Who knows where we're going, baby?

این طوری نیست که از خودم بدم بیاد یا هر چی. فقط از خودم خسته شدم. و حتی نمی‌دونم دوست دارم کی باشم.

دوست دارم کتاب‌های جدید بخونم. مثلا درباره‌ی فلسفه، یا تاریخ علم. رمان‌های ژاپنی یا ادبیات روسیه. چون همیشه از همه‌شون می‌ترسیدم. یک جورهایی حس می‌کنم بخشی از مغز که قراره به پردازش این‌ها بپردازه، توی من خیلی رشد نکرده. ولی مثلا این همون نگرشی بود که قبلا به فیلم‌های کلاسیک داشتم، و الان که نسبتا زیاد فیلم کلاسیک دیدم، می‌بینم که ترس بی‌موردی بود. ضمن این که این اواخر علاقه‌ی خاصی به کتاب‌های حوصله‌سربر پیدا کردم، بنابراین خیلی هم نمی‌ترسم.

امروز زبان می‌خوندم و از یک جایی از فیلم Batman vs Superman: Dawn of Justice نقل قول شده بود، و اسکرین‌شات گرفتم که یادم بمونه ببینمش. نه این که تا حالا اسمش رو نشنیده باشم، ولی فکر دیدنش به ذهنم خطور نکرده بود. یا اگه خطور کرده بود ازش به خوبی استقبال نشده بود. ولی این دفعه به نظرم فکر افتضاحی نبود. یا مثلا دوست دارم Mean Girls ببینم. دوست دارم فیلم‌های اروپایی‌ای که همیشه مطمئن بودم نمی‌فهمم، ببینم. می‌دونی، منظورم اینه که نمی‌میرم به هر حال. Metropolis نتونست من رو بکشه. این‌ها که هیچند.

راستش فقط می‌ترسم. دنیا قبلا جای بی‌نهایتی به نظر می‌رسید، الان ولی جستجوهای گوگلم به نتایج زیادی نمی‌رسند و از اون کادرها برام نمیاد. همچنان حس می‌کنم بی‌سوادم. حس می‌کنم چیزهای لازم برای بزرگسالی رو ندارم. افراد معروف رو نمی‌شناسم. یا کارهای بانکی، یا نقشه‌ی تهران یا مشهد، یا هیچی. 

دوست دارم خواننده‌های جدید پیدا کنم، آهنگ‌های زیبای جدید، آدم‌های جدید. و این‌جاست که 22 واحد خودش رو معلوم می‌کنه. مجبورم با همین حس خیلی ناقص بودن ادامه بدم. دوست دارم یک طرح برای خودم بریزم، که مثلا یک ماه باشه و توش هی چیزهای جدید از کشورهای مختلف رو امتحان کنم. دقیقا نمی‌دونم قراره چطوری آدم‌های جدید پیدا کنم. ولی خب، به هر حال موجودیت همچین طرحی رو دوست دارم.

چند هفته پیش داشتیم حرف می‌زدیم و یاد سرویس اول راهنمایی من افتادیم. شاید اگه بهتر می‌نوشتم، تلاش می‌کردم که جمع افرادش رو توصیف کنم. اما مطمئنم فقط نویسنده‌های The Office از پسش برمیان. صحنه‌هایی که من از دوران یادم میاد، بیش‌تر شبیه یک خوابه.  افراد واقعا عجیبی بودند که بی‌نهایت باهاشون فرق داشتم، و با هم فرق داشتند. و با همه‌ی این‌ها من دقیقا هیچ مشکلی نداشتم توی این که باهاشون کنار بیام و دوست باشم. خوش می‌گذشت واقعا. حتی با این که اصرار خیلی زیادی داشتند که وقتی پنج نفری توی یک پیکان فشرده شدیم، مافیا بازی کنیم. راستش دوست دارم دوباره به همون حالت برگردم، ولی کنترلش دست من نیست.

فرزانه خیلی خودش رو بسته نگه می‌داشت و قرار بود من مجبورش کنم هر روز درباره‌ی یک چیز تحقیق کنه. مثلا این که چه ژانرهای کتابی داریم، یهودی‌ها چه رسم‌هایی دارند، یا نمی‌دونم، همچین چیزهایی. الان حس می‌کنم باید برای خودم انجامش بدم. یکم به دنیا نگاه کنم و این‌قدر همه چی رو درونی نکنم. دقیقا مطمئن نیستم، ولی فکر می‌کنم اگه وقتی این‌قدر گیجی، به دنیا نگاه کنی، قلبت بالاخره تصمیم می‌گیره.

 

دوست دارم این رو بکوبم توی صورت دینی دبیرستان. بیست سال با خودت زندگی کردی و یک روز صبح پا می‌شی و فکر می‌کنی «مطمئنی از جاستین بیبر خوشت نمیاد؟».

۰

May you take no effort in your being generous

می‌دونی، به نظرم تمام این مردهایی که درباره‌ی فمینیست‌ها جوک می‌سازند، یا بدتر، افرادی که باور دارند «می‌خواستی توی سوریه نجنگند که الان این‌جا جنگ باشه؟»، این افرادی که توی کشورهای پیشرفته زندگی می‌کنند و به نظرشون مهاجرها باید توی کشور خودشون می‌موندند، و خب، کلا از این دست، صرفا درکی ندارند از این که خودشون جدا نیستند از بقیه. این که مذکر باشی، باعث نمی‌شه که حقوق زنان و وضعیتشون روی زندگی‌ت تاثیر نذاره.

یعنی من خیلی به فضیلت‌های اخلاقی معتقد نیستم. هنوز دقیقا متوجه نیستم چرا فداکاری چیز خوبی محسوب می‌شه، و اکثر اوقات چیزهایی برام فضیلت محسوب می‌شه که بتونه یک سیستم بهتر بسازه. اگه با بقیه خوش‌اخلاق باشی، کم‌تر انرژی هدر می‌ره مثلا. همچین چیزی. برای همینم نمی‌تونم بیام بگم که مثلا این افراد خودخواه یا پست‌اند. دلیل منطقی‌ش برام جالب‌تره و احتمالا قانع‌کننده‌ترم هست. 

صرفا داشتم با سجاد حرف می‌زدم و می‌گفت که می‌ترسه که یک روز مجبور باشه از این‌جا بره، هیچ کاری برای این کشور نکنه، و توی غربت هم بمیره و بودن و نبودنش روی زندگی کسی تاثیر نذاره. جدا از این که توجهتون رو به این جلب می‌کنم که من چقدر همکلاسی‌های دراماتیکی دارم که خودم فرد منطقیِ کلاس محسوب می‌شم، چیزی که توی حرف‌هاش برام جالب بود، این بود که این‌قدر مرز بین ایرانی و غیرایرانی توی ذهنش پررنگه. یعنی منظورش که این نبود که مثلا تبعید بشه؛ هدفش این بود که بره سوییس و توی صنعت داروسازی اون‌جا کار کنه و خب، قطعا اگه تلاش کنه زندگی‌ش هم یک تاثیری داره. ولی توی ذهنش تاثیر روی زندگی یک فرد ایرانی، یک تاثیر قابل توجه محسوب می‌شد.

بهش گفتم که حس وطن‌پرستی‌ش رو می‌فهمم. و واقعا می‌فهمم. چون اگه ما این‌جا کاری نکنیم، کی قراره بکنه؟ ولی خب، زندگی ما، هر چقدر هم که از هم دور باشیم و حتی از وجود هم خبر نداشته باشیم، روی هم تاثیر می‌ذاره. فکر می‌کنم یک تاثیر مثبت روی زندگی یک نفر فقط به همون فرد محدود نشه. توی بقیه‌مون هم پخش می‌شه. مثلا اگه من چیزهای چرت و پرت راجع به فمینیسم نمی‌شنیدم، کم‌تر عصبانی می‌شدم و کم‌تر غر می‌زدم و این قطعا تاثیر مثبتی روی همه‌ی اطرافیانم می‌ذاشت. یعنی می‌دونم که خیلی مثال‌ها هست که بهتر شدن زندگی یک نفر، در واقع زندگی انسان‌های زیادی رو ویرون کرده، ولی منظورم رو که می‌فهمید؟ نه؟

گروه ما واقعا جو ترسناکی داره. یعنی کلاسمون نه، ولی گروه چرا. این‌قدر روی پیشرفت تکی ما تاکید شده که کلا یادمون رفته که پیشرفت تکی فقط یکی از جنبه‌های پیشرفته. کسی توی کار بقیه اختلالی ایجاد نمی‌کنه، ولی کمک کردن هم عجیب و بی‌مورد به نظر می‌رسه. آدم فکر می‌کنه که «خب چرا کمک کنم؟» و خب، همین‌جاست که می‌گم فضیلت‌ها باید یک دلیل منطقی داشته باشند. اگه کسی از من بپرسه، می‌گم که چون در نهایت، کمک تو باعث می‌شه یک نفر توی مسیر علمی‌ش پیشرفت کنه. هر چند ناچیز. جدا از این که کمک کردن تو احتمالا باعث بشه این فرد هم به بقیه کمک کنه، خود این فرد هم در نهایت ممکنه به کشف یا اختراع یا هر چیزی برسه که انسان‌های زیادی توی شرایط بهتری زندگی کنند. زندگی چند نفر نجات پیدا کنه. منظورم هم از کمک این نیست که مثلا تقلب برسون. یکی از همکلاسی‌های من هست که خلاصه‌هاش رو شب امتحان می‌ذاشت توی گروه کلاسمون. من نمی‌تونم دست‌نوشته‌‌ی دیگران رو راحت بخونم، ولی حس خیلی خوبی بود که همچین جوّی داریم. فکر می‌کنم این کارش یکی از مواردی بود که الان این‌قدر برای ما پذیرفته‌شده است که باید تا حد امکان با هم کمک کنیم. 

من از درک متناسب واقعیت خیلی خوشم میاد. این که تصویر کلی‌م، زومی از تصویر اصلی نباشه. 

۱

619

یکی از جالب‌ترین نکات فریبا برای من، این سمج بودنشه. یعنی به عنوان هم‌گروهی آزمایشگاهش کمی من رو به جنون نزدیک‌تر کرد، ولی برام همیشه قابل تحسین هم بود. من از اون دسته افرادی‌ام که صفحه‌ی دوم گوگل رو در طول زندگی پر از جستجوم، کم‌تر از تعداد انگشت‌های دستم دیدم. اعتراض‌هام همیشه یک فرمت ثابت داشتند:  «به نظر من نمره‌ام نامنصفانه است.»، «نمره‌تون منصفانه است.» و من چی می‌گفتم؟ «آهان، ممنون.»

امروز سر کلاس اخلاقم، استادم هی به ارائه‌دهنده می‌گفت وبکمش رو روشن کنه. من هی بیش‌تر حیرت می‌کردم. اگه من بودم بعد از یک بار گفتن دیگه کلا رهاش می‌کردم. منشاء دقیقی نداره؛ مخلوطیه از اهمیت ندادن، اضطراب و تن‌آسا بودن.

از یک لحاظ خوبه، چون دیگران رو دیوانه نمی‌کنم. از یک لحاظ هم، به نظرم سمج بودن در کنار واقعا فکر کردن یکی از کلیدهای دریه که دارم تلاش می‌کنم بازش کنم.

 

خیلی شاید غیر قابل فهم و بی‌ربط باشه، ولی فکر می‌کنم یکی از منشاء های اساسی‌ش این باشه که ذهنم احتمال رو نمی‌فهمه. مثلا اگه به من بگی شصت درصد احتمال داره یک چیزی اتفاق بیفته، من می‌گم «ئه، شصت از چهل بیش‌تره، پس اتفاق میفته.» اصلا نمی‌دونم این توی بقیه هم هست یا نه. البته مطمئنم که توی مامان و بابام هست. امروز بهشون گفتم شاید تابستون برم سوئیس. چرا این رو گفتم؟ چون دیدم به مبحث Summer School علاقه‌مندم. دقیقا فقط همین. تاکید می‌کنم که فقط یک احتمال خیلی کوچک رو گفتم که تازه اشاره به تمایل خودم بود. وگرنه سوییس هیچ تمایلی نشون نداده تا الان. به هر حال، الان براشون قطعیه که من قراره برم. از سر شب تا حالا چند بار پرسیدند که «خبری نشد؟» و خب، نه، متاسفانه دانشگاه‌های سوییس عادت ندارند خیلی با افرادی که هیچ ارتباطی باهاشون نداشتند و فقط بهشون فکر کردند، نامه‌نگاری کنند. 

به هر حال، مثلا ببین این شکلیه که خب، طبعا احتمالش کمه که توی صفحه‌ی دوم گوگل چیز مفیدی باشه. ذهن من این رو تبدیل می‌کنه به این که پس قطعا نیست. و می‌دونم که این چیز کوچکی به نظر میاد و ممکنه فقط تصورات من باشه، ولی به نظرم خیلی می‌تونه چیز مهمی باشه. یعنی ببینید، اگه فریبا درصد اهمیت یک درصد رو برای اهمیت ندادن انتخاب کرده باشه، من قطعا روی سی درصدم. که خب، خیلی به اهدافم نمی‌خوره.

یعنی توی کتاب ژنتیکمون یک آزمایش بود که توش دیدند DNA ویروس و مقدار خیلی کمی از پروتئین همراهش، باعث تغییری شد که از ماده‌ی وراثتی برمیاد و می‌خواستند بفهمند ماده‌ی وراثتی کدومه. اگه من بودن، همون‌جا آزمایش رو تموم می‌کردم، چون دیگه معلوم بود که DNAست. ولی خوشبختانه من نبودم، و یک آزمایش دیگه هم انجام شد، که توش این مقدار پروتئین اندک هم نبود. و اون‌جا بالاخره اثبات شد.

 

به خاطر همین عاشق بزرگسالی‌ام. خوشم میاد از این که بتونم خودم رو کنترل کنم. وقت‌هایی که از شدت خشم دوست دارم به دیوار مشت بزنم، همچنان فکرم درست کار کنه. این حجم impulsive و بی‌دقت بودنم رو کنترل کنم. به عمق کارهام توجه کنم، و از دید‌های مختلف به یک مسئله نگاه کنم. امیدوارم که یک روز خوابیدن رو هم یاد بگیرم و ساعت دوی شب در حال نوشتن نباشم.

۰

That the universe was made just to be seen by my eyes ...

چند باری از دیگران شنیدم که پدر و مادرشون تلاش می‌کردند که خوش‌اخلاق بارشون بیارن. و نمی‌دونم چرا هر بار برام عجیب بود. در نهایت فهمیدم به خاطر این که هیچ‌وقت توی خونه‌ی ما این مطرح نبوده. یعنی نه فقط خوش‌اخلاقی؛ ما کلا به فضایل اخلاقی اهمیت نمی‌دادیم. یعنی واقعا خانواده‌ی فاسدی هم نبودیم :)) ولی این شکلی نبود که کسی تاکید کنه دروغ گفتن در اکثر موقعیت‌ها اشتباهه. تقلب کردن صبا توی امتحان‌های مدرسه به خاطر این که المپیادیه، برای مامان و بابام مشکلی نداشت. یا دروغ گفتن به صورت کلی، به هر کسی جز خانواده. شبیه به همین، راجع به بقیه‌ی اشتباه‌های اخلاقی هم بود. یعنی ما صرفا شانس آوردیم که کلا مامان و بابام افراد نسبتا خوبی برای جامعه هستند و ما هم ازشون الگو گرفتیم و درسته خیلی اخلاقی فکر نمی‌کنیم و هر جا خوشمون میاد، وسطش می‌کشیم، ولی چندان هم مشکل‌ساز نبودیم.

من همیشه ته قلبم امیدوارم که هیچ‌وقت به یک دانشجوی فلسفه یا کلا فرد متخصص در فلسفه برنخورم. چون گفتم، یک سری بحث‌ها مثل این که جهان از کجا اومده، خدا وجود داره یا نه، و چیزهای این شکلی، به‌کل توی ذهن من مطرح نیستند. یوستین گردر توی دنیای سوفی می‌گفت اگه جهان یک خرگوش باشه (راستش دقیقا مطمئن نیستم جهان رو تشبیه کرده بود یا چیز دیگه‌ای.) افراد عادی روی پوست خرگوشند. بین تارها و هیچی از دنیای بیرون نمی‌بینند. ولی افرادی که فکر می‌کنند، کم‌کم میان بالاتر. به نوک موهای خرگوش می‌رسند و دامنه‌ی دید وسیع‌تری دارند. من گاهی اوقات حس می‌کنم دیگه حتی توی پوست خرگوش فرو رفتم و حتی به اینم نمی‌تونم خیلی اهمیت بدم.

برای من دنیا مهم نبود چندان. توی خونه‌ی ما بحثی نبود سر این چیزها. دنیا یک چیز ثابت فرض می‌شد. آفریقایی‌ها همیشه توی گرسنگی‌اند، ما هم به احتمال قوی همیشه توی بحرانیم و هیچ‌کدوم از این‌ها مهم نیست چون ما صرفا باید درس بخونیم و یک شغل خوب گیر بیاریم. این توی ذهن من مونده همچنان. من خیلی با این فیلم‌هایی که به کارما اشاره می‌کنند و مثلا این طوریند که یک نفر به یک نفر دیگه کمک می‌کنه و زنجیره ادامه پیدا می‌کنه تا به فرد اول برسه، تحت تاثیر قرار نمی‌گیرم. یک جورهایی فکر می‌کنم که واقعا کارهای ما چندان هم مهم نیست. یعنی در هر صورت توی دنیا یک سری افراد بدند و یک سری افراد خوب و این تعادل ادامه پیدا می‌کنه تا ابد. که خب، الان به این رسیدم که فکر می‌کنم درست نیست. کارهای ما تاثیرگذاره. خیلی کم، ولی هست. 

یعنی من خیلی تفریحی شروع کردم که به دنیا فکر کنم. و الان واقعا overwhelmedام. نمی‌تونم اهمیت ندم به این که روی پوست خرگوشم. دوست دارم بالاتر باشم.

 

و داشتم فکر می‌کردم کلا ایران شبیه خونه‌ی ماست. یعنی من یک استاد آمار داشتم (هارواردیِ عزیزم، نه. دستیارش در واقع.) که قشنگ ما تا آخر ترم به عقلش شک داشتیم، ولی به هر حال، من این رو دوست داشتم که این‌قدر با شیفتگی از آمار حرف می‌زنه. نمی‌گفت آمار مهم‌ترین چیز در کل جهانه، صرفا همه چیز توی ذهنش به آمار ختم می‌شد. یک جلسه یکی از همکلاسی‌هام راجع به داده‌سازی (؟) یا یک همچین چیزی ازش سوال کرد. این که داده‌ها رو تحریف کنی یا از قصد اشتباه تفسیرشون کنی. و این استادمون در حدود یک ربع حرف زد که یک دقیقه‌اش راجع به این بود که اصلا روششون به صورت کلی چیه و بقیه‌اش این که چقدر این کار بی‌مسئولیتی محسوب می‌شه. و این تنها باریه که من یادم میاد که نفر از اخلاق توی علم حرف زده باشه توی کلاس‌های ما.

یعنی مثلا یک چیزی هست که توش مثلا چند نفر با هم رفیقی چیزی‌اند و هر کدوم مقاله‌ای بده، اسم بقیه هم میاره. بدین ترتیب، انگار یک نفر توی سال صد تا مقاله داده یا توشون همکاری کرده و توجهتون رو به این جلب می‌کنم که سال در بیش‌ترین حالت 366 روزه. و درسته، همه می‌دونند این کارها درست‌ترین چیزهای ممکن نیستند، ولی از دید کسی هم انگار بی‌اخلاقی نیست؛ زرنگیه بیش‌تر.

 

فکر کردن به این‌ها سخته. من عادت کردم به خودم و اطرافم فکر کنم و از پس همونم درست برنمی‌اومدم، این دیگه هیچی. ولی خب، خوشایند هم هست. چون خیلی از سوال‌ها اطراف من بودند که هیچ جوابی براشون پیدا نمی‌کردم. وقتی مقیاس رو بزرگ‌تر کردم، جوابشون هم پیدا شد، چون دنیا به اطراف من خلاصه نمی‌شد.

۰

One of Those Things

می‌دونی، فکر می‌کنم اگه توی دوم دبیرستانم، شخصیت الانم رو می‌دیدم، خوشحال می‌شدم. هنوز افکار اون موقعم رو درک می‌کنم. یکم دیوانه بودم و زیاد هم قهر می‌کردم، ولی حداقل از دید خود الانم احمق نبودم. شاید این به این معنی باشه که همچنان احمقم؛ ولی خب، فعلا دوست دارم از این صلح درونی لذت ببرم. 

 

امروز بعد از ظهر داشتم آهنگ‌های تام رزنتال رو مرور می‌کردم. یک آهنگ خیلی ناشناخته‌ی دکلمه‌طور داره که من حتی نمی‌دونم درباره‌ی چیه، ولی بهش از اعماق قلبم عشق می‌ورزم. داشتم به همین آهنگ گوش می‌کردم، نور پاییز بود. یک کمدین پیدا کردم که حاضرم سال‌ها به تماشاش بشینم، و دارم فکر می‌کنم که دوست دارم در آینده روی ژنتیک و زیست مولکولی کار کنم. بیست سالمه و همچنان گاهی اوقات می‌تونم به این فکر کنم که زندگی چقدر باشکوهه. نمی‌دونم بعدا چه احساسی پیدا می‌کنم وقتی این پست رو می‌خونم.

۰

616

به‌عنوان یک انسان ذاتا سطحی، من حقیقتا از سطح دفاع می‌کنم. یعنی مردم هی درباره‌ی این حرف می‌زنند که چقدر سطح بی‌اهمیته و چقدر نباید به ظاهر توجه کرد و فلان و بیسار و من هم قبول دارم که عمق و کیفیت ذاتی چیزها مهمند و همه چی، ولی سطح یک چیز هم به هر حال جزئی ازش محسوب می‌شه. شاید نباید سر یک ارائه دو ساعت سر قالب اسلایدهات وقت بذاری، ولی از هر طرفی هم نگاه کنی، سطح هم تاثیرگذاره.

 

یک بار با فریبا توی یک جلسه‌ی دفاع بودم. حتی یادم نمیاد موضوع پایان‌نامه حدودا چی بود، ولی آخرش، یادمه با وجود این که از محتوا خوششون اومده بود، به یک سری جزئیات نوشتاری گیر دادند. مثلا این که فونت اسلایدها با هم یکسان نیست؟ یا مثلا کلا همین چیزها. فریبا خیلی بدش اومده بود، ولی به نظر من چندان هم غیرمنطقی نبود. می‌فهمم که ممکنه این چیزها یک سری جزئیات بی‌اهمیت به نظر بیان. ولی فکر می‌کنم همین جزئیات بی‌اهمیت در نهایت یک سیستم رو می‌سازند.

سر کلاس میکروبیولوژی این ترممون، استادمون کلی توضیح داد سر نام علمی گونه‌ها. این که اگه تایپی باشه، باید ایتالیکش کنیم، و اگه دست‌نویس باشه، زیرش خط بکشیم. و یک سری قواعد دیگه. می‌گفت که اگه سر دفاع یک نفر باشه و همچین چیزهایی رعایت نشده باشه، دیگه گوش نمی‌ده. همچنان، من کاملا درک می‌کردم که از یک نگاه این چقدر کوته‌فکرانه و مسخره به نظر می‌رسه؛ ولی بازم بهش حق می‌دادم. 

می‌دونی، خیلی نمی‌تونم از این نگاهم دفاع کنم، چون حقیقتا تجربه‌ی زیادی ندارم؛ ولی مثلا توی ذهنم این طوریه که علم زبان خودش رو داره. و قواعد خودش. این علم مدرن که من از صدقه‌سر تمام قواعد جهانی‌ش می‌تونم کورس‌های یک دانشگاه توی اون سر دنیا رو ببینم، و اسلایدهاش شبیه اسلایدهای استادهای دانشگاه خودم باشه.

 

یک چیز دیگه، درگیری دائمیه که مشترکا با زهرا دارم، اینه که حقیقتا ما چرا می‌ریم سر کلاس‌های دانشگاه؟ یعنی با وجود کتاب‌های به این روونی، یوتیوب، و کورس‌های محشر آنلاین، چه نیازی هست که من برم سر کلاس بشینم و یک نفر تقریبا از روی کتاب برام بخونه؟ این که این‌قدر تلاش بشه که سرعت یاد گرفتن ده بیست نفر یا بیش‌تر با هم یکی بشه. 

دیروز داشتم یک جلسه‌ای از یک کورسی توی MIT رو می‌دیدم، و اولین جلسه‌اش بود و بیش‌تر از محتوای اصلی‌ش مقررات کلاسی‌شون برام جالب بود. یعنی مثلا یک جاییش که به طور خاص به این‌جا مربوطه، این بود که مثلا می‌گفت همه‌ی دانشجوها باید قبل از کلاس کتاب رو خونده باشند و حتی شب قبلش، ساعت ده، یک تست بدند. این باعث می‌شه که سر کلاس، بشه راجع به موضوعات پیشرفته‌تری حرف بزنند. که خب، محشره. یعنی من توی فرصت‌های اندکی که با همکلاسی‌هام یک بحث علمی دارم، واقعا یک نظرات و اطلاعاتی می‌شنوم که خودم احتمالا بهشون نمی‌رسیدم تا سال‌ها بعد. مخصوصا با این وقت کممون که نمی‌ذاره توی هیچ موضوعی عمیق بشیم.

 

می‌دونی، هی فکر می‌کنم و هی یادم نمیاد واقعا هیچ چیز به اون شکل علمی‌ای توی کتاب‌های درسی دبیرستان و کلا دبیرستان خونده باشم. یعنی هزاران موضوع واقعاااا هیجان‌انگیز توی علم مدرن به وجود اومده و داره به وجود میاد که من مطلقا نه اثری ازشون توی جامعه می‌بینم و نه حتی دانشگاه. توضیحش سخته، ولی مثلا یک بار یک جا داشتم درباره‌ی زندگی چند تا دانشمند می‌خوندم و نوشته بود مردم همچنان از دانشمندها یک تصویر کلیشه‌ای پیرمرد سفیدپوست دارند. و خب، همین، ولی برای خود علم. این که مردم این‌قدر از GMOها می‌ترسند و مثال‌های دیگه.

 

یعنی مثلا یک بخشیش به خاطر اینه که ما رو همین‌طوری میندازند توی دانشگاه و سر کلاس‌ها شاید یک خیّری پیدا بشه که توضیح بده پایگاه‌های اطلاعاتی کجائند، یا مثلا یک ارائه‌ی علمی چطوریه، citation (منبع دادن به یک مقاله یا کتاب یا هر چی که خودش متدهای مختلفی داره.)، یا impact factor که من تازه چند روز پیش تازه فهمیدم از کجا اومده :)))

و توی کشوری که چیزهای اساسی‌ش هم فاجعه‌اند نمی‌شه توقع داشته باشی به این‌ها هم اهمیت داده بشه. ولی تصور یک سیستم علمی خوشاینده. می‌دونی، حتی یک جامعه‌ی علمی. که مثلا توش منابع مهمند، گزاره‌های منطقی مهمند، و تعصب خیلی کم‌رنگ‌تره. 

به هر حال، به نظرم مفید باشه اگه این لینک‌ها هم این‌جا باشند: (من چکشون نکردم، صرفا به‌عنوان مثال آوردم، کلا هم منابع فارسی هم منابع انگلیسی زیادی هست.)

آموزش دسترسی آزاد و رایگان به منابع علمی (کتب، مقالات و پایان نامه ها) 

آموزش آشنایی با نشریات ISI و نظام JCR و اسکوپوس 

۰

People help the people

چند وقت پیش جولیک یک پستی گذاشته بود که توش پرسیده بود که چرا باید آدم خوبی باشیم و چی بهمون می‌رسه و همون موقع، منم از قبل درگیرش بودم. یعنی ارزش‌ها که از آسمون نیومدند، فکر می‌کنم ما در نهایت به چیزی که به بقامون کمک می‌کنه، می‌گیم ارزش. کمک کردن به یک نفر دیگه، در نهایت به خودمون چی می‌رسونه؟ و از یک چیز قطعی حرف می‌زنم، نه مثلا کارما یا هر چی.

و داشتم فکر می‌کردم ما که در نهایت از هم جدا نیستیم؛ کارهامون روی هم تاثیر داره. وقتی کسی به یک نفر دیگه کمک می‌کنه، در واقع یکم باعث پیشرفت جامعه‌اش می‌شه (خیلی کم، ولی به هر حال.) و در نهایت شرایط زندگی خود فرد کمک‌کننده هم بهتر می‌شه. به این چیزها فکر می‌کنم تا دلیلشون رو پیدا کنم و به Theory of Everythingام نزدیک‌تر بشم. یعنی فقط این که برای خودم جور دربیاد مهمه، یک جور سرگرمی ذهنی. چیزی نیست که تلاش کنم به بقیه اثباتش کنم چون خدا رو شکر همچنان علم هیچی رو ندارم، جز ژنتیک.

 

چند ماه پیش، چت‌های دبیرستانمون رو خوندم و واقعا حیرت‌انگیز بود. محض رضای خدا دو ثانیه از بحث راجع به من یا در بهترین حالت جامعه و چیزهای خنثی خارج نمی‌شدیم تا به بحث راجع به فرزانه برسیم. یعنی مثلا تا جایی که من دیدم، فرزانه همین الان هم هیچ‌وقت بحث رو به خودش نمی‌کشونه. انگار همیشه پاسخ‌دهنده است، و یادم نمیاد هیچ‌وقت از سر تنهایی به کسی، حتی به من، پیام داده باشه.

و یادمه، وقتی مثلا از خانواده‌اش، یا شهر سابقشون، یا هر چیزی می‌گفت، من همیشه توجه می‌کردم، همین الان هم همه چی یادمه. بعضی اوقات حس می‌کنم خاطراتش رو بهتر از خودش بلدم. ولی مثلا نمی‌دونستم و نمی‌دونم دقیقا در جواب چی بگم، به خاطر همین انگار توجه نکردم. یادمه که بابت این از دستم ناراحت بود.

دیدن همه‌ی اون چت‌ها واقعا ترسناک بود. دیدن این که چقدر راحت می‌تونه خودش رو نامرئی کنه، و همین‌طوریش هم من دقیقا متوجه نمی‌شم به چی نیاز داره، و شخصیتمون هم نسبتا متفاوته و نمی‌تونم بر اساس خودم بگم، و کسی هم شبیهش پیدا نکردم، و هیچی. واقعا نمی‌فهمم چی کار کنم.

 

یک سری دفتر داره که توشون می‌نویسه، و همین‌طور هم توی گوشی‌ش. یادمه که اوایل من واقعا دست برنمی‌داشتم از تلاش برای خوندن دفترچه‌ها. برای این که بفهمم به چی فکر می‌کنه. کلا واقعا کنجکاو بودم و نمی‌دونم، یادمه که مثلا داشتیم صحبت می‌کردیم، بعد یک چیزی می‌گفت که من واقعا کنجکاو می‌شدم، و بعدش دوست نداشت بیش‌تر راجع بهش حرف بزنه و من هم مطلقا درکی نداشتم از این که چطور می‌شه براش سخت باشه. ولی به هر حال، چند بار که این طوری شد، دیدم مثل این که آدم از کنجکاوی نمی‌میره. ولی این فشار آوردن قطعا به رابطه صدمه می‌زنه. 

همین‌طوری پیش رفتیم. یعنی من سر خیلی از چیزها فشار وارد می‌کردم بهش، لوس بودم، زود ناراحت می‌شدم و می‌گم، واقعا هم درکی نداشتم از محدودیت‌هاش. صرفا وقتی دست می‌کشیدم که می‌دیدم یک جورهایی منطقی نیست بیش‌تر از این درگیر باشیم سرش.

ولی نمی‌دونم پروسه‌ی تدریجی الان از کی شروع شد. دیدن اون چت‌ها و کنار هم گذاشتن نشونه‌ها شاید. ازش پرسیدم آیا توی دبیرستان احساس تنهایی می‌کرد و گفت آره، ولی به نظرش من خیلی تنهایی رو بیش از حد بزرگ می‌کنم. من واقعا فکر نمی‌کنم احساس تنهایی کردن آخر دنیا باشه، ولی قطعا هم نمی‌خواستم تنها باشه. هیچ‌وقت. می‌دونی، انگار توی یک لحظه تصمیم می‌گیری ازش محافظت کنی.

این دفعه دیگه رابطه برام خیلی مهم نبود، یا صرف انرژی، فقط می‌خواستم حداقل پیش من تلاش نکنه که نامرئی باشه. که تو شاید غیرانسانی‌ترین موجودی باشی که من می‌شناسم، ولی در نهایت انسانی و انسان‌ها نیاز به هم دارند، هر چقدر هم که قوی و تنها و مستقل به نظر برسند.

پس تلاش کردم مقاوم باشم. زود ناراحت نشم. وقتی ناراحتم تلاش کنم از طرف فرزانه هم به ماجرا نگاه کنم. می‌دونی، نه این که خودم رو نادیده بگیرم، ولی واقعا بهش نگاه کنم. به صورت خلاصه، اعتمادش رو نابود نکنم. آدم عاقل جلوی کسی که نشون داده سر هر چیزی از خنجرش استفاده می‌کنه، زره‌اش رو درنمیاره.

الان حس عجیبی دارم. این که می‌فهممش خیلی عجیبه. این که شبیه انسان‌هاست و می‌ترسه و نیاز به توجه داره و همه چی. نمی‌دونم چرا این‌قدر خوشحالم. واقعا تلاش می‌کنم خونسرد به نظر بیام. ولی این که الان می‌تونم ازش محافظت کنم، می‌تونم کاری کنم که تنها نباشه، عمیقا آروم و عمیقا خوشحال باشه و به‌قدری بهم اعتماد داشته باشه که گاهی بهم تکیه کنه، باعث می‌شه نتونم لبخند زدن رو متوقف کنم.

فقط فکر نمی‌کنم عشق چند تا مولکول باشه.

614

هشدار قبلی. (بچه‌ها من وقتی این هشدار رو این‌جا می‌ذارم هدفم این نیست که شما رو تشویق به خوندن پست کنم، واقعا اگه فکر می‌کنید فعلا نیاز به تمرکز و اعصابتون دارید، بعدا این رو بخونید یا کلا نخونید.)

یک صبح‌هایی هست که خبر بخونم یا نخونم، ذهنم به هواپیما می‌رسه. فکر کنم من کلا یکم مشکل دارم توی همدردی کردن ولی بین تمام بلاهایی که سرمون آوردند، هواپیما به طور خاص من رو روانی می‌کنه. بعدش با تمام احمق‌هایی که می‌گفتند «شما اصلا چیزی از موشک می‌دونید؟ موشک که این طوری کار نمی‌کنه.» یا «ببینید این فرمانده‌ی زیبای شجاع شگفتی‌آفرین ما چقدر مظلومه که تقصیرها رو برعهده گرفته.» توی ذهنم بحث کردم.

یک اصل ساده‌ای هست که هر راهی برای یک سری موقعیت ویژه به کار می‌ره. ببینید، واقعا ساده است. و من تا حالا هیچ چیزی پیدا نکردم که بشه در تمام موقعیت‌ها ازش استفاده کرد. مثلا شما نمی‌تونید بگید که «باید همیشه مهربون باشی.» یا «هر کی چیزی رو واقعا بخواد، می‌تونه از تمام موانعش رد بشه.» و یا «وقتی ناراحتی، باید این غم بزرگ رو تبدیل به کار بزرگ کنی.» این گزاره‌ها من رو واقعا ناراحت می‌کنند. انسان‌ها متفاوتند، موقعیت‌ها متفاوتند و خیلی چیزهای دیگه. مهربون بودن یا مصمم بودن بد نیستند اصلا، این تعمیم به همه‌ی موقعیت‌ها من رو عصبانی می‌کنه. این که ما می‌تونیم ناراحت باشیم، خشمگین باشیم، نقصمون نیست. شاید ناخوشایند باشند، ولی چیزی نیست که خیلی منطقی باشه به‌کل حذفش کنی. 

به همین ترتیب، این که باید همیشه همه‌ی جوانب رو قبل از حرف زدن و حکم دادن بسنجی هم به نظرم منطقی نیست. بله، من خودم دارم می‌گم چیز زیادی از سیاست نمی‌دونم، ولی برای تشخیص دادن این ظلم، هیچ نیازی بهش ندارم. شرایطی به ذهنم نمیاد که توش کشتن 1500 نفر و قطع کردن اینترنت یک کشور خیلی انسانی باشه. همچنین خیلی به ذهنم نمیاد موشک زدن به یک هواپیما و سه روز مخفی کردنش، هیچ‌وقت توجیهی داشته باشه. من هیچ وظیفه‌ای ندارم که هیچ مسئولی رو درک کنم. نمی‌دونم چرا باید با رسم نمودار و داده اثبات کنم که من یا هیچ‌کس دیگه شایسته‌ی این شرایط نیستیم.

یک روز این تموم می‌شه. چطوری پیش خودت، خودت رو توجیه می‌کنی؟ همچنان فکر می‌کنی همه‌ی این‌ها کافی نبوده که بفهمی؟

 

یک توییتی بود به این شکل «من نمی‌فهمم «ما که نمی‌دونیم واقعا چی شده یعنی چی». یه زن غرق در خون افتاده زمین. یکی موهاش رو می‌کشه، یکی بهش ضربه می‌زنه، یکی که باتوم دستشه پاش رو می‌گذاره تخت سینه‌اش و با دستش سینش رو لمس می‌کنه. از این صحنه دقیقا چیو نمی‌فهمی؟» که من دنبال اکانت نویسنده‌شم گشتم ولی چند تا اکانت گذاشته بودنش و همه هم انگار کپی کرده بودند، ولی همین. دقیقا همین.

۰

The Others

فکر کنم اکثر آدم‌ها صرفا خودشون براشون جالبه. وقتی فیلم‌های قدیمی‌ای پیدا می‌کنند و می‌بینند خودشون توش نیستند، حوصله‌شون سر می‌ره. بین همه‌ی حرف‌هات به همونی توجه می‌کنند که درباره‌ی خودشونه. بعضی‌ها حتی وسط غم‌های دیگران هم منتظرند که خودشون رو محور قرار بدن. و من از این موضوع ناراحت نیستم که تقریبا همه‌مون تا یک درجه‌ای همینیم. قرار نیست برم روی منبر درباره‌ی این که انسان‌ها چقدر مزخرفند. به نظرم به این‌جور چیزها نیاز داشتیم برای این که زنده بمونیم و من زنده بودن و ناقص بودن رو ترجیح می‌دم به کلا نبودن.

ولی داشتم فکر می‌کردم مخلوط دانشگاه و فرزانه، به شکل معجزه‌آسایی از این حجم خودمحور بودن من کم کرد. 

همین‌جا هم کلی پست هست، راجع به این که چقدر دانشگاه اعتماد به نفس من رو تخریب کرد. کلی افراد باهوش بودند، کلی افراد مصمم و عاقل که پشتکار داشتند. و خب، می‌دونی، مشکلم این بود که اگه این‌ها هستند، پس من قراره دقیقا چی کار کنم؟ بینشون می‌نشستم و فکر می‌کردم که خدایا، هر چقدر هم راه باشه، هیچ راهی نیست که من و فقط من توش به جایی برسم. می‌دونم که وجود من به‌عنوان یک انسان نسبتا باهوش و کوشا برای علم مفیده، ولی من می‌خواستم کاری کنم که فرد دیگه‌ای از پسش برنیاد. و توی اون جمع این غیرممکن به نظر می‌رسید. سینا توی ریاضی معرکه بود. احمدرضا خیلی اراده و دانش بالایی داشت. فریبا می‌تونست تمام وجودش رو برای یک گزارش کار بذاره و به تمام جزئیات توجه کنه. مریم دیروز یک ارائه برای جایگزین‌های آنتی‌بیوتیکی داد که می‌شد به‌عنوان ارائه‌ی برتر ورودی ما ازش یاد کرد؛ نمادی از این که چقدر ذاتا مسلطه به فهمیدن این که چه چیزی مهمه و چه چیزی نه. می‌تونم این لیست رو تا ابد ادامه بدم. در نهایت، من تونستم خودم رو نجات بدم. الان تقریبا همون خودشیفتگی سابقم رو دارم. می‌دونم که همه‌ی این آدم‌ها می‌تونند به چیزی توی علم برسند که فقط خودشون می‌تونند. ولی می‌دونم که منم می‌تونم و همین کافیه برای این که امیدوار و آروم باشم. خوشاینده این که بفهمی دنیا توی تو خلاصه نشده و در عین حال، بودن و نبودن تو هم فرق داره.

بعدش فرزانه بود. تلاش برای فهمیدنش. از MBTI خیلی بیش‌تر از این که برای شناختن خودم استفاده کنم (من واقعا خودآگاهی بالایی دارم، این چیزها توهینه بهم.) برای شناختن فرزانه استفاده می‌کنم. و بی‌نهایت جالبه. یعنی درک کردن این که دیگران، چه تجربه‌ای از زندگی دارند. مثلا، یک جا این رو خوندم:

INFJs need to understand that just because INTJs don’t show their values and feelings that doesn’t mean they don’t have them. INTJs need to understand that just because INFJs don’t direct their thinking outwardly doesn’t mean they don’t use logic (they use introverted thinking).

نمی‌دونم این تست علمیه یا نه یا هر چی؛ ولی بعضی از قسمت‌هاش، عمیقا درسته. این که این‌جا طبقه‌بندی انسان‌های احساسی/منطقی رو رد کرده، به نظرم واقعا جالبه. یعنی مثلا فرزانه گاهی اوقات طوری رفتار می‌کنه انگار من نمی‌تونم دقیقا پردازش کنم که فلان کار رو انجام بدم یا نه، در حالی که من عالی‌ام توی این کار، صرفا نسبتا درونی فکر و پردازش می‌کنم. این که به نظر میاد فکر نمی‌کنم، به این معنی نیست که واقعا فکر نمی‌کنم. ولی قسمت تسکین‌دهنده‌ترش این‌جا بود که می‌تونستم بفهمم که فرزانه واقعا احساساتی داره و صرفا احساساتش درونی‌تره و ترجیح می‌ده نشونش نده. این که وادارش کنم احساساتش رو نشون بده، صرفا فشار آوردنه. 

منظورم اینه، معمولا دیگران برای من اون‌قدر جالب نیستند که بشینم ببینم چطوری فکر می‌کنند یا توی ذهن‌شون چی می‌گذره. فرزانه برای من اون‌قدر جالب بود که همچین انرژی‌ای بذارم، و دیدن این تفاوت‌ها (و واقعا دیدنشون، نه شنیدن جملاتی مثل «انسان‌ها متفاوتند و فلان.») ... عجیبه. تفاوت‌های سطحی مثل این که من ماکارونی دوست دارم و یک نفر دیگه کباب، نه. تفاوت‌های بنیادی، اونم بین افرادی که یک جور بزرگ شدند و به هم شبیهند نسبتا.

 

چرا این همه حرف زدم؟ چون تازگی‌ها واقعا حس می‌کنم اکثر افراد هیچ دیدی از این تفاوت‌ها ندارند. (و من هم همین‌طوری بودم راستش.) فکر می‌کنند که چون خودشون کاری انجام دادند، حتما بقیه هم باید انجام بدن. فکر می‌کنند چون خودشون هر روز تلاش می‌کنند، یعنی بقیه هم می‌تونند. درباره‌ی خودم و مامان و بابام گفتم. من همچنان فکر می‌کنم خودم در مقایسه باهاشون ضعیف نیستم، صرفا رفتارهای دیگران خیلی بیش‌تر توی دیدم میاد و اذیت می‌شم. نمی‌تونی از دید خودت برای بقیه هم حکم بدی. بلند شدن از تخت و مفید بودن، برای بعضی‌ها سخت‌تر از توئه و اگر تو همچین کاری می‌کنی، دلیلی بر این نیست که تو قوی‌تر و بهتری. فکر می‌کنم خیلی طبیعیه که آدم‌ها فکر کنند بقیه هم تجربه‌شون از زندگی یکسانه. ولی این خسته و ناراحتم می‌کنه که خیلی افراد فکر می‌کنند که ارزش‌هاشون باید ارزش‌های دیگران هم باشه. این که انگار ارزش همه باید این باشه که توی کارشون فوق‌العاده باشند، کلی درس بخونند، کلی productive باشند، تناسب اندام داشته باشند و ... . نه این که این چیزها مشکلی داشته باشند، صرفا یک چیز خوب با هدف شخصی زندگی یک نفر فرق داره.

 

می‌دونم که خیلی حرف می‌زنم، ولی باید یک جوری خودم رو خالی کنم وگرنه مغزم می‌ترکه. فعلا من فقط می‌تونم محتوای ژنتیک این ترممون رو توی ذهنم داشته باشم.

۴

شانس ادامه‌دهنده‌ها

یک برنامه برای تمرین کردن ده‌انگشتی تایپ کردن داشتم که یک مدت هر روز انجامش می‌دادم و برای رد کردن هر مرحله هم دقت و هم سرعت باید از یک حدی بالاتر می‌شد تا تیک می‌خورد و بعضی از مرحله‌ها خیلی سخت بود. هنوزم بعضی‌هاش رو نمی‌تونم انجام بدم. معمولا وقتی اول هر بار امتحان کردن بد شروع می‌کردم، کلا از اول شروع می‌کردم، چون دیگه سالی که نکوست از بهارش پیداست. نکته‌ی جالبش این بود که مواقع اندکی هم پیش اومد که با وجود این که افتضاح شروع کرده بودم، ادامه می‌دادم و برنده می‌شدم. مرحله‌ای که سخت بود و مدت زیادی روش مونده بودم، همین‌طوری تیک می‌زدم.

بعد داشتم فکر می‌کردم الانم همینه. یعنی می‌دونی، مخصوصا قبلا اکثر مواقع وقتی دیر بیدار می‌شدم، فکر می‌کنم که به جای دیر شروع کردن، کلا استراحت کنم و فرداش ساعت هشت صبح بلند بشم و یک brand new start داشته باشم؛ ولی همون مواقعی که یک ذره عاقل‌تر بودم و همون روز شروع می‌کردم، بقیه‌ی روز یک اتفاق جادویی می‌افتاد. نمی‌دونم، یک ایده‌ی محشر به ذهنم می‌رسید، یا درس خوندن خیلی بیش‌تر خوش می‌گذشت، یا حداقل شبش آروم و راضی بودم.

اسم این پست از روی مفهوم beginner's luckئه. قبل از نوشتنش کلی دنبال این گشتم که به انگلیسی به کسی که در هر صورت ادامه می‌ده، چی می‌گیم. این پست هم حتی خوندم و پیدا نکردم. شاید چون منظورم مقاوم، موفق، سرسخت، لجباز و هیچ‌کدوم نبود. منظورم دقیقا ادامه دادن صرف بود. برنده شی و ادامه بدی، شکست بخوری و ادامه بدی، شکست بخوری و شکست بخوری و شکست بخوری و ادامه بدی. حتی ادامه ندی و بعدش ادامه بدی :)) واقعا می‌گم. یک چیزی توی ادامه دادن هست -شاید امید، شاید سرسختی، شاید احمق بودن- که جادویی‌ش می‌کنه.

۲

611

هشدار پست قبل.

اگه توی یک زمینه ادعایی داشته باشم، اونم خواب‌های وحشتناکیه که می‌بینم. یعنی من حتی خیلی دقت می‌کنم که محتوای sensitive ای نبینم ولی ذهنم با مهارت تمام خودش محتوا می‌سازه. وقتی استرس دارم یا ذهنم درگیره، تقریبا هر شب خواب می‌بینم.

دو هفته پیش یک خوابی دیدم که الان از فکرش نمی‌تونم بخوابم. این طوری بود که توی مترو بودم و یک دختری هم جلوم بود که ازش خیلی خوشم می‌اومد. در واقع کیت بلانشیت بود. (واقعا ناخودآگاهم جالبه؛ یعنی من Carol رو چند هفته پیشش دیده بودم و بعد از تموم کردنش هم کلا یادم نموند همچین فیلمی دیدم، بعد ناخودآگاهم این طور گلوش گیر کرده.) و خب زنجیره‌ی اتفاقات یک طوری شد که آخرش بوسیدمش. و متروش شبیه متروی ایران نبود؛ کسی حجاب نداشت و حتی کسی واکنش خیلی خاصی به ما نشون نداد. ولی همون موقع هم دختر کیت بلانشیت‌نما می‌گفت که «دارند می‌بینند.» و من هم فکر کردم که نه. نمی‌بینند.

بعدش مترو رسید به آخرش، و یک مأمور جلوی در اومد. مشخصا برای ما بود. منم فرار کردم. (بله، به دختر هیچ توجهی نکردم و خودم فرار کردم.) یک مجموعه‌ی بزرگی از راهروهای روشن و وسیع بود و نمی‌شد بری بیرون. توی راه‌های خروجی پر از مأمور بود. و کم‌کم داشتند راهروها رو هم می‌گشتند.

که دیدم یک سری سرویس بهداشتی هم هستند. و فکر کردم خب، می‌شه این‌جا قایم بشم و بعدش که کسی نبود، فرار کنم. صحنه‌ی ترسناکش همین‌جا بود. همه جای اون دستشویی‌ها پر از آدم بود. هر دری رو باز می‌کردم، چند نفر نگاهم می‌کردند و می‌گفتند زودتر یک جا قایم بشم و سروصدا نکنم. فکر کنم همین‌جا از خواب بیدار شدم.

الان فکرم بهش رسید. بعدش به این دقت کردم که راهروها اولش یک آزادی نسبی داشتند، بعدش هی این آزادی کم‌تر شد، هی بیش‌تر صدای مأمورها می‌اومدند. یعنی معمولا خواب‌هام یادم نمی‌مونه، ولی این‌جا حتی یادمه دستشویی‌ها چه شکلی بودند و آدم‌هاش چقدر ترسیده.

خیلی می‌ترسم. تلاش می‌کنم فکر نکنم ولی انگار فکری باقی نمونده برام که به این چیزها مربوط نشه.

۳

اندیشه یک

این پست همون‌طور که از عنوان مشخصه، ممکنه یکم sensitive باشه. نه که توهینی کرده باشم، بیش‌تر این که اگه اعصابتون خورده و به حفظ باقی‌مونده‌اش علاقه‌مندید، شاید نباید این پست رو بخونید. (به خاطر این همچین هشدارهایی می‌زنم که فکر می‌کنم اکثریت احتمالا بیش‌تر روزها به خودی خود عصبانی یا غمگینند و دوست ندارم روز خوب یک نفر خراب بشه سر این بدیهیات.)

خوب یا بد، خیلی احتمال اشتباه کردنم رو در نظر می‌گیرم. اونم چون از اشتباه کردن می‌ترسم. فکر کنم مشخصه چقدر از مذهب دورم و حتی من از افرادی نیستم که مثلا به مبانی دین اعتقاد دارند، ولی دستوراتش رو انجام نمی‌دن و مذهبی نیستند (درکشم نمی‌کنم ولی واقعا به من چه؟بعد شخصی زندگی هر کسیه.) کلا اعتقادی ندارم. ولی سر هر کلاس مذهبی‌ای، من این درگیری رو دارم که نکنه من اشتباه کرده باشم؟ نکنه این‌ها درست باشه؟ 

موضوع اینه که من هنوز نمی‌دونم چی‌ها درسته و چی‌ها غلط و یادمه توی کتاب دینی دبیرستان گفته بود که کلی راه وجود داره و انسان به خودی خود نمی‌تونه راه درست رو بفهمه و باید یک راهنما داشته باشه. من این رو تا یک حدی قبول دارم؛ سر هر چیزی من باید فکر کنم که درسته یا نه و من هم چیز زیادی نمی‌دونم. ولی می‌دونی، تا همین الانش راه‌های من خیلی درست‌تر از اون‌ها به نظر می‌رسه. مهم‌تر این که، راه منه. از این متنفرم که هی می‌گه فکر کنید ولی در کنارش فکری رو قبول داره که به نتایج خودش می‌رسه. مهندسی معکوس.

من نمی‌تونم نزدیک چیزی باشم که توش به خاطر رابطه‌ام، چیزی که من رشد شخصیتی‌م رو مدیونشم، احتمالا سنگساری چیزی می‌شم. من با همه چیزش مشکل دارم. از کلیات تا جزئیات. ولی بازم، وقتی اسلایدهای کلاس رو می‌بینم و صداش رو می‌شنوم، این درصد خطای ناچیز عذابم می‌ده. در کنارش، چیزی که آرومم می‌کنه، اینه که اگه واقعا بهشت و جهنمی وجود داشته باشه، من واقعا برای خداش متاسف می‌شم اگه من رو بفرسته به جهنم. متاسفانه برخلاف تصور استاد اندیشه‌مون انسان بی‌دین، مساوی با انسان فاسد نیست و من نیازی به تصور جهنم یا بهشت ندارم تا تلاش کنم برای انسان بهتری بودن.

 

چیز دیگه‌ای که از سوم دبیرستان خیلی شفاف و واضح یادم میاد، دینی خوندن، بحث کردن و گریه کردن بود. همین‌جا توی زیرزمینمون می‌خوندم، با یک فرد نامرئی (که ملغمه‌ای از جمهوری اسلامی و دبیر دینی‌مون بود.) بحث می‌کردم. من یک گوشه دارم زندگی‌م رو می‌کنم. جلوی هیچ مسلمونی رو نگرفتم که تو چرا داری فلان کار رو می‌کنی. همیشه بهشون احترام گذاشتم و برای اینم تلاش خاصی نکردم. گفتم که، هر کسی حق داره در صلح و آرامش عقاید خودش رو داشته باشه. برام اصلا مهم نیست که دیگران چه دینی دارند؛ ولی مهمه که کسی تلاش نکنه من رو به راه درست خودش بکشه.

بخش عظیمی از دبیرستان من به یاد گرفتن عقاید دیگران رفت. دوست دارم از این‌جا برم که مجبور نشم بعدا بخش بیش‌تری از وقت و آرامشم رو صرفش کنم. شاید به نظر بیاد این‌ها حرف‌های یک آدم کافره که داره پرتوی نور ایمان الهی رو کنار می‌زنه تا با خیال راحت به بقیه‌ی عیاشی‌هاش برسه؛ ولی مجبورم ناامیدتون کنم. این‌ها حرف‌های یک انسان نرماله که دوست داره تا شصت سالگی‌ش مجبور نشه برای افکار شخصی‌ش جواب پس بده و عقاید و عادت‌های دیگران رو امتحان بده.

توی The Office یک صحنه‌ای بود که توی کریسمس، یکی از شخصیت‌ها به جای بابانوئل با لباس مسیح رفت توی جشن. و مسئول منابع انسانی‌شون بهش گفت که این کار نامناسبیه برای محیط کار. منظورم اینه که همه توی اون اداره تا یک درجه‌ای دیوانه بودند ولی حتی اون‌ها هم یک استانداردهایی داشتند. و من بقیه‌ی اون قسمت داشتم فکر می‌کردم چقدر دوست دارم همچون جایی کار و زندگی کنم.

۱۱

بیست

کم‌کم دارم می‌فهمم این احساس تنهایی‌م تقصیر بقیه نیست و نمی‌دونم از چیه. یعنی به فرزانه می‌گفتم که می‌بینم و می‌دونم که خودم اهمیت دارم برای بقیه و ناراحت نیستم، ولی کلافه‌ام. دلم برای مکالمات عمیق خیلی تنگ شده. درباره‌ی هر چیزی، خوبی فکر کردن به چیزهای سطحی اینه که شما همیشه می‌تونید درباره‌ی هر چیزی حرف بزنید. هر چند که ذهن من تازگی‌ها مطلقا درگیر اینه که چرا این سال بالایی‌مون هر روز خدا لینکدین من رو چک می‌کنه. فکر نمی‌کنم ازم خوشش بیاد (چون کدوم احمقی لینکدین کراشش رو هی چک می‌کنه؟ یعنی هیچ رسانه‌ای نه، لینکدین که سال تا سال تغییری نمی‌کنه و حتی اگه به کسی فکر کنی، بهش خبر می‌ده.)، بیش‌تر نگران اینم که اشتباهی بهش رسونده باشند که من رنک کلاسمونم، که اشتباه فاحشیه. هر روز به خودم می‌گم این بار بهش پیام می‌دم، ولی خب، مثل این که به همین زودی از نوجوونی کاملا خارج شدم و نمی‌تونم به افراد غریبه یهویی پیام بدم.

چهارشنبه‌ها روز استراحتمه. و من تا حالا توش خیلی موفق بودم. ممکنه فکر کنید دوباره دارم خودشیفته‌بازی درمیارم، ولی نه، واقعا حق دارم به این مغرور باشم، چون همیشه خیلی غیرت درس خوندنم جریحه‌دار می‌شد که یک روز توی هفته خیلیی زیاده، و باید در بیش‌ترین حالت یک روز در ماه باشه، که خوشبختانه بالاخره تونستم ببینم که من از هر هفته همین‌طوری‌ش دارم چهار روزش رو استراحت می‌کنم، و یک شاید زیاد باشه، ولی از چهار کم‌تره. 

خیلی دوست دارم که یک چهارشنبه برم خرید. کلی بگردم، و استایل بیست سالگی‌م رو پیدا کنم که با توجه به حجم بیرون رفتنم، احتمالا خیلی وقت‌بر نباشه. و شخصا این مدل رو خیلی دوست دارم و فکر می‌کنم راهم رو به زندان به صورت تضمینی باز می‌کنه، بنابراین، می‌ذارمش کنار و امیدوارم که چهار سال دیگه در شرایطی دیگه بهش برسم.

بهش گفتم که من با بقیه از این بابت فرق دارم که می‌تونم یاد بگیرم. من می‌تونم به چیزی که دوست دارم برسم. می‌دونی، نه هر چیزی که دوست دارم، ولی ثابت نمی‌مونم. شجاعم و فکر می‌کنم و همین کافیه. اکثر روز اول صبح و آخر شب زیست می‌خونم، و هر روز انگلیسی و سوئدی. فکر نمی‌کردم که بهش برسم راستش. ولی رسیدم.

شب‌ها قبل از خواب کتاب می‌خونم، آفتاب داره هی افقی‌تر می‌تابه و زیرزمین صبح‌ها روشنه و روی زمین نور میفته. می‌تونم بهتر فکر کنم، با دوست‌دخترم توی یک شهرم و هر هفته می‌بینمش، یک سریال محشر دارم، دیگه از کتاب‌های سخت نمی‌ترسم، پنیر ورقه‌ای چدار پیدا کردم و هر چیز کسل‌کننده‌ای رو به یک ساندویچ محشر تبدیل می‌کنم، استاد عمومی‌م امتحان پایان‌ترم نمی‌گیره و خب، شاید احساس تنهایی و درک نشدن کنم، ولی همین‌ها برام کافیه که اذیت نشم. شبیه بیست سالگیه.

۳

We are, we are the face of the future

هر از گاهی هم با خودم فکر می‌کنم که چرا من همه‌اش ازشون شاکی‌ام. نکنه من دیگه خیلی پررو و زیاده‌خواهم؟ و تلاش می‌کنم منطقی باشم و می‌بینم نه، در عین حال که من هیچ‌وقت نگران غذام، جای خوابم و واقعا هیچ چیز خاصی نبودم، بازم یک سری حمایت‌ها رو نداشتم. از هر جهتی که به ماجرا نگاه می‌کنم، کمبود بوده.

یک قسمتی از Modern Family، یکی از شخصیت‌ها که مسنه نسبتا و یک بچه‌ی کوچک داره و براش دنبال مهد کودک می‌گرده، می‌گه که ما اصلا همچین چیزهایی برامون مطرح نبود؛ مهد کودکی نبود و این همه مراقبت و دقت لازم نداشتیم ولی الان حالمون خوبه؛ پس چرا اهمیت بدیم به این که جو چه مهد کودکی می‌ره؟

یعنی بچه داشتن حتی با استانداردهای پایین روان‌فرساست، چه برسه که بخوای با استانداردهای بالا بزرگش کنی و اصلا چرا همچین زحمتی به خودت بدی؟ چرا همیشه تلاش کنی خودت رو کنترل کنی، زخم زبون نزنی، کنترلش نکنی، درست تشویقش کنی، درست سرزنشش کنی، مقایسه‌اش نکنی، توی حریم شخصی‌ش نگردی و خیلی چیزهای دیگه که همه‌شون هم حتی از دید من هم انرژی‌برند و در هر دو راه، در نهایت انگار به یک نتیجه می‌رسیم، شاید توی دومی به یک فرد لوس‌تر.

 

ولی من عاشق دنیای مدرنم. یک بخشی از این که با Midnight in Paris ارتباط برقرار نکردم، همین بود. این دانشی که الان هست، تکنولوژی‌هایی که داریم و ارتباطاتمون، و مهم‌تر از همه، این که انگار بهتر می‌تونیم فکر کنیم. یعنی سر حمله‌های ایران و آمریکا، توی آمریکا یک سری تظاهرات شده بود، و آرمینا یک عکسی گذاشته بود با این پوستر که We won't fight another rich man's war. و من از فکر کردن بهش خوشحال می‌شم. خوشحالم که توی دوره‌ای زندگی می‌کنم که می‌تونی همچین حرفی بزنی، و ازش خجالت نکشی، بهت برچسب «ترسو» نزنند. یعنی من شخصا ترسو هم هستم، ولی دلیلی که از جنگ متنفرم، این نیست.

 

از طرف دیگه، مردم عاشق گذشته‌اند. شاید اگه منم پیر بشم، بفهممشون، ولی فعلا فکر می‌کنم اکثرشون فقط یادشون رفته که واقعا چطوری بوده. داشتم فکر می‌کردم که ما هیچ‌وقت همچین جایی نبودیم. یعنی این کتاب محشر رو خونده بودم، و فکر می‌کردم دنیا کلا عوض شده، و ما انگار همین‌طوری داریم بزرگ می‌شیم که قبلا مردم بزرگ می‌شدند. فقط یکم تغییر و همون چیزهایی رو می‌خونیم که قبلا می‌خوندند. و من دوست ندارم از اون‌هایی باشم که فکر می‌کنند همه چیز قراره همیشه ثابت بمونه و هیچ کاری که می‌کنیم فایده‌ای نداره و بلاه بلاه بلاه.

ما خانوادگی از تغییر می‌ترسیم. مامانم چند سال پیش یک دستگاه غذاساز هدیه گرفته بود که خیلی هم بزرگ بود و ما گذاشتیمش یک جایی که نبینیمش حتی، و این عید بازش کردیم و محشر بود. زمان آشپزی رو نصف می‌کرد و زحمتش هم، و من دوست ندارم این طوری بمونم. دوست دارم عوض غر زدن از این که «دوره زمونه عوض شده و بچه‌ها خیلی پررو شدند و قبلا این نبود و ...» به پیشرفت‌هایی که کردیم و داریم می‌کنیم دقت کنم. 

 

به عنوان کسی با استانداردهای نسبتا بالایی بزرگ شده و به هر حال خیلی هم با نوجوانی فاصله نگرفته، از خودمون خوشم میاد. شاید خیلی غر بزنیم، ولی بیش‌تر فکر می‌کنیم. بله، مادرهامون هم‌سن ما که بودند شش تا بچه داشتند، ولی ما خیلی به این به چشم امتیاز نگاه نمی‌کنیم. ما بیش‌تر می‌خونیم، بیش‌تر حرف می‌زنیم و تفاوت‌های خودمون و دیگران رو بهتر و راحت‌تر می‌پذیریم، و این راه رو برای صلح باز می‌کنه، برای پیشرفت و همه‌ی چیزهایی که واقعا مهمند، و نه کشتن خودمون سر دعوای چند تا احمق.

من دوست دارم فردی رو بزرگ کنم که با خودش در صلحه، تلاش می‌کنه بقیه رو درک کنه، فکر می‌کنه، می‌تونه به فراتر از خودش اهمیت بده، می‌تونه از خودش مراقبت کنه، و از نظر روانی سالمه، تا این که کم‌تر تلاش کنم و در نهایت هم یک فردی به وجود بیاد که شاید یک روانی به تمام معنا نیست ولی هزار تا عقده‌ی روحی داره. و به نظرم اگه کسی خیلی بیش‌تر تلاش کنه، پرورش یک فرد سالم، کاملا ارزشش رو داره که کلی دنبال مهد کودک بگردی و حواست باشه که به نقاشی‌هاش نخندی.

می‌دونم که گذشته‌ها روش‌های خاص خودش رو می‌طلبیده، ولی نمی‌دونم چرا الانم که دیگه اون مشکلات نیست، به اون روش‌ها چسبیدیم.

۳

خانواده (۳)

چند هفته پیش مامانم وسط بحث بهم گفت که می‌دونه که اون‌ها در شأن من نیستند و من در نهایت متعلق به این خونه و کشور نمی‌شم. این رو با لحن بدی بهم نگفت، واقعا منظورش بود که من سطحم بالاتره. و این به نظرم خیلی بی‌انصافی بود. آخرین چیزی که توی رابطه‌مون برام مهمه، اینه که مامانم لیسانس داره مثلا.

قبلا هم مامان و بابام (البته به صورت توهین) و وقت‌هایی که از دستم عصبانی بودند، می‌گفتند که من به خاطر رتبه، رشته و دانشگاهم مغرور شدم. و من عاشق رشته‌امم، عاشق دانشگاهم هم هستم و بعد از دو سال دیگه رتبه‌ام خیلی یادم نمیاد، ولی هیچ‌وقت و دقیقا هیچ‌وقت به خاطرشون با کسی بد برخورد نکردم. بخش زیادی‌ش هم به خاطر اینه که کاملا متوجه شدم که متاسفانه به خاطر این آیتم‌ها حقیقتا برتری‌ای ندارم. دانشگاهمون پره از افراد باسوادتر از من که رشته‌ی من از نظر رتبه‌ی پذیرش ازشون بهتره. و اگه کسی وارد دانشگاهم بشه، متوجه می‌شه که برای حفظ کرامت انسانی خودش، بهتره این مکان رو جزو افتخارهاش قرار نده.

دقیقا هزاران نقص دارم، ولی مطمئنم این جزوشون نیست. این طوری نیست که مهربون باشم همیشه، اتفاقا اگه کسی از استانداردهای هوشی‌ای که دارم (شامل ریسیست، سکسیست و هوموفوب شدیدی نبودن، حداقل دو ثانیه فکر کردن قبل از حرف زدن و دقیقا ذره‌ای باملاحظه بودن) پایین‌تر باشه، احتمالا واقعا تلاش می‌کنم که تا حد امکان تحقیرش کنم، و نمی‌گم که کار درستیه، ولی دلیلش یک چیز دیگه است. 

مامانم می‌گه که من باید دعواهامون رو فراموش کنم، چون رفتارهای من (دقیقا این که یک بار شام رو به جای سر سفره توی اتاقم خوردم.) باعث می‌شه کنترل خودشون رو از دست بدن و اصلا از این که اون‌قدر به همه‌ی وجودم توهین کردند، منظور خاصی نداشتند. طبعا، این برای من خیلی قابل پذیرش نیست.

 

دیروز توی کوه بودیم. و من از کوه‌های اطراف این‌جا خوشم میاد. خیلی شیب ملایمی دارند و مثلا می‌تونی آهنگ بذاری برای خودت و هی از یک تپه بالا بری، و بیای پایین و باز تپه‌ی بعدی. ولی به خاطر این که واقعا می‌ترسم که بیفتم و بعضی جاهاش سره، نسبتا آهسته و خیلی بادقت می‌رم. یک جای پا رو چند بار امتحان می‌کنم که لق نباشه. و دیروز حمید پشت سرم بود و فکر کنم از انعکاس صداش توی کوه خوشش میاد و هی داد می‌زد. پشت سر هم، و با صدای خیلی بلند. داشت گریه‌ام می‌گرفت دیگه. از صدای بلند و مخصوصا بی‌مورد متنفرم و توی اون شرایط که همین‌طوریش استرس داشتم، واقعا در عذاب بودم. یکی از اون هزاران نقصم هم اینه که به سختی می‌تونم به یک نفر بگم یک کاری رو نکنه و یک چیزی اذیتم می‌کنه. هی منتظر بودم خودش دیگه بس کنه، چون مگه داد زدن چقدر جذابیت داره؟

بعدش دیدم این کلا بقیه رو اذیت نمی‌کنه. تصویر نمادینی بود از خانواده‌مون و این که مشکلات من باهاشون از کجا شروع می‌شه. خودشون انسان‌هایی هستند که چندان به احساساتشون فکر نمی‌کنند، و طبعا به احساسات بقیه هم خیلی فکر نمی‌کنند و مثل من حساس نیستند، در نتیجه درکی هم از وضعیت من ندارند. جدا از این، شیوه‌ی فکر کردنشون و چیزهایی که ازش لذت می‌برند شبیه به من نیست، و برای من ذره‌ای اهمیت نداره که یک نفر شجریان گوش کنه یا جاستین بیبر، به شرط این که من هم مجبور نشم به خاطر «همبستگی خانوادگی» گوشش کنم. من به خاطر همبستگی خانوادگی، خانواده‌ام رو مجبور نمی‌کنم که به تام رزنتال گوش کنند، و توقع دارم کسی هم من رو مجبور نکنه که کارهایی که دوست ندارم، بکنم، صرفا تا بقیه حس خوبی پیدا کنند.

یعنی مثلا، برای من کباب درست کردن واقعا لذتی به همراه نداره. نمی‌تونم دو ساعت توی هالمون بشینم، و هیچ‌کس هم هیچ حرف خاصی بهم نزنه چون این کار بقیه رو خوشحال می‌کنه که خانوادگی جمعیم. چون من می‌دونم که جمع نیستیم. می‌دونم که من همیشه توی مشکلاتمون تنهائم و با این راحتم، ولی نمی‌دونم حجم زیادی از وقتم رو به این اختصاص بدم که یک نفر دیگه (که نه این که مشکلات من رو حل کنه، فقط این که هر از گاهی به من دقت کنه.) از تصور «خانواده‌ی متحد» خوشحال بشه.

من واقعا دوست ندارم به کسی فشار بیارم. ازشون ناراحت نیستم که مثلا در جریان زندگی من نیستند و واقعا درکشون می‌کنم. مخصوصا مامان و بابام به اندازه‌ی کافی سرشون شلوغ هست. فقط دوست دارم بفهمند این که برای چیزی تلاش کنند، فرق داره با این که یک کار خوب رو برای این که براشون لذت‌بخشه، انجام بدن. نه این که دومی چیز بدی باشه اصلا، ولی یک رابطه‌ی عمیق و نزدیک که توش به کسی اعتماد باشی از تلاش میاد. و من نمی‌تونم روابط نزدیکم رو این طوری تنظیم کنم که وقتی کسی باهام مهربونه و توجه می‌کنه، توی زندگی‌م راهش بدم، و وقتی دیگه حوصله‌ی مهربون بودن نداشت، و من رو وقتی بهش نیاز دارم، تنها گذاشت، و بهم آزار رسوند، بازم بذارم توی زندگی‌م بمونه.

۰

On the Nature of Daylight - Max Richter

سوم دبیرستان که بودم، توی تلگرام خیلی می‌نوشتم؛ توی یک کانالی که فقط خودم توش بودم. بیش‌تر از آینده. این که وقتی برم دانشگاه چطور آدمی می‌شم، یا خانواده‌ی آینده‌ام چطوری خواهند بود. یا خونه‌ی آینده‌ام چه شکلی می‌شه. خیلی نوشته‌های اون موقعم رو دوست دارم. تصوری که از آینده داشتم؛ این که قرار بود اتاقمون یک «آشفتگی ملایم» داشته باشه، یا آدم‌هایی که فکر می‌کردم قراره توی زندگی‌م بیان (و در بعضی موارد، واقعا هم الان بعضی‌هاشون رو دارم.) و همه چیزش. انگار یاسی بود و بوی خنکی داشت که من همیشه دنبال اسمشم.

و خب، داشتم یکمش رو از سر بی‌حوصلگی می‌خوندم، و یک جا برای تشویق خودم به درس خوندن نوشته بودم که باید برای داشتن سینوس و کسینوس توی دانشگاه بخونم. که خب، حالا چیز نسبتا پرتی بود، چون ریاضی‌ای که به کار ما میاد، خیلی مثلثات نداره. ولی به هر حال، غمگینم کرد. این که یک زمانی این‌قدر با ریاضی و فیزیک رابطه‌ی خوبی داشتم. هم دوستشون داشتم، و هم خیلی قوی بودم، و الان فقط دارم فرار می‌کنم و عذابند برام. یعنی می‌دونی، یک فاصله‌ای دارم که اگه از پسش بربیام، بازم به همون حالت قبل برمی‌گردم، ولی این فاصله خیلی زیاده و هر روزم انگار بیش‌تر می‌شه. 

داشتم براش تعریف می‌کردم که چقدر نیاز دارم به ریاضی خوندن، و فکر می‌کرد که در واقع من دارم خیلی اغراق می‌کنم در زمینه‌ی این که چقدر به ریاضی و فیزیک نیاز دارم. واقعا هم ندارم آخه از یک نظر. این همه زیست‌شناس موفق که از منم کم‌تر ریاضی می‌دونستند. منم می‌تونم ازشون فرار کنم و در نهایت به یک جایی برسم. ولی مطمئنم تا ابد حسرتش باهام می‌مونه؛ نه به خاطر درهایی که به‌عنوان یکی از معدود زیست‌شناس‌هایی که ریاضی و فیزیک رو می‌فهمه و ازشون فرار نمی‌کنه، برام باز می‌شد؛ به خاطر این که بخش لذت‌بخشی از زندگی من بودند. 

 

فرزانه به نود و نه درصد چیزها تعصب خیلی شدیدی داره. به این معنی که انسان رو روانی می‌کنه تا یک کتاب/فیلم/آهنگ انتخاب کنه. طبعا این تعصبش روی زندگی من هم تاثیر داره، چون نمی‌ذاره من هم به اکثرشون نزدیک بشم. و بذارید خیالتون رو راحت کنم، تعصبش کاملا غیرمنطقیه. یعنی من بعد از ماه‌ها التماس براش همیلتون رو گذاشتم، و خیلی هم ازش خوشش اومد. به هر حال، یکی از چیزهایی که اصلا بهش نزدیک نمی‌شد، Arrival بود. و چند روز پیش داشتیم دنبال فیلم می‌گشتیم. یک صبح خنک بود. و فرزانه گفت که دوست داره Arrival رو ببینه. و من کلا دنبال فیلم کمدی بودم، ولی فکر کردم که اگه این فرصت رو از دست بدم، دیگه به دستش نمیارم.

ما نصف اول فیلم داشتیم به خاطر سرعت کم قدم‌زدنشون مسخره‌شون می‌کردیم. ولی نمی‌دونم بعدش چی شد. نمی‌دونم حتی دقیقا فرزانه چه حسی داشت، ولی هنوز اثرش توی من مونده. دیروز آهنگ اصلی‌ش رو پیدا کردم، و فکر کنم بیش‌تر از بیست بار شنیدمش. 

و ... نمی‌دونم، توضیحش سخته. ولی وقتی می‌شنومش، وقتی به سوم دبیرستانم فکر می‌کنم، به ریاضی، به فرزانه، وقت‌هایی که ژنتیک می‌خونم و سیر نمی‌شم ازش، حس می‌کنم که زندگی خیلی فراتر از تحمل من زیباست. زیبایی‌ش گریه‌ام میندازه تقریبا. چند شب پیش با هم یک شوی کمدی دیدیم، و خیلی بهم خوش گذشت. یعنی کمدینش رو خیلی دوست داشتم، و شوخی‌هاش خیلی به خنده‌ام مینداخت. ضمن این که آیس‌پک شکلات هم داشتم. حتی فکر کردن به اون شب هم وحشت‌آوره. فکر این که چقدر آزادم توی زندگی کردن. چقدر چیزهای مختلفی هست که هنوز امتحانشون نکردم.

 

می‌دونی، از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم به نظر خودم، به اندازه‌ی نظر بقیه اعتبار بدم. به مامانم نگاه کردم که نظر فرد مقابلش تعیین‌کننده‌ی نظرشه. نه چون فرد مقابلش ذره‌ای مهمه، چون به نظر خودش اطمینانی نداره. و از اون به بعد، خیلی همه چی انگار فرق کرد. یعنی حس می‌کنم من واقعا دارم زندگی می‌کنم. آدم‌ها هر کدوم متفاوتند، ولی اکثرا یک جور زندگی می‌کنند، و من حس می‌کنم دارم یاد می‌گیرم که به روش خودم زندگی کنم. و این، واقعا هیجان‌انگیزه.

یعنی، تازه دارم می‌بینم که چیزهایی که دیگران گفتند و تکرار کردند، لزوما درباره‌ی زندگی من اتفاق نمیفته. ممکنه بیفته، ولی قطعی نیست. قرار نیست یک روز رابطه‌مون خراب بشه و دیگه نتونیم حرف بزنیم. یا قرار نیست یادم بره که وقتی سوم دبیرستان بودم چی برام مهم بود. نوجوونی دوران بی‌عقلی نبود. و قرار نیست توی میان‌سالی‌م افسرده باشم. مطمئنم که نمی‌تونم مفهوم رو درست منتقل کنم، ولی این کشفم، که لازم نیست منم همون زندگی رو داشته باشم که بقیه داشتند، باعث می‌شه حس کنم مثلا یازده سالمه، و نامه‌ی هاگوارتز برام اومده. (متاسفانه تعصب فرزانه به چیزهای خیلی محبوب توی منم هست، و من اصلا از این مثال خوشم نمیاد، ولی مفهوم رو بهتر می‌رسونه تا این که بگم مثلا دوست دختر جان تیلور شدم و نایت‌ساید رو کشف کردم.) (راستش هاگوارتز هم جای سالم‌تری از نایت‌سایده.)

 

به خاطر همین به نظرم مهمه که ریاضی بخونم؛ نمی‌تونم توی چارچوب‌های قبلی محدود بشم. یک جورهایی امیدوارم یک روز هم به این پستم نگاه کنم و فکر کنم که از پسش براومدم.

۴

605

چند روز پیش داشتم همین‌طوری می‌گشتم توی تلگرام، و یک چیزی دیدم راجع به همین روانشناس‌های اینستایی و این‌ها که می‌گفت بچه به سرپرستی قبول کردن ریسکه، چون از ارزش ژنتیکی چنین بچه‌ای مطمئن نیستیم. یک همچین چیزی، که مثلا ممکنه ژنتیک بدی داشته باشه، و این‌ها. و من خیلی دلم به حال خودم سوخت. شاید منظورش مریضی باشه، نمی‌دونم. ولی من نمی‌تونم همچین جمله‌ای رو بپذیرم. حتی بابت خوندنش برای خودم متاسفم.

گفتم که چقدر راجع به تکامل چیزهای احمقانه‌ای شنیدم. و راجع به خیلی چیزها به صورت کلی. به‌عنوان یک دختر ایرانی که یک کلکسیونی از حرف‌های احمقانه دارم که مطمئنم اگه شروع کنم به تعریف کردنشون، به این زودی‌ها تموم نمی‌شند. همه‌ی این‌ها، جدا از حکومته. یعنی اگه حکومت و چیزهای حکومتی رو اضافه کنیم دیگه کلا هیچی.

خسته شدم از این که این‌قدر اطرافیانم بی‌فکرند. از این که به طور پیش‌فرض حرف‌های هر مقام ایرانی‌ای به نظرم چرنده. و بحثم این نیست که من خیلی باهوشم. صرفا ادعا می‌کنم که من کم‌تر احمقم. 

توی تهران، این کم‌تر اذیتم می‌کرد. می‌دونی، اون‌جا حداقل آشکارا احمق بودن مقبول نبود و منم چندان به آدم‌ها نزدیک نبودم که حماقت پنهانی‌شون اذیتم کنه. افرادی بودند که سر حرف‌هاشون یکم بیش‌تر دقت می‌کردند و همین کافی بود که بتونیم در صلح و آرامش کنار هم زندگی کنیم.

ولی این‌جا حس می‌کنم مردم تلاش می‌کنند که به عقب برگردند. و کاش یک جایی می‌بودم که مردم در ابعاد من احمق می‌بودند، چون من خسته شدم از بس صبح و شب دارم با یک نفر توی ذهنم بحث می‌کنم. 

من گفتم که کلا با چیزهای ایرانی زیاد رابطه‌ی جالبی ندارم. نمی‌گم همه‌شون افتضاحند، ولی من به هر حال عطاش رو به لقاش بخشیدم. سلبریتی‌های ایرانی رو نمی‌شناسم و حس می‌کنم هر یک دقیقه‌ای که به زور سریال‌های ایرانی رو می‌بینم، دارم فقط ذهنم رو مسموم می‌کنم و زندگی‌م رو هدر می‌دم. و نمی‌دونم، دوست دارم حتی بیش‌تر از این دور باشم. دوست دارم یک جایی رو پیدا کنم که حماقتمون بیش‌تر به هم بخوره و این‌قدر با همه چی درگیر نباشم.

۱

Blue Fairy

تبریک تولد گفتن برای من واقعا مناسک مهمیه. یعنی دوست ندارم همین‌طوری عادی بگم. دوست دارم فقط به کسی بگمش که حداقل بدونم برای سال جدیدش به چه آرزویی نیاز داره. به خاطر همین وقتی کسی بهم تبریک می‌گه خیلی خوشحال می‌شم. و همراه با این همیشه می‌ترسم از این که کسی نفهمه چقدر خوشحال شدم از تبریکش. به خاطر همین از یک طرف هم دوست دارم کسی کلا تبریک نگه که این ترسم نباشه، که اون‌طوری بازم احساس تنهایی می‌کنم. درگیری جان‌فرساییه.

ولی امروز مهشاد بهم گفت که من caringام. که بهترین آدم‌ها رو بیرون می‌کشم. زهرا و مهدی خیلی مسخره‌ام کردند. سلطان قلب پگاه بودم. (من دوست‌های سالمی ندارم.) چند نفر بهم تبریک گفتند که من اصللا توقعش رو نداشتم مخصوصا اون‌طوری تبریک بشنوم ازشون. و می‌دونی، عالی بود. یعنی توی خونه‌مون هیچ‌کس کادوی غیرنقدی بهم نداد و تولدم حدودا ده دقیقه طول کشید و کیکم هم پای سیب بود. من از سیب خوشم نمیاد و واقعا سیب پخته دیگه هیچ شانسی نداره. شام کوکو بود و من از کوکو هم متنفرم. به هر حال من نمی‌تونستم اهمیتی بدم، این‌قدر که چیزهای زیبا شنیده بودم. ولی می‌دونی، صحنه‌ای که نفسم گرفت، ربطی به هیچ‌کدوم از این‌ها نداشت.

من از اوایل تابستون دارم Modern Family می‌بینم و خییییلی زیاد دوستش دارم. یعنی جدا از این که موقع دیدنش بلند بلند می‌خندم و یک قسمت درمیون از ذوق گریه می‌کنم، خیلی با دیدنش انگار شارژ می‌شم. نمی‌دونم دقیقا چطوری توضیحش بدم؛ ولی برای من که این‌قدر به مفهوم خانواده علاقه دارم اما خانواده‌ی خودم علاقه‌ی خاصی به معنای دقیق این واژه ندارند، خیلی دیدنش لذت‌بخشه. و توی دنیایی که من تقریبا نود درصد اوقات با همه مخالفم، و خیلی پیش نمیاد که کسی منطقم رو بفهمه و نترسم که به خودخواه بودن متهم بشم، این چیزیه که انگار کاملا بر اساس تصور من از خانواده ساخته شده. تک‌تک جزئیاتش.

من دلایل زیادی دارم برای این که عاشقش باشم؛ این که یکی از شخصیت‌هاش شبیه فرزانه است، و این که به نظرم خیلی واقع‌بینانه است، و چند تا دلیل خیلی مهم دیگه. که ربطی به این پست ندارند. به هر حال، امروز صبح داشتم همه‌شون رو برای فرزانه توضیح می‌دادم و چندان به نظر نمی‌رسید که درک کنه.

شب ازش پرسیدم که آیا قرار نیست توی روز تولدم بهم چیز دیگه‌ای بگه، و گفت که اگه پیش هم باشیم، شاید یک خانواده شبیه Modern Family داشته باشیم و این خصوصیتیه که از من برمیاد. و این به دلایلی خیلی احساس عجیبی بهم می‌ده. یعنی خیلی جمله‌ی ساده‌ایه. خیلی مفهومش در قدم اول عادی به نظر میاد. ولی موضوع اینه که افراد سریال صرفا عادی نیستند، به معنای واقعی کلمه و به صورت نامحسوس خوشبختند. 

منظورم اینه که هر کدومشون با چیزهای زیادی درگیرند، ولی هم رو درک می‌کنند، تنها نیستند، از هم حفاظت می‌کنند و عزیزم، این من رو به گریه میندازه که شاید من بتونم حتی یک نفری رو که دوست دارم، این طوری در امان نگه دارم. چه برسه به این که یک زمانی باشه که من بتونم یک خانواده داشته باشم که هیچ‌وقت کسی توش احساس تنهایی نکنه.

از دانشگاه و داستان‌های دیگر

برای همه این طوری نیست احتمالا؛ ولی برای من و خیلی‌ها ترم اول دانشگاه فاجعه بود. مخصوصا با توجه به این که شهر جدید بودم و دوستی هم نداشتم و هیچ‌کس توی لوس بودن من ذره‌ای تردید نداشت. خیلی استرس‌های مختلفی بود که شاید واقعا به صورت جدا از هم وحشتناک نبودند، ولی کنار هم، بعضی روزها من رو فلج می‌کردند و می‌کنند هم هم‌چنان، ولی هم کم‌تر شدند، هم به مرور زمان من هم دارم یاد می‌گیرم که چطوری باهاشون کنار بیام.

ولی به هر حال، به عنوان یک failure expert در گرایش دانشگاهی، من واقعا دوست دارم باعث بشم که یک نفر اشتباهات من رو تکرار نکنه، و منظورم از اشتباهات، نمره‌های کمی که گرفتم نیست، بیش‌تر حرص خوردن سرشونه. چیزهایی که قراره بگم، بیش‌ترشون درباره‌ی اینند که به نظر من مهم‌ترین اشتباه اینه که با اون اشتباه‌های کوچکی که قراره بکنی، اصولی برخورد نکنی.

توی دانشگاه هزاران راه هست، و هزاران هدف، و واقعا هم اکثر اوقات برتری‌ای وجود نداره؛ فقط این مهمه که راهی که می‌ری با هدفت، و هدفت با خودت سازگار باشه. چیزهایی هم که من قراره بگم، با توجه به این که اول سال سومم، واقعا ممکنه درست نباشند، و من خیلی خوشحال می‌شم که نظرات بقیه رو هم بدونم و از دید بقیه نگاه کنم، ولی خب، در هر صورت این پست قراره مجموعه‌ای از چیزهایی باشه که دانشگاه توی من تغییر داد.

یک: اولویت‌بندی (یا کمال‌گرایی (وسواس) توی دانشگاه به من فقط آسیب رسوند.)

من دوست ندارم استرس بدم؛ می‌فهمم که فردی که وسواس داره، خودش به اندازه‌ی کافی استرس داره احتمالا. ولی حجم مطالبی که توی دانشگاه تدریس می‌شه به شکل وحشتناکی زیاده. و حداقل در مورد رشته‌ی ما، این دقیقا فقط نوک کوه یخه. چون هر کسی به یک فیلدی علاقه‌مند می‌شه و مطالب مربوط به اون فیلد خودش معمولا کلا یک دریاییه. در این شرایط مغز پراسترس وحشت‌زده‌ی وسواسی من اعتقاد داشت که من باید به همه چیز یک مطلبی که حتی مهم هم نیست مسلط باشه و در نتیجه من هزاران درس مهم دارم که به بخش‌های مهمشون مسلط نیستم و بخش‌های جزئی‌شونم دیگه یادم نمیاد، چون مغزم دقیقا به همون اندازه از اولویت‌بندی سر درمیاره که این روتختی‌ای که روش نشستم. 

و وسواس که می‌گم، منظورم فقط درس نیست. می‌دونید من به ترم اول که فکر می‌کنم، چی یادم میاد؟ بله، تمیز کردن میز مشترک خوابگاه. یکی از هم‌اتاقی‌های من به‌شدت کثیف بود و کلا هم به هر حال اون میز مشترکی تمیز نمی‌بود و من دائما داشتم اون رو با شیشه‌شور می‌شستم و حتی این برام کافی نبود. می‌خواستم از همین هم‌اتاقی‌م اجازه بگیرم که فضای اون رو هم تمیز کنم :))) و به نظرتون این چقدر وقت می‌گیره؟ خییییییییلی. ولی خبر خوب اینه که خوابگاه باعث شد من به درک خوبی از فضای شخصی برسم. یعنی در نهایت وسواسم تا حد خیلی خوبی محدود شده بود به تختم، کمدم و قفسه‌ام. و اینم خیلی چیز مهمی بود به نظرم. یعنی من الان درک می‌کنم که باید به دیگران اجازه بدم که طوری که خودشون دوست دارند، زندگی کنند. این یعنی احترام گذاشتن به دیگران.

دو: لازم نیست با هر بنی بشری در تماس باشید. (یا ارتباطات)

من که تازه وارد دانشگاه شده بودم، این جو خیلی بود که با همه در تماس باش و برو دفتر استادها و این‌ها، که برای منِ خجالتی اون دوران دقیقا غیرممکن بود. و یکی از منابع استرسم همین شده بود که چرا من نمی‌تونم. و اجازه بدید که این‌جا این بحثِ ناگفته رو باز کنم که من فکر می‌کنم ارتباطِ علمی توی دانشگاه به عنوان یک دختر، خیلی سخت‌تره. دانشکده‌ی ما اکثرا پسرند و من واقعا دوست دارم که باهاشون درباره‌ی مسائل علمی حرف بزنم و دائما حس می‌کنم باید این رو بفهمونم که «به خدا من عاشقت نیستم.» دیگه از اول بی‌خیالش می‌شم و خب، آره، همین. ممکنه فقط تجربه‌ی من بوده باشه.  به هر حال، من هر بار یکی از همکلاسی‌هام رو می‌دیدم که با یکی از استادهامون داره حرف می‌زنه، تا یک هفته ذهنم درگیر بود و الان که سه سال گذشته، من می‌بینم که بودن یا نبودن این ارتباط‌ها واقعا فرقی نداشته.

لطفا حرفم رو اشتباه نفهمید؛ به نظر من عالیه که به هر بنی بشری یک شانس بدید، ولی واقعا لازم نیست مخصوصا ترم اول، به خودتون فشار بیارید. نود درصد این ارتباطات حقیقتا بعد از یک روز از ذهن استاد پاک می‌شه :))) ولی خب، مثلا یکی از کارهای به‌شدت زیبایی که من کردم، اینه که می‌رم لینکدین افراد رو می‌گردم و بهشون پیام می‌دم؛ می‌گم که از دانشگاهشون خوشم میاد، از فلان مطلبی که چاپ کردند خیلی خوشم اومده؛ مثلا یک بار به یکی از این افرادی که سرفصل هر فصل زیست‌شناسی کمپبل باهاشون مصاحبه شده، پیام دادم، و گفتم که خیلی این سیر رشدش برام تاثیرگذار بوده و حتی اونم جواب داد :)))) بعد از چند ماه :))) و حالا این اصلا ارتباط مفیدی هم نبود در واقع، ولی می‌گم یعنی حتی اگه توی برخورد حضوری هم خوب نیستید، چنین راه‌هایی هست.

و در کل، جدا از ارتباطات علمی، خوابگاه و دانشگاه از من خیلی آدم بهتری ساختند و خیلی هم خوشحالم. من قبلا هم آدم‌ها رو دوست داشتم و الان که می‌تونم درست، سازنده و بدون تملق (؟) باهاشون حرف بزنم، واقعا خیلی بهم خوش می‌گذره. درس بعدی هم همینه؛ من گاهی اوقات حس می‌کنم همه ازم متنفرند (چون سر یک سلام نکردن یک فرد رندوم داستان می‌سازم برای خودم) و چیزی که بعد از مدتی فهمیدم، اینه که حالا درسته اهمیت خاصی هم ندارم، ولی کسی هم ازم متنفر نیست. و کلا هم، خیلی با کسی دوست شدن مخصوصا توی ترم اول بهتون کمک می‌کنه. 

اولین باری که من با پگاه حرف زدم، یک روزی بود که من توی اتوبوس بودم و اونم اومد و یک جایی نشست و من رو ندید، و ما کل دبیرستان هم‌مدرسه‌ای بودیم ولی اصلا حرف نزده بودیم، و من تمام جراتم رو جمع کردم و کنارش نشستم و باهاش حرف زدم و برخلاف تصورم خیلی مهربون بود. بعدشم ازش خواستم بیاد توی اتاقم، چون من هم‌اتاقی نداشتم، و الان واقعااااا خوشحالم از این که جرات به خرج دادم. یعنی می‌گم کی به کیه، برید با همه حرف بزنید، خودتون رو معرفی کنید، از طرف مقابل اسم و شهرش رو بپرسید، و قطعا افراد خوبی رو پیدا می‌کنید. مثل من هم این‌قدر بیش‌اندیشی نکنید سر این، چرا باید کسی ازتون در نگاه اول بدش بیاد واقعا؟ و نگران نباشید، توی دانشگاه این‌قدر فریک هست که کسی شما رو به خاطر این کارتون عجیب ندونه.

سه: جزئیات

شاید این برای همه‌ی رشته‌ها به کار نره، ولی مثلا توی درس‌های ما، به نظرم خیلی مهمه که واقعا توشون عمیق بشید. یعنی زیست شاید در قدم اول حفظی به نظر بیاد، ولی در واقع کاملا مفهومیه. بذارید یک مثال بزنم؛ ما یک بار داشتیم توی کلاس راجع به دیواره‌ی سلولی باکتری می‌خوندیم، و مثلا من وقتی شنیدم مثلا توی دیواره فلان آمینواسیدها با فلان قندها هستند، با خودم گفتم که «اوکی» و تموم. دیگه بهش فکر نکردم. ولی یک همکلاسی دارم که معمولا سوال‌های خوبی می‌پرسه. پرسید که مثلا این آمینواسید که ساختارش این‌طوریه، چطوری با دو تا آمینواسید پیوند داده؟ یک همچین سوالی بود که جوابش هم سخت نبود، ولی خب، سوالی بود که باعث می‌شد ما شروع کنیم به فکر کردن. 

به نظرم توجه به جزئیات توی علم واقعا حیاتیه. من شرح خیلی از آزمایش‌های خیلی مهم رو که کلا مسیر زیست‌شناسی رو تعیین کردند، می‌خونم، فکر می‌کنم که احتمالا برای من این خطای کوچک اصلا مطرح نمی‌بود و سریع پرونده‌ی آزمایش رو می‌بستم و تمام :))) و الان دارم تلاش می‌کنم بیش‌تر فکر کنم که «چرا؟» و «چطور؟». و می‌دونی، یک بخشی‌ش هم اینه که من این‌قدر کلاس‌های نامفهوم توی دانشگاه دارم که دیگه مغزم به این مقدار از نفهمیدن حساس نیست. همین که منطق جمله‌ها رو می‌فهمم، راضی‌ام. و اینم به نظرم خیلی بده. نباید عادت کنی به نفهمیدن. واقعا غم‌انگیزه.

چهار: تمرین

اساسی‌ترین مشکل من توی دانشگاه، درس‌های ریاضی یا فیزیک‌محور بودند؛ با این که من توی دبیرستان به خاطر همین‌ها اصلا توی دبیرستان معروف بودم. و حتی اون موقع تلاش خاصی هم نمی‌کردم. و یک بخشی‌ش به خاطر اساتید واقعا مزخرفه، یک بخشی به خاطر همکلاسی بودن با ریاضی‌ها، یک بخشی هم تفاوت ریاضی و فیزیک دبیرستان و دانشگاه و نود و نه درصد دیگه هم به خاطر این که من خیلی از مسئله حل کردن می‌ترسیدم. از خوندنش هم فرار می‌کردم و وقتی هم می‌خوندم، از مسئله فرار می‌کردم با این توجیه که «من درسش رو خوندم و مسئله‌هاش ساده است.» و خب، سر امتحان می‌دیدم که هیچیییییی یادم نیست. بدون اغراق.

در حالی که مثلا ترم پیش برای مکانیک سیالاتم من مجبور شدم که چند تا مسئله حل کنم، و عااااالی بود. یعنی فکر کن در این حد که من به مکانیک سیالات علاقه‌مند شدم! فکر کن! که متاسفانه چون امتحانش رو بد دادم، در نطفه خاموش شد. 

پنج: امتحان کردن چیزهای جدید

من همین‌جا یک پست دارم که مال مهر ترم اولمه و توش از این گفتم که به چیزهای جدیدی نیاز ندارم. زندگی‌م همون‌طوریش هم زیبا و کافی بود. و بود. ولی باورتون نمی‌شه وقتی من راضی می‌شدم یکم کم‌تر تعصب داشته باشم، چه چیزهای محشری رو پیدا می‌کردم. الان من آهنگ‌های پاپ خیلی بی‌مفهومی دارم که هر کدومشون توی یک دوره‌ای خیلی به من کمک کردند. یک سری آهنگ‌های دیسکویی دارم که درهایی به دنیاهای دیگه به روم باز کردند که البته هنوز جرات نکردم واردشون بشم. به مهمونی‌هایی رفتم که از افراد توشون خاطره‌ی خوشی نداشتم و من هنوز به یکی‌شون رفرنس می‌دم و خوشحال هم هستم موقع رفرنس دادن. اصلا نمی‌گم قراره از همه‌ی چیزهای جدیدی که امتحان می‌کنید، خوشتون بیاد. ممکنه دقیقا به همون بدی‌ای باشند که فکر می‌کنید. ولی فکر نکنم هیچ‌وقت بابت امتحان کردنشون پشیمون بشید. به نظر من تعصب توی این دوره واقعا به ضررتون تموم می‌شه.

شش: از همکلاسی‌هاتون متنفر نباشید 

من توی ترم اولم از همکلاسی‌هام متنفر بودم واقعا. یعنی موضوع اینه که حتی انسان‌های نرمال و عاقل هم ترم اول دانشگاه ممکنه خیلی عجیب‌غریب باشند. رراستش نمی‌دونم چرا. ولی ممکنه ربطی داشته باشه به این که همه هی بهشون گفتند که «هی سوال بپرس.» (لطفا این نصیحت رو نکنید، ما اونی هستیم که باید سوال‌های به‌شدت احمقانه و جواب‌های نیم‌ساعتی رو تحمل کنیم.) ولی به مرور دیدم واقعا خیلی هم بد نیستند. و کم‌کم تونستم حتی باهاشون واقعا دوست باشم. یعنی یک دوره‌ای ما یک گروه داشتیم که با هم ارائه می‌ذاشتیم و درس می‌خوندیم و خیلی خوب بود. یا مثلا یکی دیگه از همکلاسی‌هام هست که من تقریبا هر سوالی راجع به دانشگاه داشته باشم، ازش می‌پرسم و همیشه خیییلی راهنمایی‌م می‌کنه. 

منظورم اینه که درسته که اون‌ها نمی‌دونند زندگی شخصی و غیردانشگاهی من چطوریه، و بحثمون نمی‌کشه هیچ‌وقت ولی افرادی هستند که من اون شب‌های امتحانی فوق‌العاده سخت رو گذروندم. ما حتی هم‌رزم محسوب می‌شیم. دوست بودن باهاشون واقعا یک بخش بزرگی از زیبایی‌های دانشجویی من بوده.

هفت: توی اشتباهاتتون نمونید

فکر کنم من کل ترم دو و سه به این فکر می‌کردم که آیا هیچ دانشگاهی به هیچ فردی که توی شیمی تجزیه 14 شده، فاند می‌ده یا نه. کلی دنبال این رفتم که آیا می‌شه اصلا دوباره بردارمش، با شیطان چیزی رو مبادله کنم یا هر چی که فقط این لکه‌ی ننگ از کارنامه‌ی من پاک بشه. و خیلی مسخره بود بچه‌ها. یعنی من بعد از اون حتی نمره‌ی پایین‌تر هم داشتم :)) ولی الان خیلی در صلحم با خودم. موضوع اینه که اون نمره‌ها واقعا چندان مهم نیستند. بعدش این که راه جبران هست اکثر اوقات (مخصوص وقتی ترم یک باشی :/) و این که اون حسرت و زمانی که برای حسرت خوردن صرف می‌کنی (اگه از اندازه‌اش خارج بشه)، خیلی اشتباه بزرگ‌تریه. به نظر من خیلی رشده که یک نفر یاد بگیره با اشتباهاتش کنار بیاد، بپذیرتشون و ازشون یاد بگیره، و در نهایت رهاش کنه.

هشت: منطقی فکر کردن

من راستش نمی‌فهمم برای بقیه چطوریه، ولی من با این که خودم رو از راه احساسی شکنجه کنم که درس بخونم، اصلا و ابدا راحت نیستم. از این که دائما به خودم گوشزد کنم که «ببین، تو که دوازده ساعت در روز درس نمی‌خونی، حقته که آخرش هیچی نشی.» یا «مهم نیست چی بشه، از شدت افسردگی بخوای خودت رو بکشی یا هر چی، باید درس بخونی.» اصلا به نظرم طریقه‌ی برخورد سالمی برای من نیست و جواب نمی‌ده. شاید برای یک نفر خوب باشه، ولی من اون یک نفر نیستم.

توی دانشگاه احتمالا خیلی پیش بیاد که مثلا یک فردی رو ببینید که هم رنک یکه، هم آیلتس داره، هم سبک زندگی سالمی داره، هم زیباست، و هم همه چی. یا مثلا یک نسخه‌ی سبک‌تر از این موجودات :)) به هر حال، یادمه که من و فرزانه خیلی حسودی‌مون می‌شد. یعنی ما حتی توی یک بخش هم به این‌ها نرسیده بودیم. و می‌دونی، به من که قبل از اون توی مدرسه‌مون درخشان بودم، واقعااااا افتضاح گذشت. یعنی اصلا اون اوضاع رو نمی‌تونستم تحمل کنم. فکر می‌کردم که دیگه هیچی نیستم. هر کاری هم کنم به این موجودات نمی‌رسم.

بعدش می‌دونی، بیش‌تر زندگی‌شون رو دیدیم. بیش‌تر با خودشون آشنا شدیم. دیدیم که اون‌ها هم یک سری ضعف‌ها دارند، اون‌ها هم بعضی اوقات سست می‌شند، اون‌ها هم اشتباه می‌کنند. شاید حتی بیش‌تر از ما. ولی می‌دونی، اولا فقط یک ذره بیش‌تر از ما تلاش می‌کردند (واقعا حتی خیلی هم نه) و تکنیک‌های بهتری داشتند مثلا. یعنی من یک همکلاسی دارم که این بشر واقعا به نظر من فضایی بود اون اوایل. مدال المپیاد داشت و رتبه‌اش از همه بهتر بود. ولی به مرور زمان دیدم که اونم سوال‌های احمقانه‌ای می‌پرسه. فقط بعد از کلاس‌ها می‌ره کتابخونه، و مثلا هر روز از من شاید یک ساعت بیش‌تر می‌خونه. یا مثلا سر کلاس‌های آنلاین، این همیشه حاضر بود و من فکر می‌کردم که خوش به حالش که این‌قدر همیشه حوصله داره. که مثلا سر یک سری اتفاق جزئی دیدم که اینم واقعا بعضی اوقات متنفره از این که بیاد، ولی برخلاف منِ اون موقع به زور خودش رو می‌کشوند و حتی مشارکت هم نمی‌کرد، ولی می‌بینین چی می‌گم؟ تفاوت‌های کمی توش تلاش به تفاوت‌های شگرفتی توی نتیجه‌ی نهایی می‌رسه. 

هی با خودتون تکرار نکنید که هیچی نمی‌شید. دوست دارید مدرک زبان بگیرید؟ لازم نیست از فردا روزی پنج ساعت کار کنید. صرفا از یک ربع شروع کنید و هی به مرور زمان بیش‌ترش کنید. دوستتون نمره‌اش بیش‌تر شده با این که شما بیش‌تر خونده بودید؟ نه، شما نفرین نشدید، صرفا دوستتون باحتمالا بهتر خونده، یا این که شانس آورده. که شما هم احتمالا یک روز بدون این که منتظرش باشید، شانس میارید. 

این‌ها چیزهایی بود که به ذهن من می‌رسید. احتمالا بازم بهشون اضافه کنم، ولی برای الان، همین. بازم می‌گم که اصلا هدف من از نوشتن این پست، یادآوری به خودم بود. شاید برای بقیه جواب نده. ولی ضرری نداره که توی ذهنتون بمونه.

۵

But I, will hold on hope

بیرون رفتن تازگی‌ها بدون استثنا جنگ اعصابه برام. از یک طرف احساس امنیت واقعا شیرینی که توی دانشگاه برام به وجود اومده بود (به لطف افراد مذکر خیره‌نشونده و رفتار همیشه محترمانه‌شون در هر شرایطی.) تقریبا کاملا از بین رفته، و الان اگه توی پیاده‌رو ببینم مردی نزدیک می‌شه، از توی خیابون می‌رم، و بالعکس. من حواسم هست که تعمیم ندم، ولی این دفعه‌ی آخری که با کلی خرید داشتم برمی‌گشتم خونه و یک مردی با ماشین از جلوم رد شد، بعدش ایستاد و همین‌طوری بهم خیره شد و انگار می‌خواست پیاده بشه (و تنها دلیلی که من سکته نکردم، اینه که خونه‌مون توی همون کوچه بود.) فکر کردم که «از مردها متنفرم.» (مهدی، همیشه اولین تصویری که من رو از فکر کردن به این قبیل گزاره‌ها پشیمون می‌کنه، تویی.) 

از طرف دیگه، به خاطر این شرایط اقتصادی هر روز دیگه یک چیزی شبیه به حمله‌ی اضطراب دارم. کانال خبری‌ای ندارم، صرفا همیشه تلویزیونمون روی شبکه‌ی خبریه و من که فقط موقع غذا خوردن تلویزیون می‌بینم، غذا خوردن توی ذهنم به اضطراب لینک شده. و وقتی می‌ریم بیرون، امکان نداره بچه‌های کار رو نبینیم. دست‌فروش‌ها خیلی بیش‌تر شدند. و من واقعا نمی‌دونم چی کار کنم. دوست دارم همیشه کلی کیک یا یک چیز بهتر توی کیفم داشته باشم که حداقل اگه چیزی نمی‌خرم، بی‌فایده‌ی مطلقم نباشم. 

توی گوگل سرچ می‌کنم که آینده‌های احتمالی ایران چیه، و اصلا آرامش‌بخش نیست. و کل مدت فقط فکر می‌کنم که هیچی این وضعیت انصاف نیست. نمی‌دونم از همه بیش‌تر چی عذابم می‌ده. صرفا می‌دونم لیست چیزهایی که عذابم می‌دن تمومی ندارند. و تازه من فرد خیلی خیلی خیلی خوش‌شانسی‌ام.

و می‌دونی، من واقعا خوبم توی دیدن جنبه‌ی روشن و آرامش‌بخش چیزها؛ شاید زیاد از این توانایی‌م استفاده نکنم، ولی واقعا خوبم توش، ولی این چند روز هر چی دنبال چیزی می‌گشتم که آرومم کنه، که بهش اعتقاد داشته باشم، هیچی پیدا نکردم.

فقط، امشب یک لحظه یادم اومد که یک بار یک پستی دیدم (از کانال مستانه) که توش از این می‌گفت که استاد دانشگاهش توی زمان جنگ نوجوون بوده و توی طویله درس می‌خونده، و آخرشم پزشکی قبول شده و این‌ها. و فکر کردم که من مطمئنم اگه به تلاشم ادامه بدم، در نهایت به جایی که آرزومه می‌رسم. شاید دیرتر از اون چیزی که می‌خواستم، ولی می‌رسم. اگه نشد که توی سی سالگی خونه‌مون رو داشته باشیم، توی چهل سالگی بهش می‌رسیم. عوضش شاید بتونیم از این بگیم که چطوری ستم‌گران نابود شدند.

این چیزی بود که بهم آرامش داد. تنها کاری که باید بکنم اینه که صبح زود بیدار بشم و کیفم رو پر از ... سیب کنم.

۳
.I write, cause I need to
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان