده ی متوسط، تو یه شهر مذهبی بزرگ شدم و با این حال هر روز یه جوری از خواب بیدار می‌شم انگار اولین باره اینجام. افکارشون به کل با افکار من متفاوته. در مورد تقریبا همه‌چیز. امروز که رفتم کلاس زبان برای اولین بار، فک کنم از کل زندگیم بیشتر راجب ازدواج شنیدم. می‌دونی، ینی نه جنبه‌ی خویش و نه اصلا عشق مثلاً در مورد این حرف می‌زدم که چه بدونم، این که مراقب باشید که سرتون شیره نمایند و فلان و بیسار. ینی فاک دیس شت، دیگه من فک می کردم تو یه جمع تحصیل‌کرده که قصد مهاجرت دارن همشون دیگه از این حرفای احمقانه و کثیف نزنند. هر بار ناامید می‌شم.

یا مثلاً عمیقأ دلم می‌خواد مامان بابام دست از سرم بردارم و بذارم یکم مستقل باشم. مامان بابام فک می‌کنن مثلاً تو ذهن من اینه که برم سراغ تجربه های خطرناک و معتاد بشم لابد. و تو ذهن من صرفا اینه که یه خونه داشته باشم و یه دانشجو باشم و شبا خسته بیام خونه و شام درست کنم و فیلم ببینم و اینا. ینی خب، بله، این تقریبا ایده‌آل من از زندگیه. و احمقانه‌اس که نمی‌تونم اینا رو داشته باشم. و احمقانه‌تر از اون اینه که واقعا نمی‌فهمم بقیه رو. اکثر مردم رو. هر روز دارم دورتر و غیر درک‌کننده‌تر می‌شم.

«همینه که آخر میشی دیگه»

دارم نید فور اسپید بازی می کنم، بابام کنارم نشسته هی گوشزد می کنه که «از بین خطوط برو»

#از_سارا

+ Tea and Toast از Lucy Spraggan

+ این آهنگ، متنش ، خواننده اش و هر چی در موردش باعث میشه من یهو بغضم بگیره.

+ توی راه تهرانیم. یه سگ ولگرد سفید این طرفا داریم و شاید از دیشب هزاران بار به اون تحلیل گر منوتو که به در و دیوار نگاه می کرد و گاهی با حیرت به تحلیل گر کناریش نگاه می کرد، خندیدیم.‌ یه کتاب فیزیولوژی‌ شروع کردم که قلبم رو واقعا به شوق میاره. و شاید یه کتاب خلاقیت ریاضی هم شروع کنم. اگه درست بشه، احتمالا می تونم یه دوره ی فوق فشرده ی زبان رو برم. 

واسه اولین بار در چند هفته ی اخیر حس می کنم تو جای درستی قرار گرفتم.

... And every day it's getting colder ....

نشستم سر چیزی که واقعا مشخص نیس چیه سوگواری می کنم. 

393

یه بار داشتم تو کانالا و اینا می چرخیدم. به یه پی امی برخوردم که می گفت که فلان ویژگی (اینجا خودتون یه ویژگی بزارید) مال منه و با لحنی که داشت تلاش می کرد ملایم باشه و خب شاید خشونت نداشت ولی قطعا زیاد ازش دور نبود می گفت که این ویژگی مال اونه و اون و اون و فقط اون. من با این کپی رایتای وبلاگی و کانالی واقعا مشکل دارم (حالا این یکی که به نظرم مرزهای خودباوری و خودخواهی رو در نور دیده بود.) ینی بذارین متمرکز باشم و منظورمو درست بیان کنم. هر چیزی که واقعا مال خودتون باشه به خودتون بر می گرده. و به خاطر همین فک می کنم وقتی رو چیزی خیلی تعصب دارین ینی واقعا ندارینش. من اینو تو زندگیم داشتم. وقتی سوییشرتم رو به مونا می دادم و می دیدم انگار درزی ازل به قامت اون دوخته واقعا حیرت زده می شدم. حالا من اون سوییشرتو دوس نداشتم خیلی. در نهایت دیدم هر چقدر هم من رو خریدن این اصرار‌ کردم، من صاحبش نیستم. دادمش به فرزانه که پنهانش کنه یا هر چی. 

حالا این یه مثال مادی و ملموس بود. راجب ایده ها همین طوره. ایده هایی که روشون خیلی تعصب داشتم در نهایت از جای دیگه ای سرچشمه می گرفتن. و به خاطر همین ناراحت می شم وقتی گوشه ی یه وبلاگ یا کانال یا هر چی می بینم از کپی رایت چیزی گفته. فک‌ می کنم که خب، حیف شد که اینا مال خودت نیس. حیف شد که انقدر از خودت فرار کردی که حالا تماما از جای دیگه سرچشمه می گیری.

و خب می خواستم یه چیز دیگه بگم اصن که یاد اینا افتادم. داشتم به ویژگی هایی فک می کردم که چقدر تو خودم دیدم و تو بقیه ندیدم (متاسفانه خیلی هم ناجذب‌کننده ان) مثلا این شیفتگیم به نصیحت شنیدن، این احساس پایه که پاییز شادی کودکانه داره. اون‌ موقع که به علی گفتم یه آهنگ برای پاییز بفرسته و یه آهمگ فرستاد که از بس غم انگیزه من فک کنم یه بار فقط کامل گوش کردم و فک کردم حداقل کمی خوشبختم که غم تو پاییزم نیس لااقل.‌شاید دلش نمیاد کسی که همونجا به دنیا اومده غمگین کنه.

گفتم که، ویژگی هایی نیستن که من بابتشون به خودم بنازم. ولی لااقل مال منند. و همین خوبه.


پ.ن : یادم رفته بود. چند روز پیش که داشتم اتاقمو با اتاق صبا یکی می کردم. یهو همون حس رو داشتم که همیشه پیش حمید دارم. حمید و صبا دوس دارن من پیششون باشم. ینی مثلا تو یه اتاق باشیم. این به خاطر این نیس که زیبا و دلنشینم. به خاطر اینه که معمولا سرم تو کتاب و گوشیه و تو چیز خاصی مربوط به اونا کنجکاوی نشون نمی دم. و من هیچوقت اینو بهشون نگفتم. ولی این برام بی نهایت قشنگه که‌ وجودم آرامش بخش باشه. این که بعدها عامل آرامش روزای یه نفر باشم.از این وجه از خودم خوشم میاد. حالا خوب میشه اگه اینم مال من باشه.

Summer - 1

دیروز « دختری که پادشاه سوید را نجات داد» رو خوندم. قبلا، دقیقا یادم نمیاد کی ولی احتمالا تابستون پارسال «مرد صد ساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» (نقل به مضمون) رو خونده بودم و خب، یوناس یوناسن با وجود اسم جالبش و طنز و داستان های جالب ترش واقعا خودتکرارکنه.خودتکرارکن به کیا میگن؟ به افرادی مثه مستور، زویا پیرزاد و اینا. خودتکرارنکن به کیا می گن؟ مثلا یوستین گردر.

حالا بین دو کتاب یوناس یوناسن کدوم بهتره؟ من مرد صد ساله ای که فلان رو ترجیح می دم. هر چند دختری که فلان هم قشنگه. ولی اگه کمبود بودجه و وقت دارید اولی.

و Maze Runner که خب مشخصا برای کسانی مثه من که قلبشون ضعیفه، ساخته نشده ولی خب، من با وجود تمام سکته هایی که واسم به ارمغان آورد دوسش داشتم و فردا هم تمومش می کنم.

همین طور در حین تابستون پیشنهاد می کنم بلکه ببینم می تونم شیوه ی مناسب برای گذراندن تابستون پیدا کنم یا نه.

391

دقیقا منظورتون رو متوجه نمی شم از این که می گین خیلی دوس دارین جای کسی باشین که تازه کنکورشو داده ولی از اونجایی که عقل تو کلتون نیس به‌جای شما آرزو می کنم حداقل کنکوری تازه فارغ شده ای مثه من نباشین. چون مردم از سه ماه قبل خبرای بدشون رو نگه داشتن تا شما کنکورتونو بدین و بهتون بگن. یا لااقل به مامان باباتون بگن.

390

ولی من جدی عادت ندارم به این اوضاع. ینی باورش سخته ولی بابای من دو روز بعد از تموم شدن امتحانا میومد تو اتاقم می گفت چرا درس نمی خونم. الان میاد تو اتاقم یکم سردرگم نگاه می کنه بعدش میره. ینی از من گیج تر.

فعلا برنامه ام اینه که به هفته کارهای واقعا بیهوده بکنم (مثلا الان دارم یه رمان ایرانی می خونم از این مدل همخونه ای ها (فک کنم حسودی فرزانه برانگیخته شد وقتی دید من یه کار بیهوده تر از اون پیدا کردم) و واقعا سرگرم اونم. ببین ینی پسره یه لحظه از دختره جدا نمیشه بعد دختره میگه برادرانه اس. خب ابله، احسان و صبا میومدند وقتایی که من نبودم تو مجله ی دانستنی ها رو دایناسورا و قورباغه ها فلش می کشیدند و کنارش می نوشتند سارا. این برادرانه اس لعنتی، نه اون. آخه چرا انقدر خنگین دوتان؟) و همونطور که مشخصه واقعا اعصابم خورد شد از اون دوتا احمق. بعدش میرم تهران. بعدش میام و کارهای سازنده مو از قبیل خوندن کمپبل و این کتابای ریاضی و اگه بشه رانندگی و یه فکری هم به حال زبان کنم. متاسفانه همونطور که گفتم اینترنت درست حسابی هم ندارم که چیزی رو بتونم دانلود کنم. ای خدا، دولت بیدارم کوش؟

... *the important thing in life is not success but the struggle ....

من قرار بود یه پست بنویسم راجب کنکور. که حداقل یکم وجدانم آروم بشه این همه تجربه الکی به دست نیاورده شده (نگارنده در زمینه ی مجهول سازی افعال نابغه ای بی بدیل بود) می خواستم یه هفته ای بگذره یه نفسی تازه کنم بعد. ولی الان با توجه به بیکاری مفرطم و این که خیلی خسته نیستم می نویسمش. فقط یه مقدمه بگم که علت این که نویسنده نشدم و نمی تونم بشم اینه که من نمی تونم تمرکز کنم. نمی تونم منسجم بنویسم. وسطاش احتمالا برم تو جاده خاکی و این که این پست به احتمال زیاد طولانی میشه. خلاصه که تیکه پارم نکنید آخرش.و آهان، این که اینا همش تجربیات منه. اگه خدا هم یاری کنه تجربیات فقط یه بار منه. من امسال له شدم، هم به خاطر کنکور و هم به خاطر چیزای دیگه. بهتون این حق رو می دم که بیاین و بگین که «سال کنکور من زیباترین سال زندگیم بود و ستاره و قلب و اینا» ولی دیگه درک کنین من دارم از دید خودم‌ حرف می زنم. و دارم سعی می کنم یه پست جامع بنویسم که دیگه همه چیز رو شامل شه.

خب :

۱. بزارین یه مرور بر سال کنکورم داشته باشم : تابستون پر از انگیزه، پاییز همچنان پر از انگیزه، زمستون له کننده (نتیجه ی مشکلات شخصی و درسی و کمبود روشنایی) و بهاری که هم واقعا داری له میشی و واقعا خسته ای و حق هم داری ولی به زور می خونی.

واسه کسی که داره از الان شروع می کنه، به نظرم تابستون به معنای واقعی کلمه فرصت جهشه. منظورم این نیس که شبانه روزی بخونین و جایی نرین و دیلیت اکانت کنین و فلان و بیسار. یکی از چیزایی که آخر سال کنکور واقعا می فهمین اینه که کیفیت هزاران بار از کمیت مهم تره (هر چند این اجازه رو به شما نمی ده که ساعت مطالعتون رو کم کنید.متاسفم.) و تابستون وقتشه که اگه سالای پایه کم کاری کردین درستش کنین. اگه مثل من کلا زیست نمی خوندین شروع‌ کنین به خوندنش و واقعا نترسین از درسی. بزارین همین زیستو بگم : بیاین روراست (سر هم می‌نویسن؟) باشیم؛ من زیستو حتی ۲۳٪ و ۳۵٪ می زدم. از این همه قید می ترسیدم، از این که یه جا باید دقیق باشی و یه جا باید رد کنی و یه «ها» می‌تونه گزینه رو غلط کنه، واقعا بدم میومد. واقعا. (اگه تجربی نیستید فقط همین رو بدونین که زیست حقیقتا آدم‌ به فنا می ده) و خب، وقتی سی تا سوال زیست می زدم و بیست و نه تاش غلط بود و سی تا سوال ریاضی سخت می زدم و همه اش درست بود یا یکی دوتا بی دقتی‌، منی که عاشق ریاضی بودم کدوم‌ رو انتخاب می کردم؟ طبعا ریاضی. و خب، زیست که عاشق چش و ابروم نبود، درصدش همونی شد که گفتم. دیدم‌این شکلی بازرسی گوشت هم قبول نمی‌شم (بله، همچین رشته ای واقعا وجود داره در حد کارشناسی) در نتیجه رفتم گاج خریدم (:)))) همه جا با گاج) و خب، نمی دونم در جریان هستین یا نه ولی سوال های گاج (زیستش) برای رده ی سنی سه تا پنج سال طراحی شده. واقعا. ینی حتی من همشو درست می زدم. طبیعتا زدن اون سوالای رقت انگیز سواد منو بالا نمی برد ولی باعث شد یکم اعتماد به نفسم بالا بره و بشینم زیست بخونم و تو تابستون من‌ خودمو حقیقتا با زیست خفه کردم. فک کنم هشت ساعت می‌خوندم و چار ساعتش زیست بود حتی بیشتر) و خب، خیییییلی کمک کرد. ینی اگه تابستون نمی‌خوندم‌عمرا اگه بعدش می تونستم جبران کنم‌ و بعدا زیستم واقعا خوب شد (و اگه تجربی هستید، زیست کلا دیر بازده اس. واقعا طول می کشه که به یه مهارت برسین توش و واقعا نباید خسته بشین. دیگه از من که بدتر نیستین. و باید بدونین کنکورو که نمی دونم ولی در کل من‌واقعا درصدای خفنی تو زیست تو رزومه ام دارم که البته هر چی فک می کنم یادم نمیاد ولی مطمینم هستند). این از این. دیگه در مورد تابستون این که سعی کنین روش مطالعه تونو درست کنین. ینی خلاصه اش اینه که تابستون واسه اصلاح اشتباهات گذشته و راضی شدن از‌خودتون ساخته شده ولی بیرونم برید، مثه ابلهای تازه کنکوری دیلیت اکانت هم نکنید. درس بخونید ولی خودتونو خسته نکنید واقعا. بعدا خیلی ضرر می کنین. درباره ی پاییز نکته ی خاصی ندارم بگم. مدرسه ها هست و منم کلی مدرسه بودم و میومدم خونه تا یازده دوازده تقریبا یه سره می خوندم و له می شدم ولی چون خیلی از طرف بقیه بهم انرژی وارد می شد و احساس مفید بودن می کردم واقعا خوب بودم. ولی دیگه همین. درباره ی زمستون، من هیچوقت نفهمیدم واقعا جریان چیه که من خیلی بیش از حد به نور وابسته ام یا چی. ولی کلا همونطور که از تک تک پستای اخیر اینجا مشخصه من کل زمستون داشتم گریه می کردم. یا تلاش می کردم گریه نکنم. و طبیعتا آدم وقتی غمگینه نمی تونه‌ بخونه یا درست بخونه. از ته قلب امیدوارم واسه شما این وضع پیش نیاد. واقعا امیدوارم. و بهار هم کلا جریانش متفاوته و تکنیکاش واقعا منحصر به خودشه. اونو بزارین برای موقع خودش. فعلا همین سه فصل رو جمع و جور کنیم.

۲. هر کی‌ میومد مدرسه ی ما بچه ها ازش راجب سه گانه ی ساعت مطالعه، مشاور، کتابخونه می پرسیدن. بزارین راجب اینا بگم. راجب ساعت مطالعه باید بگم واقعا اهمیتی ندین به ساعت مطالعه ی بقیه. واقعا دارم می گم و روش کاملا تاکید می کنم (من تو کل این پست جز یکی دو جای نامهم رو قیدا خیلی دقت کردم.پرکز آو بیینگ تجربی) ولی بدونین اصلا این شکلی نیس که بقیه روزی هیفده ساعت بخونن. بقیه هم خسته میشن واقعا. و نباید خودتونو سرزنش کنید بابت خستگیتون. درباره ی مشاور، من مشاور نداشتم. از این هم راضیم چون مشاورای مشهد حداقل، واقعا داغونن. باندبازیا و این صحبتای مزخرف. ولی واقعا این که یه مشاور خوب داشته باشی که بفهمتت و تا نگی «می‌خوام بمیرم» از نگرانی نمیره و بدونه اینا طبیعیه و این که تجربه اش بیشتره و می تونه بهتون نکات سال کنکور رو بگه خب می تونه خیلی کمک کننده باشه. ولی باید مشاور خوبی باشه. نهایت هنرش این نباشه که یه برنامه ی به معنای واقعی کلمه بی انتها بریزه واستون. و کتابخونه، اول این که کتابخونه هست تا کتابخونه. مثلا اکثر کتابخونه ها کلا اینطوریه که بچه ها می رن که توش با هم حرف بزنن. شاید شما که اونجایین حرف نزنین ولی اون جو بی خیالی و اون حاشیه ها روتون تاثیر میزاره در نهایت فک می کنم. من دو ماه اسفند و فروردینو کتابخونه رفتم. و خب، کتابخونه ی به شدت سخت گیری داشتم. ینی حرف زدن و اینا که هیچی. خوبیش این بود که مجبور می شدی درس بخونی. بدیشم این بود که خب، یه چیزی هست مثل تنبلی، یه چیزی هم هست مثه خستگی. تنبل نباشین. چون در نهایت یادتون میاد همه ی اون لحظات و حس بدی پیدا می کنین احتمالا و اون حس بد واقعا مزخرفه و نمیزاره بقیه اش رو خوب پیش برین. ولی وقتی خسته این حتما استراحت کنین.حتما. چون اون خستگی گسترش پیدا می کنه و بعدا واقعا عذابتون می ده. هر چی عم که می رین جلو زمان ارزش بیشتری پیدا می کنه. پس حتما ریشه ی استراحت خواهیتونو پیدا کنین. واقعا خسته این یا تنبلیتون میشه؟ ای بابا، مباحث قاطی شد.

۳. شانس واقعا بزرگ من تو زندگیم این بود که از تشریحی متنفر بودم و واقعا به تست عشق می ورزیدم. به خاطر همین کل دوم و سوم تست می زدم. بله، نهاییام درخشان نشد و بله، نمره ی فیزیک امسالم ۱۴ شد ولی وافعا چه اهمیتی داره؟  و از سوم راهنمایی هم کانون می رفتم و به خاطر همین بدون این که خودم متوجه باش خیلی جلوتر از بقیه بودم.(بابام هم به نتیجه ی آزمونا خیلی اهمیت می داد در نتیجه مجبور بودم تلاش کنم) آزمون دادن در طول سال کنکور به نظرم واقعا خوبه مخصوصا وقتی روند درستش طی بشه نه این که مثلت ساعت ده پنجشنبه کتاباتون‌ دورتون ریخته باشه. این شکلی که جمعه آزمون می دین، تا برنامه ی سه آزمون بعد رو حفظین می شینین اهدافتون رو واسه دو هفته ی آتی می نویسین و بر حسب اون جلو می رین. پنجشنبه هم مرور می کنین و جمعه هم کارتون رو ارزیابی می کنین. این یه سیر درسته به نظرم و می دونین، حتی من با این تجربه ی اندکم می تونم بگم در نهایت کسی موفقه که اشتباه کنه و اشتباهاتشو بررسی کنه. یه آزمون جامع پایه داشتیم ما - ۷ فروردین - که من دوتا آزمون قبلش خییییلی افت کرده بودم و واقعا تحت فشار بودم. و خب مثلا خیلی هم خونده بودم برای اون دو آزمون. یه تغییر تو برنامه ام دادم؛ به جای این که از هفت صبح تا یازده شب برم کتابخونه ، از نه می رفتم و عوضش خوابم کافی بود و صبحانه هم می خوردم و خودم هم خیلی روحیه ام خوب بود فک کنم در نتیجه ی این که هی خوابم نمیومد‌ (یه بار سر آزمون گریه ام گرفت از این که چرا همه اش خوابم میاد) و اون دو هفته ایم که واسه اون آزمون جامع پایه خوندم یادمه خیلی غلط از خودم کشف می کردم ینی خیییییلی. و اون آزمون هفت فروردین بهترین آزمونم تو کل سال بود. چون اشتباهاتم رو قبلش کشف کردم نه در حینش. خلاصه که واقعا قدر اشتباهاتتونو بدونین.

۴. نتایج پارسال مدرسه ی ما ضعیف و تو ذوق زن بود. ما رو همه اش با هاشمی نژاد و تبریز مقایسه می کردن و می گفتن خاک بر سرتون (البته مودبانه تر) و خب ما هر کاری که می کردیم یه گیری بهمون می دادن، دخترم که بودیم‌ دیگه بدتر. نفس می کشیدیم مثلا، می گفتن ببیین همینه که عقبین، پسرا این شکلی نفس می کشن شما این شکلی. ینی خل شدیم جدا. بعدم با شگفتی می پرسیدن چرا شما دخترا انقدر اعتماد به نفستون کمه. واقعا تو ذهنشون نمی گنجید که هر آدمی رو انقدر مقایسه کنند با بقیه و بکوبنش قطعا اعتماد به نفسش میاد پایین.‌در نهایت واقعا خودتونو با بقیه مقایسه نکنین و بزارین بقیه هرچی می خوان بگن. شما خودتونو با خودتون مقایسه کنین و اونطوری حتما نتیجه اش خوب میشه.

۵. من امسال رابطه ی به شکل شگفت انگیزی خوبی با مامان بابام داشتم. و مامان بابامم مثلا این شکلین که مامانم می گه نتیجه اصلا مهم نیس، همین که تلاش کردی خودش موفقیته. بابامم بهم بیشتر آرامش می ده و میگه اگه تک رقمی نشی وسایلت رو‌ بردار برو (اغراق شده اس، خنگ نباشین تو رو خدا) این مخلوط هم جاه طلبیم و هم آرامشی که می خواستم کاملا برآورده می کرد. و تو خیلی روزای سخت زمستون که فرزانه نبود، فک کنم فقط‌ وجود اونا بود که میذاشت حداقل کامل خورد نشم. سعی کنین خوب باشین با مامان باباتون. کتاب دینیتون هم خوشحال میشه.

۶. در نهایت، هر چقدر هم طولانی و خسته کننده بشه فقط یه ساله. من افراد واقعا زیادی رو دیدم که از این که تلاش نکردن واقعا حسرت می خورن. یا از این که تلاش کردن ولی به رشته ی دلخواهشون نرسیدن واقعا غمگینن. و می دونین، اکثرا باید از این پل یا سد یا هر چی که شما می گن رد بشین و درست رد بشین. پس همین یه سال رو بخونین بهتره تا این که چند برابر بشه. بهتون گفتم فک کنم که چیزایی که دوست دارین و ضرورین (تاکید می کنم بازم رو ضروری) نگه دارید. فک می کنم شاید اگه مثلا تابستون و پاییز می نوشتم و انقدر خودمو محدود نمی کردم همه ی چیزا جمع نمی شده تو زمستون. و در نهایت تو تمام اون مواقعی که خسته این اون چیزایی که عمیقا دوسشون دارین و باهاتون گره خوردند کمکتون می کنن نه فک کردن به آینده ای که توش شریف و فلانین. چیزایی که عمقی ترن. قراره امسال به فنا برین مخصوصا این که نهاییم دارین مثه این که. ولی خب، اگه از من می شنوین می ارزه به این که از این چیز پست رد بشین و دیگه هیچوقت حسرتشو نخورین. اگه چیز دیگه ای یادم بیاد حتما اضافه‌ می کنم به همین پست. کس دیگه ای‌ هم اگه تجربه داشت بگه. من عاشق این جور نصیحتای افراد قبل از خودم‌ بودم :))


* عنوان از کنکور امروز :)


پ.ن : یه چیز مهم یادم رفت بگم. تابستون من کلا به این گذشت که بفهمم آیا امکانش هست تک رقمی بشم. خب شما مثه من احمق نباشین. بله، خود رتبه یکش هم امکانش هست اگه بخواین و نمی دونم، کلاس مهمه، معلم مهمه، بعضیاعم عاشق همایشن. ولی من فک می کنم تنها ویژگی هایی که حقیقتا تو وجود یه نفر لازمه که موفق باشه و وقتی از جلسه ی کنکور بیاد بیرون خوب باشه یه سری ویژگی هاس مثه همین که واقعا به اشتباهاتتون اهمیت بدید و این که درگیر حاشیه نشین و یه سری چیزای دیگه که الان یادم نمیاد. و وقتی میگم امکانش هست که حتی رتبه ی تک رقمی بشین دروغ نمی گم. ولی این وسط پای خودتون میزارم که باور کنین یا نه. و این که همین الان بشینین یه نگاهی به کل سال پیش روتون بندازین. برنامه ریزی کنید که می خواین چی کار کنین به صورت کلی. من همیشه حسرت اینو می خورم که این طوری برنامه نمی ریختم.

مغزم تو شوکه.

Finally Ended:)


+ بزارین بنویسم بلکه یکم کمتر سردرگم باشم. همه چیز خیلی خوب بود. دیشب زود خوابیدم و صبحم ساعت پنج بیدار شدم خود به خود.انقدر وحشی بازی در آورده بودم که دیگه واقعا استرسی توم نمونده بود. با توشه ی چند تنی ای که مامانم واسم گذاشته بود (و آدمو به اشتباه مینداخت که پیک نیکه یا کنکور) رفتم سر جلسه. من ساعت 6/50 سر کلاس بودم. ینی یک ساعت فقط داشتم ساندویچ می خوردم !! (و البته وقت کم آوردم چون نونش واقعا سفت بود و البته آخرشم اکثر گردوها و پنرا اطرافم بود تا توی دهنم.) و البته دختر واقعا زیبارویی کنارم نشسته بود که یکم حرف زدیم و اینا و ... آزمون خوب بود فک کنم. انقدر آزمون های آزمایشی دادم اصن نمی فهمم دیگه چی  سخت بود چی نه ولی به نظرم حداکثر کاری که می تونستم کردم. شاید نود درصد. که در زندگیم بی سابقه اس. و فاک ذیس شت، تازه فهمیدم چرا مردم می رن پزشکی. من هم دانشکده ی علوم و هم دانشکده ی پزشکی فردوسی رو دیده بودم (کنکورم دانشکده ی پزشکی بود یه سنجشم توی دانشکده ی علوم) دانشکده ی علومش خرابه بود قشنگ ولی پزشکیش انگار مثلا اروپایی جایی باشی. جز این که یه قسمت از آزمون مراقب قشنگ تو لوزه المعده ام بود بقیه اش خیلی اوکی بود و از شدت سرما من ژاکت پوشیده بودم. آخرشم که دیگه هیچی. از دانشگاه بیرون اومدن شبیه برگشت حاجیا از مکه بود کاملا. ینی فک کن اون همه دانش آموز با کل فک و فامیلشون.


+ من و مامانم یه جا کنکورمونو دادیم :)) با سی و خورده ای سال اختلاف


+واسه اولین کار تابستونی، کسی چیزی برای بک آپ گرفتن داره؟ سایتی، اپی، چیزی؟

ای شب آشفته برو، ای غم ناگفته برو/ وی خرد خفته برو، دولت بیدار بیا

انقدر امروز به بقیه پریدم که از کنکور فردا نمی ترسم ولی از بعدش قطعا مضطربم.

Everything you once loved lies unbroken

ولی جدا از نتیجه، فک می کنم از خودم راضیم که جا نزدم، ترسیدم ولی حداقل سعی کردم شجاع باشم و نگفتم :«حالا پزشکی هم رشته ی خوبیه.»

سخته که تکرار کنم تولید فیلم و سایت برای اعتلای فرهنگ اسلامی مستحبه ولی تولید آثار هنری واجب کفاییه *

چقدر همه چی غم انگیزه خب. بدبختی از گوشه گوشه ی زندگی چکه می کنه. من غمگین نیستم اصلا. غم های عمیق بهاری و زمستونی باعث میشه من تو تابستون و پاییز غیر قابل ناراحت شدن باشم. ولی خب، می خواستم در این روزهای واپسین کمی بیشتر نشاط در قلوب مسلمین باشه. الان کل نشاطی که من پیدا می کنم تو قلب مهرساعه که ناگهان متوجه شده دو تا سید (اون یاروی عصر یخبندان که کراش کودکی من بود) داریم. از صبح کبکش خروس می خونه.


* یه چیزی هست که من هنوز به مرورش نرسیدم ولی اگه اشتباه نکنم اینطوریه که به انزوا کشیده شدن شخصیت های جهادگر و مورد احترام پیامبر از اثرات تبدیل حکومت پیامبر به سلطنت قیصری و کسراییه و منزوی شدنشون از اثرات ظهور شخصیت‌ها و الگوهای غیر قابل اعتماد.

بیاین رو‌راست باشیم. انتگرال قطعا یه جای زندگیتون به دردتون می خوره. ولی جدا اینا رو من چی کارشون دارم جدا.من حتی خیلی بزرگوارانه به خود درس دینی و بیهوده بودنش اشاره نمی کنم. 

و نکته ی واقعا جالبش اینجاس که شروع بی اعتقادی من به اسلام از همین کتاب و یه تست کنکور بود که با توجه به لا الله الا الله می گفت اول تبری و بعد تولی. منم یکم فک کردم و بعدش به این نتیجه رسیدم این دین پر از نفرت رو نمی خوام. 

384

همه ی این نوسانات ارز به خاطر اینه که من می خواستم هشت تیر برم گوشی بخرم. 

383

نکته ای که در مورد من هست اینه که که خیلی به آینده فک می کنم. این طوری نیس که قدر حال رو ندانم و فلان و بیسار. صرفا چون خیلی بیکار و بی تمرکزم به طور معمول به همه چی خیلی فک می کنم. و آینده این وسط سهم ویژه ای داره. و می دونی، من انقدر تمام زندگیم مشتاق هیفده سالگی بودم که کلا زیاد به صورت عملی به بعدش فک نکردم. الانم به طرز عجیبی زیاد به آینده فک نمی کنم (تابستون البته فرق داره) انقدر بیرون اومدن از هیفده سالگی واسم عجیبه که وقتی به این فک می کنم که سه ماه دیگه هیجده سالم میشه مغزم کلا ارور می ده. هی به خودم می گم چقدر زود بزرگ شدی :))


و بله، من می خواستم این هفته کم بخونم. بعد دیدم مطلقا هیچ کاری (جز اینجا نوشتن) ندارم. ینی واقعا هیچ کار. اینترنتمون دانلود فیلم رو پذیرا نیس. کتاب جدید هم ندارم مگه این که بشینم در انتظار گودو یا سلوک رو بخونم. در انتظار گودو رو کلا گذاشتم یه وقت دیگه و یه روز هم نشستم هیفده صفحه از سلوک رو خوندم و با خودم دودوتا چارتا کردم دیدم من عمرا یه کلمه از اینو نمی فهمم. نمی تونمم که دایما اینجا بنویسم. نه می تونم و نه غرغرای شما مبنی بر این که چرا من اینجام و چرا خودم رو از دنیای بیرون نمی برم (و هیچ درکی ندارین از این که من دایما با موبایلم چون باید کنکورای لعنتی ریاضیا رو بزنم که پرینت نمی گیرم چون دلم به حال اون همه کاغذ می سوزه) اجازه می ده. در نتیجه الان مجبورم بخونم.وقتای استراحتمم با دیوار حرف بزنم.

382

هیچی واسه این روزای آخر ندارین بگین؟

الان دیگه در تباه ترین حالت باید دایرکشنر باشین

دوستای صبا واقعا مریضن، میان عکس کارنامه های همو می گیرن. فک کن، دخترای سیزده ساله. فاکینگ سیزده.

سیستم آموزشی این کشور آدمو فاسد می کنه قشنگ.

و در نهایت فقط زمان مشخص می کنه

میون همه ی چیزایی که درباره ی سال کنکور و اینا شنیدم و خوندم یه چیزی بود از آرمینا که می گفت امسال یا می سازدت یا نابودت می کنه. این جمله ای بود که کل زمستون و بهار شاید هر روز بهش فک می کردم (کاپ سخن طلایی). 

اولش که اینو گفت تابستون بود. فک کردم که من باهوشم و قوی ام (و در کنار اینا چال هم دارم) و کارایی کردم که هیچکس نکرده. چیزی در نهایت نمی تونه نابودم کنه. و بله، تابستون خوب و بود و پاییز خوب بود و فک کنم اواخر دی بود که داشتم زیر زمین درس می خوندم و داشتم گریه می کردم و می دیدم هنوز وارد اون دره نشده دارم جا می زنم و باهوش نیستم و قوی نیستم و شجاع نیستم و در کنار این که هیچ کدوم از اینا نیستم همه ی چیزای مهمی که داشتم ذره ذره از دست دادم و حواسم نبوده کلا. نمی تونستم بنویسم. کلمه ای نداشتم و جمله ای تو ذهنم نبود. فرزانه نبود. و در واقع هیچکس نبود. فک‌ کردم چرا اون قدر اطمینان داشتم که موفق می شم. و هر چی می گذشت مرددتر می شدم و بیشتر غمگین می شدم و بیشتر تنها می شدم و فقط می خواستم حرف بزنم ولی نمی تونستم. تمام اون جملاتی که تو پاییز به ذهنم اومده بود به خاطر تست زدن و اراده ی قوی کنار زده بودم و وقتی نیازشون داشتم دیگه نبودند. 

بعد از پنج ماه از اواخر دی (الان رو دارم می گم، اگه تو شمارش و ترتیب ماه ها ضعیفین، مثه این همسایه‌مون که معتقده بعد از خرداد مرداده) من می تونم بنویسم، فرزانه رو هم دارم و اگر چه از صبح دارم آرزوی مرگ می کنم ولی اگه عمیق بخوایم نگاه کنیم کاملا خوبم. بنابراین احتمالا نابود نشدم. ولی احساس ساخته شدنم ندارم راستش. فرزانه یه بار در وصف تغییراتم می گفت :«خودشیفته ترین آدمی که می شناسم حالا از خودش بدش میاد.» نحوه ی بیانش کمی آزرده خاطرم کرد ولی خب همین طوریه تقریبا. از خودم بدم نمیاد الان اصلا ولی خودمو با پارسال همین موقع مقایسه می کنم واسه اولین بار از گذشته بیشتر خوشم میاد.شاید فقط مربوط به شونزده / هیفده سالگیه و نه من.

علی می گفت شونزده سالگی بهترین سنه و هیفده سالگی کاملا اردینری. منم می گفتم کاملا کوته فکره و کاملا مشخصه هیفده سالگی بهتره‌. فک کنم باید یاد بگیرم به حرف بزرگ‌تر از خودم اعتماد کنم.

379

احتمالا تو کل ایران خانواده ی ما تنها خانواده ایه که داره واسه اون بازیکن مراکشی غصه می خوره و ابدا به پیروزی توجه نداره. چون هیچکسم نگه ولی به هر حال می دونیم پیروز نبودیم که.


پ.ن: من بازیا رو نمی بینم چون وقتم می ره و من اونی بودم که با شکست آرژانتین سحری می خوردم و گریه می کردم. ینی می دونم که فقط به خاطر شرایط خانوادگی شیفته ی فوتبال نشدم. شاید اگه یه روز مقاومت روحی پیدا کردم پیگیرش بشم. ولی به هر حال با این که زیر زمین بودم وقتی گل شد زمین زیر پام لرزید :))

378

صبا اومد خیلی شاکی بهمون گفت :«نمی دونم چرا هر وقت می بینین نشستم فک می کنین بیکارم.نه، من دارم فک می کنم.»

۱ ۲ ۳ . . . ۱۷ ۱۸ ۱۹
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan