Fairytale

415

یکی از چیزایی که در پاییز ۹۷ در اعماق وجودم می‌خوام، اینه که بخندم.

و ینی، خیلی بخندم، یه چیزایی داشته باشم که، یا یه افرادی که بتونند چیزایی بگن که نشه از خنده نمرد. و این نیاز به شکل عجیبی سرازیره ازم. ینی من گاهی با پگاه از خنده می‌میرم قشنگ، یا تو کلاسمون ولی بازم دوست دارم بخندم.

این‌جا همون جاییه که باید یه انسان ذاتا خنده‌دار عاشقم بشه و مخصوصا عاشق خنده‌ام بشه و بگه :«می‌خوام کاری کنم که همیشه بخندی» یا یه همچین چیزی. عشقش که واقعا مهم نیس، خودش هم اصلا مهم نیس، صرفا این که می‌تونم اونقدر که بخوام، بخندم مهمه. فقط همین.

یا مثلاً دخترایی که تو پارک می‌شینند، یه چیزیشون هس

اون زمان که سفیر می‌رفتم، یه دختره تو کلاسم بود که اعتقاد داشت که «من فمینیستم، ولی قبول کن که پسرا از دخترا باهوشترند» یا مثلاً می‌گفت «معلمای مرد قطعا از معلمای زن بهترند» و حتی این در حالیه که ما دو ترم با هم بودیم که استاد یکیش زن، و استاد ترم بعدیش مرد بود و همه قبول داشتند که استاد اولیمون رو نمی‌شه حتی با استاد دومیمون مقایسه کرد.

ینی انقدر عجیب بود که من حتی با یادآوریش حرص نمی‌خورم؛ فقط حیرت می‌کنم.

Zero

وقتی تو رو دارم، کتاب‌های پاییزیم رو دارم، آهنگای پاییزیم رو، سریال‌های خیلی خیلی خوبم رو و آدمای دوست‌داشتنی‌م رو

چه دلیلی می‌تونه داشته باشه که انقدر حس کنم آدمیم که یه شکست خیلی بزرگ خورده، و بعدش مجبوره ساعت‌ها تو خیابون زیر بارون شدید راه بره و از خودش و زندگیش متنفر باشه؟

حرف بزن

من به یوتیوب‌یوزرایی که می‌بینم، خیلی راحت اعتماد می‌کنم. منظورم اونایین که یوتیوب براشون حکم تلگرام برای من رو داره. نه صرفا این که هر از گاهی بری یه چیزی ببینی توش. دلیلش هم مشخص نیست دقیقا. ولی می‌دونم اعتماد بی موردی نیست.

به همون اندازه، به دوره‌هایی که نمی‌تونم توشون بنویسم، بی‌اعتمادم.نوشتن برام بخشی از احساس کردنه. اگه نتونم بنویسم در نهایت کل چیزی که در میاد فرو می‌پاشد. دوست دارم بنویسم و نمی‌تونم.

بنویسم که این‌جا خیلی بارون میاد و امشب با پگاه رفتم تو بارون و محوطه رو دور زدیم. 

یا این که دارم تلاش می‌کنم دوباره دنیا رو بشناسم. مثلاً امروز پاپ کره‌ای گوش دادم یا مثلا، به اصرار پگاه، یه ویدئو از نیکی میناژ دیدم یا کشک بادمجون خوردم و به این نتیجه رسیدم که در همه‌ی موارد حق با خود قبلیم بوده. و پگاه کاملا چرت می‌گه.

این که فهمیدم قهوه میوه‌اس.

این که یه هم‌اتاقی دیگه (جز پگاه) دارم که دقیقا کل مدت خوابه و تازه سال پنجمه. در نتیجه منم دلم می‌خواد سال پنجم باشم و کل مدت بخوابم و آشفتگی‌های شبانگاهی نگیرم و هی فک نکنم که چی کار کنم.

این که دلم برای تلویزیون و مبل تنگ شده.

این که هر شب، هر شب و هر شب فک می‌کنم که دلم عمیقا یه چیزی می‌خواد، یه جای دیگه. هیچوقت پیداش نمی‌کنم. امروز صبح هاگوارتز بود. دیروز یه جای دیگه و چند روز پیش یه جای دیگه.

این که دوست ندارم بخوابم. چون می‌دونم نباید این جا باشم هر چند که این جا رو دوست دارم. نه دقیقا این که نباید این جا باشم؛ که باید یه کار خیلی مهمی رو انجام بدم و نمی‌دونم چی.

این که امروز هوا خیلی خوب بود و گنجشکا تو بالکنمون بودند و من، صرفا از حجم زیبایی این روز جمعه گیج شده بودم.

411

به ندرت یاد چیزایی میفتم که از دست دادم، ولی به هر حال، وقتی یادم میاد، نمی‌تونم جلوی دلتنگ شدن رو بگیرم. مثلاً سر صبح که شیمی داشتیم و بچه‌ها دست‌به‌سینه می‌نشستند و هر وقت شین به سمت تخته بود چشماشونو می‌بستند و وقتی تن صداش عوض می‌شد، چشمامونو باز می‌کردیم که قهر نکنه یه وقت.
دلم حتی واسه‌ی خفاش بودن تنگ میشه.‌ چه برسه به بقیه‌ی چیزا.

یا شاید به اندازه‌ی کافی تنوع داشتم که دیگه دلم نخوادش

یه جمله‌ای رو شنیدم که مثه این که یک آدم معروف می‌گفت که هر روز از یه مسیر تازه‌ای می‌ره سرکار .. انقدر به تنوع احترام می‌ذاره و علاقه داره
داشتم به پگاه می‌گفتم اگه من جای اون آدم معروف بودم، می‌گفتم که انقدر از یه مسیر می‌رم سرکار که یا خودم بمیرم یا اون مسیر به فنا بپیونده .. انقدر به چیزای تکراری و قدیمی خودم احترام می‌ذارم و عشق می ورزم.

+ فک کنم نادر ابراهیمی بود.

409

سر این جریانات کنکور و اینا خیلی با تلفن با افراد مختلف حرف زدم که «ممنون، مرسی، لطف دارید» و از یه جایی به بعد، مامان بابام شاکی شدند که چرا من انقدر هیچی از روابط عمومی نمی‌فهمم. چرا تعارف نمی‌کنم. چرا فلان. چرا بیسار.


می‌دونی، این منو حیرت‌زده می‌کنه که چرا در حالی که من فرزند خوب و حتی خیلی خوبی ام و سر و کارم به زندان و مواد مخدر و اینا نیفتاده و ولگردی هام و از مدرسه زدن‌هام هم بسیار خفیف و حتی قابل نادیده‌گرفتنه پس چرا والدینم نباید ذره‌ای تلاش کنند که منو بفهمند؟ ینی واقعا، غر نمی‌زنم، بیشتر برام واقعا سواله.

بابام می‌گه خودمو می‌گیرم. اولین سوال که به ذهن آدم خطور می‌کنه اینه که دقیقا چرا؟ واسه این که موسیقی شگفت‌انگیز رو به خاطر مدرسه ول کردم؟ به خاطر این که شجاع نیستم؟ به خاطر تمام نقص‌هایی که هر روز جلوی چشمه؟ و دومین سوال اینه که بعد از این همه (هیجده سال منهای سه هفته این حدودا) هنوز متوجه نشده که من کلا تعارف نمی‌کنم؟ و این به خاطر این نیست که مهرماهی مغرور مهربونم؛ به خاطر اینه که اینو توهین می‌دونم یا وقت تلف کردن.

من نمی‌تونم بگم «قربون شما» چون واقعا حاضر نیستم قربون شمایی که یه سال یه بار می‌بینمتون و همون یه بار دقم می‌دین، برم. من نمی‌تونم به سخنان واقعا خنده‌دارتون راجب این که «زن‌ها فلانند و بیسارند» بخندم و اخم نکنم چون شما به نظرم بی‌نهایت احمق و شایسته‌ی ترحمید. من نمی‌تونم وقتی می‌گین «این عراقیا کثیفند واقعا و اون عربا سوسمارخورند» تاییدتون کنم چون نژادپرست نیستم. نمی‌تونم شیرینی رو شونصد بار بهتون تعارف کنم چون به نظرم دیگه باید خوشتون به اون اندازه باشه که بتونین در دو ثانیه تشخیص بدید چقدر شیرینی می‌خواین. و خیلی وقتا نمی‌تونم حرفای شاید تلخی رو که مامانم می‌گه گفتنشون دور از ادبه، نگم، چون فک می‌کنم ترسوعم، اگه اون حرفا رو جلوتون نزنم و پشت سرتون بگم.

من دارم تلاش می‌کنم شجاع باشم و رک‌تر باشم ولی نمی‌ذارین. فقط می‌خواید ترسوهای بیشتری بار بیارین. و همه چی رو با گفتن «خب، این رسمه» توجیه می‌کنین.

و همه‌ی چیزای دیگه نیمه‌ی پره. من یه لیوان کاملا پر دارم. حتی نه آب، که نوشابه.

اگه به نیمه‌ی خالی لیوان نگاه کنیم، من باید به همه توضیح بدم که اسم رشته‌ام فحش نیست یا از خودم نشناختمش.

407

بذارین چیزی رو که من هر دفعه میام تهران ازش رنج می‌برم، با یک مثال توضیح بدم.

احسان (ب) داره برای دکترای جامعه‌شناسی می‌خونه الان. صابره (زن احسان) دکترای مددکاری داره. کتاب‌خونه‌شون بی‌نهایت بزرگه و خب، این شکلی نیس که بگم فقط کتاب جمع می‌کنن. نه، واقعا می‌خونند. ینی جلوه‌ی کامل روشن‌فکرای تهرانی. (و البته از نظر من این فحش یا کلا چیز بدی نیس هر چند که اکثر اوقات حس بدی رو به وجود میاره.)

و اون وقت با همه‌ی اینا، کولر تقریبا همیشه روشنه. ینی من اصولاً خیلی عادین از این لحاظ، نه خیلی زود سردم می‌شه، و نه گرمم. ولی دیشب با ژاکت تو خونه تردد می‌کردم. منظورم اینه که آره، حتی ممکنه گرم بوده باشه ولی قطعا نه اونقدر که نشه از کولر صرف نظر کرد. تلویزیون دقیقا همیشه روشنه. به جز وقتی خوابیدم البته. اونم در حالی که هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه. چراغا همین‌طور و خیلی خیلی چیزای دیگه.

و خب، این تو همه‌ی تهران قابل مشاهده‌اس. انگار که همه شأنشون بالاتر از این باشه که به این چیزا دقت کنند. 

از اون طرف بیاین به مامانم دقت کنیم. مامان تا وقتی که مجبور نشه کیسه‌ای پلاستیکی نمی‌گیره. یا این که از مغازه‌ی اولی یه پلاستیک می‌گیره و تا وقتی اون پلاستیک منفجر نشه، خریدهای بعدی رو تو همون می‌ذاره. موقع آب‌کشیدن ظرفا، موقعی که تخم مرغ آب‌پز می‌شه، برنج آب می‌کشه، وضو می‌گیره یا هر چی که توش مواد شیمیایی به کار نره، آب مصرف شده رو تو یه تشت می‌ریزه و با اون به باغچه آب می‌ده. 

و خب، نیاین بهم فحش بدین که فقط تهران این‌طوری نیس و فلان و بیسار. زندگی منم بین تهران و مشهد خلاصه می‌شم و بین خونه هامون. این مشاهدات من از ایناس و قطعا این‌طوری نیس که تهران باید نابود بشه و مشهد، مقدسه و اینا. ولی این، چیزیه که هر بار، دقیقا هر فاکین بار، که من میام تهران، می‌خوره تو صورتم و واقعا حیرت‌زده ام می‌کنه این همه خودمهم‌پنداری و این همه «همه‌ی دنیا در خدمت ما»، نه در گفتار، که در رفتار

406

می‌دونی، فک می‌کنم کلا قلم نوشتن آدم تو تابستون به فنا می‌ره. ینی من فک کردم فقط خودمم، بعد دیدم کلا همه همین طوری شدند. باز این به آدم قوت قلب می‌ده.

مونث بودن یه نفرینه تو این دنیا

دیشب داشتم از دیدن دوستم بر می گشتم و نزدیک خونمون بودم و یه چند قدم مونده به یه گذرگاه باریک (تو خیابون بودم قبلش) دیدم یه پسره که کلاه کاسکت داشت فک کنم، داره واقعا خطرناک نگاه می کنه و وقتی من وارد همون گذرگاه شدم، از گوشه ی چشم دیدم اونم پشت سرم اومده. به یه دختر عاقل در این جور مواقع چی توصیه می شه؟ این که وانمود کنه اصن متوجه نشده. من می خواستم چی کار کنم؟ می خواستم وانمود کنم اصن متوجه نشدم. در نهایت چی کار کردم؟ دیدم دوتا کوچه تا خونمون فاصله دارم و کاملا تاریکه و حتی اگه تجاوز نشه بهم، قطعا از ترس سکته می کنم و بنابراین برگشتم در حالی که واقعا نمی دونستم چی کار کنم و پسره از کنارم رد شد و سرشو به سمتم خم کرد و یه چیزی گفت و همه ی اون ترس در لحظه تبدیل به خشم می شه و همین طوری شروع می کنم به داد زدن. متاسفانه در اون لحظات حساس فحشی بدتر از "بی تربیت" پیدا نکردم ولی چون واقعا خشمگین بودم کاملا کارساز بود و پسره واقعا ترسید و شروع کرد به توضیح دادن به رهگذر دیگه ای که اونجا بود که من اصن کاری نکردم و بعدش گم و گور شد. و من تا خونه داشتم می لرزیدم. و ته دلم خوشحال بودم که دیگه اون ویروس فک نمی کنه که می تونه هر کاری کنه و هیچی هم نشه.

از این جا بدم میاد. از کل این دنیا بدم میاد در واقع. چیزی نمونده که از مردا هم بدم بیاد. و حتی نمی دونم بابد از کجا شروع کنم. از این شروع کنم که من از اون ابوطالب حسینی خوشم نمیاد ولی می خوام برنده بشه که برنده از گروه پانته آ بهرام باشه؟ از این شروع کنم که از اون دختر اصفهانیه توی خندوانه متنفر بودم ولی هر وقت میومد اجرا می کرد حاضر بودم هر کاری کنم که خوب باشه؟ چون می دونستم بعد از اجراش تو ذهن نصف بیننده ها این اکو می شه که دخترا استعداد طنزنویسی ندارند. از این بگم که هر دختری، هر جای دنیا توی هر برنامه ای می بازه، غمگین می شم؟ حتی اگه از خودش بدم بیاد. و فک می کنم این مسلما ذهن سالم نیست. نباید این شکلی باشم. اونا اصن به من چه ربطی دارند؟ اگه دنیا جای بهتری بود من هیچ وقت حتی به ذهنم نمی رسید این طوری فک کنم.

از این می تونم بگم که هیچ کس نمیاد با دیدن چه بدونم، اون پسر سفیر سابق ونزوئلا بگه مردا کلا جنسشون خرابه. مردای کثیف زیادی تو دنیا وجود دارند و هیچکس حتی به ذهنش خطور نمی کنه که اینو به مرد بودنش ربط بده. پسرای واقعا زیادی هستند که ریاضیشون مزخرف باشه و هیچکس نمی گه پسرا کلا ریاضی نمی فهمند.

از این می تونم بگم که هر دختری تو ایران، و خیلی جاهای دیگه، وقتی کسی مزاحمش شده و شکایت کرده یا برای کسی تعریف کرده، شنیده که باید لباس پوشیده تری می پوشیده ولی من تا حالا نشنیدم هیچ جا مطلقا به پسرا بگن که مزاحم شدن (حتی در حد یک کلمه) کاملا شکنجه ی روانیه. یا از این که من تا حالا چند بار کابوس اینو دیدم که مزاحمم شدند و حتی گریه کردم.

از این که یه بار که تو توییتر یه بحثی راجب موهای زائد بود و یکی یه چیزی تو این مایه ها گفته بود "موهای دستتون رو نمی زنین؟ خب منم از این به بعد حموم نمی رم. مقطوع النسل شین ایشالا" و خب، نمی دونم واقعا، با این همه بی شعوری چی کار می شه کرد؟ دقیقا هیچ کار.

چرا می گم چیزی نمونده که از مردا بدم بیاد؟ چون بیاین یه حساب سر انگشتی کنیم. عده ی زیادی هنوز در مرحله ی تجاوز و مزاحمتند. عده ی زیادتری حتی چیزی از برابری مرد و زن به گوششون نخورده و جهاد زن شوهرداری و این حرفاست. عده ای هم هستند که از نظر تئوری معتقد به برابری زن و مردند. خب، چقدر عالی. چه فایده ای دارند؟ دقیقا هیچی. حتی به ذهنشون نمی رسه باید یه کاری کنند و صرفا حرف هیچی نیست. مثلا یه مثال، بندیکت کامبربچ گفته تو هیچ فیلمی که بازیگرای زن و مرد حقوق برابر نگیرند بازی نمی کنه. طبعا از مردا متنفر نیستم همچنان و خب هیچ وقت به اون منطق ذهنی که "مشت هیچ وقت نمونه ی خروار نیست" (حالا مشتتون در ابعاد دوست هاگرید هم باشه) بی اعتنایی نمی کنم. ولی؟

قبلا یه بار نوشتم که دقیقا نمی فهمم چرا الان واژه ی فمینیسم وجود داره چون فقط احمقان که تو این شک دارند که زن و مرد حقوق برابر دارند. الان فک می کنم شاید من کلا همه رو خیلی روشن فکر تر از چیزی که باید، تصور کردم. و از این به بعد سعی می کنم داد بزنم. چون فکر این که این ویروسی که الان دنبال منه قطعا بعد از منم به چندین نفر دیگه صدمه می زنه و هی ویروس تر می شه و من می تونم اون طوری حداقل این شانس رو داشته باشم که اون چند نفر رو نجات بدم. و من می تونم تا صبح فردا بنویسم و مطمئن باشم قرار نیس تموم بشه ولی فعلا برای الان، همین قدر بسه.

404

چیزای دیگه هم یادم میاد؛ این که حمزه بهم می‌گفت کلا ده نفر تو دنیان که چال لپ داشته باشند، خودش می‌گه وقتی بچه بودم بهم می‌گفت دهنم سوراخه و من می‌رفتم جلوی آینه گریه می‌کردم. یا این که شب‌ جمعه تو پارک نزدیک خونمون یه جشن برگزار می‌شد که مجریش شبیه بهنام تشکر بود و به طرز باورنکردنی ای خوش می‌گذشت. آسمون ساعت دوازده شب یادم میاد از اون موقع. این که یه بار، وقتی اول دبستان بودم رفتم دفتر و ناظممون ازم پرسید «اسم کوچکت چیه؟» و من واقعا ترسیدم چون اصلا یادم نمیومد وقتی کوچک بودم چی صدام می‌کردند؛ همیشه سارا بودم دیگه. اصن این ویژگی‌مه. اسم مستعار نمی‌تونم داشته باشم.

دیشب که خوابم نمی‌برد همه‌ی اینا یادم اومد. این که یه بار با صبا دعوام شد و داشت به سمت اتاقم می‌دوید و درست در لحظه‌ی رسیدنش درو بستم. کاملا شبیه تام و جری :))))) نمی‌خوام بخندم ولی نمی‌تونم، چون واقعا جز بهترین صحنه‌های زندگیم بود.

هر چقدر تلاش کنی خاطرات از بین دستات سر می‌خورن. و اصن لطفش به همینه. نمی‌شه که زندانیشون کنی. این‌طوری پیدا کردنشون هیچ وقت لذت‌بخش نمی‌شه.

غیر قابل باوره که دبیرستان می‌تونه چقدر خوب باشه

یکی از هزاران فکری که تو ذهنم هست دلتنگی برای دوم دبیرستانه. ینی تنها جایی که زندگی گروهی رو تجربه کردم. ینی پریروز وقتی داشتم با مامان ساندویچ فلافل درست می‌کردم، یادم افتاد که چون خیلی بی‌چیز و ندار بودیم سه نفری با مونا و فرزانه یه ساندویچ صدف می‌خریدیم و سه قسمت می‌کردیم :)) و همیشه به مونا فقط نون تهش میفتاد و اگه خیلی خوش شانس بود یکم خیار شور :)) یا مثلاً شماها واقعا درکی ندارین ولی این اشترودلای رضوی جایگاه رفیعی در قلب ما داشتند؛ و اصلا ما وضعیت اقتصادی رو با اونا می‌فهمیدیم. مثلاً سال اول دبیرستانمون اونا هزار و هفتصد بود. سال پیشمون فک کنم سه تومن. و خب، مردمانی که اونقدر ناچیزند که ساندویچ رو به سه قسمت می‌کنن، قطعا هزار و سی‌صد تومن افزایش قیمت براشون واقعا دنیاییه. و حتی یه بار مونا نقاشی بسیار پرمفهومی کشید به نام «چارتا اشترودل خوشحال» که اگه درک ادبی ندارین، استعاره‌ای از خودمون بود.

درباره‌ی همه چی. حتی قاب گوشیم که دوست داشتم سبز کم‌رنگ باشه ولی آبی کم‌رنگه و نمی‌دونم درسته یا نه.

انقدر دوست دارم حرف بزنم و انقدر نمی‌تونم که واقعا نمی‌دونم.

401

ولی جدی سهمیه‌ی پنج درصدی چیزی هستین، هر از گاهی خجالتی چیزی بکشین.

احتمالا موقت

مردم، اگه کسی نصیحتی، نکته‌ای، آشنای علاقمند به جواب دادن به دیگران داره، داره در مورد کلیدواژه‌هایی مثه بیوتکنولوژی، دانشگاه تهران، شهید بهشتی، ایران و پزشکی و اینا عمیقأ خوشحال می‌شم از شنیدنش.

پ.ن: نمی‌تونم حسرت خوردن رو متوقف کنم که اگه دینیم رو یه سی درصد بالاتر می‌زدم زیر پنجاهی چیزی می‌شدم. خدا هدایتم کنه.

Finally Ended

با تشکر از این که اون همه غر زدنمو تحمل کردین. واقعا کار هر کسی نبود. ۱۴۲ شدم :)) و حتی با این که یه سومش رو می‌خواستم، عمیقأ خوش‌حالم.

398

یه جایی تو مشهد هست که کلی مرکز خرید و اینا داره. مرکز خریدای فوق‌العاده بزرگ و من ظهر با مامانم از اون‌جا بر می‌گشتم و مامان یه دفعه تعریف کرد که این پله که اون اون طرف خیابونه قرار بود این طرف خیابون باشه و اگه این طرف ساخته می‌شد این همه ترافیک نبود. و خب، چرا این طرف نیست؟ چون همه‌ی این مرکز خریدا کلی پول جمع کردن و به شهرداری دادن (یه چیزی شبیه رشوه به نظرم) که اون طرف بسازه چون کار و کاسبی‌شون به هم می‌خورد. و نتیجه‌اش کلی ترافیکه که می‌شد نباشه.

و می‌دونین، قرار بود تیزهوشان برای دوره‌ی اول برداشته بشه. و نمی‌دونم چه تصوری از سمپادیای مغرور گستاخ خودخواه دارین :)) ولی ما خوش‌حال بودیم. واقعا. چون آره، من شیفته‌ی دبیرستانه بودم ولی به همون اندازه از راهنماییم متنفر بودم و بخش عظیمی به خاطر این بود که به محض این که وارد راهنمایی فرزانگان شدم اعتماد به نفسمو کلا از دست دادم. و خیلی افتضاح تر از چیزی بود که می‌شد تو ذهن داشت. ینی ببین، امسال تو هشتاد درصد آزمونها (به جز آزمونهای آخر که هر کدوم یه مشکلی پیش نیومد و بیش‌تر حالت حل مسئله داشت برام) من جز ده نفر اول شهر بودم. و خب، اون موقع؟ ترم اول اول راهنماییم تو بیست و نه نفر، بیست و هفتم شد. دوران افتضاحی بود و عمیقأ خوشحالم که تموم شد. و موقعی که شنیدم راهنمایی قراره حذف بشه خوش‌حال شدم که واسه هیچ دختر دوازده ساله‌ی دیگه‌ای این اوضاع رقت‌بار به وجود نمیاد. بعدش گفتند که نه! هستش هم‌چنان. و خب، فک کنم قضیه سر همون پولاییه که این وسط رد و بدل می‌شه.

و معلم فیزیکمون که یه زن شصت هفتاد ساله این حدوداس، یه بار می‌گفت که از زمان اون قرار بوده کنکورو حذف کنن. و خب، واقعا به این زودیا هم‌چنین چیزی امکان نداره. چون هیچ تصوری، مطلقا هیچ تصوری، ندارین که چه حجم عظیمی از سرمایه داره بین معلمان کنکور و اینا می‌چرخه.

و تازگیا متوجه شدم چیزی به نام تعطیلات تابستونی عملا وجود خارجی ندارد. ینی مدرسه ها از اواسط تیر اینا شروع می‌کنن. نه واسه کنکوریا، واسه حتی یازدهمی‌ها و احتمالا پایین‌تر.

فقط دوس دارم بدونم کی این نظام آموزشی از بین می‌ره.



در کنار همه‌ی اینا امروز صبح یهو یاد سالای پایه‌م افتادم که کلاسمون طبقه‌ی بالای مدرسه بود. صبحا دوتایی، سه‌تایی یا چارتایی تو راه‌روی نسبتا عریضش می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و خوابمون میومد. یا مثلا سال چارم، زنگ اول همه از دم خواب بودن :)) واقعی دارم می‌گم. چون معلممون اکثر اوقات رو به تخته بود و مثلاً همون طوری توضیح می‌داد. بنابراین بچه‌ها چشماشونو می‌بینم و نشسته می‌خوابیدند و بعد وقتی صدای معلم تغییر می‌کرد که نشون می‌داد داره به سمت کلاس برمی‌گرده، چشماشونو باز می‌کردم. یه جور بت-وومن شده بودیم به نظرم. دلم تنگ شده واسه سرماش. واسه وقتایی که کنار هم می‌نشستیم و درباره‌ی موضوعات واقعا عجیبی، مثه این که فروشنده‌ی کفش جدید من شبیه دکتر هو بود و فقط به خاطر همین این کفشه رو ازش خریدم و خب، چون کل مدت به فروشنده خیره شده بودم زیاد متوجه کفش نشدم. بعدش فهمیدم چقدر زشته.

دلم تنگ میشه فقط. 

اوه، بالاخره نیم‌فاصله

دوس دارم بنویسم. واقعا از عمق وجودم می‌خوام. و واقعا نمی‌تونم.

نمی‌تونم دقیقا ریشه‌یابی کنم. ولی فک کنم در عمق وجودم نگران نتیجه‌ام. ینی هی فک می‌کنم نکنه یهو همه‌چی داغون بشه. و این ترس ولم نمی‌کنه. در سطح هم درگیر کارامم. و البته فاگین گرما. دیگه جایی برای تمرکز نمی مونه تو وجود به این شلوغی.

داشتم بهش می‌گفتم که دوس داشتم این‌جا نبودم. از عمق قلبم می‌خواستم این‌جا نباشم. من تو یه خونواده ی متوسط، تو یه شهر مذهبی بزرگ شدم و با این حال هر روز یه جوری از خواب بیدار می‌شم انگار اولین باره اینجام. افکارشون به کل با افکار من متفاوته. در مورد تقریبا همه‌چیز. امروز که رفتم کلاس زبان برای اولین بار، فک کنم از کل زندگیم بیشتر راجب ازدواج شنیدم. می‌دونی، ینی نه جنبه‌ی خویش و نه اصلا عشق مثلاً در مورد این حرف می‌زدم که چه بدونم، این که مراقب باشید که سرتون شیره نمایند و فلان و بیسار. ینی فاک دیس شت، دیگه من فک می کردم تو یه جمع تحصیل‌کرده که قصد مهاجرت دارن همشون دیگه از این حرفای احمقانه و کثیف نزنند. هر بار ناامید می‌شم.

یا مثلاً عمیقأ دلم می‌خواد مامان بابام دست از سرم بردارم و بذارم یکم مستقل باشم. مامان بابام فک می‌کنن مثلاً تو ذهن من اینه که برم سراغ تجربه های خطرناک و معتاد بشم لابد. و تو ذهن من صرفا اینه که یه خونه داشته باشم و یه دانشجو باشم و شبا خسته بیام خونه و شام درست کنم و فیلم ببینم و اینا. ینی خب، بله، این تقریبا ایده‌آل من از زندگیه. و احمقانه‌اس که نمی‌تونم اینا رو داشته باشم. و احمقانه‌تر از اون اینه که واقعا نمی‌فهمم بقیه رو. اکثر مردم رو. هر روز دارم دورتر و غیر درک‌کننده‌تر می‌شم.

«همینه که آخر میشی دیگه»

دارم نید فور اسپید بازی می کنم، بابام کنارم نشسته هی گوشزد می کنه که «از بین خطوط برو»

۱ ۲ ۳ . . . ۱۸ ۱۹ ۲۰
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan