274

انقدر همه به نظراتم راجب نامگذاری بچه ها بی توجهی می کنن که حاضرم بزرگ شدم تمام زندگیمو وقف کنم و شیش هفت تا بچه بیارم و اسمشونو بزارم : نگار , ویولت , اما , النا و یه چند تا چیز دیگه که یادم نمیاد

۱

273

بعضی از آدما وقتی ناراحتن , شاهکار می نویسن.

بعضی از آدماعم تقریبا لال میشن.و البته این به خاطر خویشتنداریشون نیست.

من دوست داشتم دوستام از دسته ی دوم باشن و خودم از دسته ی اول.ولی کاملا برعکس شد .


پ.ن:کامنتا رو شب جواب میدم.

۰

شاید فک کنین که خیلی ناراحتم ولی در واقع من به شکل دوست داشتنی ای خوشحالم

از من توقع نمی ره ولی من بیانو جدا دوست دارم و از بلاگفا متنفرم ولی در حال حاضر دوس داشتم وبم تو بلاگفا بود و می تونستم با خیال راحت مزخرف بنویسم.

چون الان می خواستم بیام بنویسم :

- دخترخاله ام امروز به دنیا اومد و من هیچ حسی ندارم.این مثه این که بیام بگم امروز یه کرگدن نارنجی رو دیدم که داشت پرواز می کرد.چون من جدا عاشق بچه هام ولی در حالت فعلی , خیلی پوکرفیس , به عکسای این دختره زل می زنم و فک می کنم "اه , چقدر زر می زنه"

-امروز وسط راه , سر صبح خوردم زمین (چون یخبندون بود) و خیلی غم انگیز بود.چون وسط همون دبیرستان پسرانه ی خودمون بود و دور و برم پر از پسرای هیجده ساله بودند و این نهایت فهم و شعورشونو نشون می دادکه هیچ واکنشی نشون ندادند ولی به هر حال من واقعا نزدیک بود گریه ام بگیره.چون خیلی احساس تنهایی می کردم.

- و در مورد مزخرف بودن دینی باید اینو اضافه کنم که به قدری این درس مسخره و سخته که من دیشب وقتی فهمیدم دبیر دینیمون پرسشو کنسل کرده , گریه ام گرفت.

و خب , همین

وقتی اینجا می نویسم احساس عذاب وجدان می کنم چون خودم تو لیست فالویینگام افرادی رو دارم که درسته خودم فالوشون کردم ولی همیشه وقتی ستارشون روشن میشه حس می کنم یه وزنه  ی صد کیلویی رو قلبم گذاشتن و دوست ندارم خودم برای بقیه این شکلی باشم.

۴

مگه می تونم بغلش نکنم؟

مهرسا هر روز ورژن جدیدی از لوس بازی کشف می کنه ؛ مثلا دیروز اومده به من میگه :"بلا جووون !! ببییییین " و جعبه ای که پاره کرده میگیره جلوی چشمام.


(لازم به ذکره که از سارا در مواقع دیگه استفاده می کنه ؛ به در میگه سارا ، به دیوار میگه سارا ، به دستشویی میگه سارا ... نمی دونم این هوش کمش از کجا منشا می گیره)

۳

نیمه شب

 .الان نصفه شبه و منم زیر پتو جدا دارم خفه میشم* ولی میخوام بنویسم و نمی دونم از چی.خیلی چیزا هست. بنابراین ما یه پست بلند و چرند در پیش خواهیم داشت :


من عاشق انیمیشنام.و برخلاف اکثریت من همیشه دیزنی و پیکسار رو به انیمه ها , عروسک بازی و کارای تیم برتون ترجیح می دادم (انیمه ها البته کلی استثنا داره که حال ندارم تو این اکسیژن کم توضیح بدم) , به هر حال , خواستم بگم من خیلی از این انیمیشنای جدید پیکسار راضیم.در حدی که دوس دارم بچه دار بشم و هی همه ی اینا رو براش بزارم و درباره ی مفاهیم عمیق انسانی و زندگی براش سخنرانی کنم.اما شرایط فراهم نیست بنابراین می ریم سراغ موضوع بعدی :


من در این دو روز نشستم و همه چیز زندگیمو طبقه بندی کردم.لباسای بیرونم یه کمد , لباسای خونه ام یه کمد , لباسای مهمونی یه کمد , فیلمای دوست داشتنی یه فولدر , فیلمای خیلی دوست داشتنی یه فولدر , فیلمای شاهکار یه فولدر , فیلمایی که هیچ حس خاصی بهشون ندارم یه فولدر 

حتی نشستم و آهنگامو درست کردم ؛ منظورم اینه که نشستم دنبال کاور برای هر کدوم گشتم , اطلاعات هر کدومو (اعم از اسم آهنگ , خواننده اش , آلبومش , سال پخشش و همه ی اینا) رو درست کردم بدون حتی یه نقطه ی اضافی و اوف ... همه ی این کارا رو کردم که ذهنم مرتب بشه ولی حتی به هم ریخته تر از قبل شد.

این که به خاطر این وضعیت ناراحت نیستم بهم عذاب وجدان میده.


اخلاقای مزخرف من از مامانم بهم به ارث رسیدن.مثه این که به جای این که بشینم و درباره ی مشکلاتم حرف بزنم , زرتی قهر می کنم.

امروز صبح با مامانم بحثم شد و الان تازه دارم می فهمم تحمل کردن من تو این مواقع آدمو به سر حد جنون می بره.بیچاره بابا.بیچاره فرزانه.بیچاره مونا.


قبلنا فک می کردم یه استعدادی چیزی دارم که بر اساس اون می تونم کاملا بفهمم که چه فیلمی به چه موقعی از روز میاد.چه آهنگی به چه منظره ای میاد.چه کاری به چه موقعیتی میاد.

هیچی , حتی اگه استعدادیم بوده به طور کامل منحل شده.غم انگیزه.من از اون قسمت از خودم خوشم میومد.


من نمی دونم چرا ملت انقدر به استیج گیر میدن.من چیز خاصی از خوانندگی و اینا نمی دونم ولی به نظرم داره خوب پیش میره و مگه ما نمی خوایم پیشرفت کنیم؟ پس باید چیزای جدید خوب رو تشویق کنیم. (من از  نصیحت کردن و فرهنگسازی کردن و اینا تا سر حد مرگ متنفرم ولی اگه اینو نمی گفتم شاید سکته می کردم)


خب چرند گفتن واسه امشب کافیه.شب بخیر.

* مامان بابام اگه بیان تو اتاق و منو در حال کار کردن با گوشی (ساعت یک شب) ببینن , احتمالا از خونه میندازتنم بیرون.بنابراین زیر پتو کار می کنم که کمتر مشکوک باشه.

پ.ن : با کامنتدونی دیگران همانگونه رفتار کنید که دوست دارید دیگران با کامنتدونی شما رفتار کنند.

۹

به نظر میرسه این مملکت بالاخره داره به دبیرستانیا اهمیت میده

بله اینجا مشهده , بله اینجا برف میاد و بله من فردا تعطیلم و قلبم طاقت این همه خوشی رو نداره.

می ترسم بمیرم.

۱۴

چرا دلم برای دوستای دبیرستانم و خود دبیرستانم خیلی خیلی تنگ میشه در آینده؟ (قسمت اول)

دو تا حالت کلی هست : یا از خودت و شرایط راضی ای یا راضی نیستی. و خب , در نگاه اول به نظر میاد خیلی خوبه که آدم از خودش راضی باشه ولی فکر نمی کنم واقعا دوست داشتنی باشه.

وقتی آدما از خودشون راضین هیچ کاری نمی کنن برای این که شخصیتشونو بهتر کنن یا حداقل تلاششون چندان فایده ای نداره ولی وقتی از خودشون راضی نیستن , اگه شجاع باشن , پیشرفت می کنن.خیلی خیلی زیاد.هر چقدر بیشتر حالشون از خودشون به هم بخوره , در آینده بهتر میشن.

و اینطور که من فهمیدم ٩٩% آدمای بیست سال به بالا از خودشون راضین , نقص های خودشونو می دونن ولی به هر حال اونا رو قبول کردن و این قشنگ نیست.و این دقیقا همون دلیل اینه که چرا من از دبیرستان خوشم میاد.من تا حالا همسن خودمو ندیدم که از خودش راضی باشه و این وضعیت امیدوارکننده اس چون نشون میده خیلی بهتر از این می تونی باشن.


- مسلما یه فرقی هست بین این که خودتو دوست داشته باشی و از خودت راضی باشی.مثلا من خودم رو دوست دارم ولی از خودم راضی نیستم.و خیلی اوقات از خودم خوشمم نمیاد.

- و یه فرقی هم هست بین این که نقص هاتو بپذیری و نقص هاتو دوس داشته باشی.مثلا من خیلی اوقات تلاشمو نمی کنم و از این صفتم تا حد مرگ بیزارم ولی خب یه سری صفات و بی کفایتی هاییم دارم که دوسشون دارم از جمله این که می تونم جدا پررو و لج در آر بشم که خیلی کاربردیه و من تضمینش می کنم. حالت دوم خوبه و حالت اول مزخرف.

۱

انصاف نیس که آدم انقدر اجزای صورتش هماهنگ باشن

نمی دونم اینا که میگن Grey's Anatomy برای افراد عاشق پزشکی خیلی قشنگه ، از کدوم سیاره اومدن.
من الان اپیزود اولشو دیدم و همون نیمچه علاقه ام به پزشکی نابود شد.
۲

باید همه ی اینا ثبت بشه که یادم بمونه چقدر لحظات می تونن مهم , باشکوه و بی رحم باشن

خب ,  الان من اینجا روی مبل دراز کشیدم , صبا رو اپن برای المپیاد ریاضیش میخونه , بابا تهرانه و مامان شیفت شبه 

همه جا سکوته و فقط فقط صدای تام رزنتال میاد(و الان کریستینا پری شد) 

من امروز روز عجیب غریبی داشتم.مدرسه جشن فجر بود , ما کیک خوردیم , معدلم ١٩/٩٩ شد , امتحان زیست رو گروهی دادیم ,  آخر زنگ آخر رفتیم حیاط مدرسه , فرزانه رو پای من دراز کشیده بود , Faded رو گوش کردیم , من سرمو کج کرده بودم , فقط سر درختای کاج دیده می شد و یه فضای بی نهایت آبی

ساعت هفت وقتی من و صبا تنها شدیم انیمیشن لک لک ها رو دیدیم(و جالبه که بدونین پای چشمام تیره شد از بس گریه کردم , بس که معرکه اس این انیمیشن) , می خواستم بیام اینجا و یه پست بنویسم راجبش که من به وجود این حجم از انسانیت افتخار می کنم , ولی نشستم قسمت سه ی شرلوک رو دیدم که اشتباه مزخرفی بود چون باید صبح میدیدمش.

آهنگای بردی رو شافل گذاشتم و در حالی که آکوستیک وینگز تو خونه پخش می شد آشپزخونه رو تمیز کردم و برای صبا شام رو آماده کردم و خب , الان من اینجا رو مبل دراز کشیدم , صبا رو اپن برای المپیاد ریاضیش می خونه .


یه جور شادی وحشیانه بود اولش و الان تبدیل شده به یه آرامش خلل ناپذیر.حال من نه.دارم درباره ی حال امروز حرف می زنم.

۸

265

امیدوارم یه روز ریاضیا به این سطح از درک و شعور برسن که ما تجربیا به خاطر بهره ی هوشی کممون , خرخون نیستیم.

که اوناعم اگه این زمین نکبت و این زیست عجیب غریب رو داشتن که از هر خطش میشه چل تا تست در آورد , مسلما شبانه روز درس می خوندن و آخرشم آبیاری گیاهان دریایی دانشگاه آزاد علی آباد کتول قبول می شدن

اصولا زندگی دبیرستانی تو ایران به شدت بر این اساس استواره : تجربیا همیشه ی خدا طوری به نظر میان انگار مادرشون سل گرفته , بابای قاچاقچیشون رو زندانی کردن و برادرشونم همین دیروز صبح اعدام شده و ریاضیا همیشه یه جور خودشاخ پنداری کاذب دارن که البته خطرناکتره به نظرم.

۵

and Hope is a dangerous thing

موضوع اینه که من حقیقتا نمی فهمم چرا باید برای بهتر شدن شرایطم تلاش کنم وقتی می دونم هیچ چیز تا ابد ثابت نمی مونه؟

هر چیزی که بهترش کنی , هر چیزی که کشف کنی , هر نکته ی خوشایندی که پیدا می کنه قراره یه روز برات معمولی , خسته و ناخوشایند بشه.تو تلاش می کنی و نامبر وان میشی بعد دوباره افت می کنی و بر می گردی به وضعیت عادیت.تو تو رفتارات فک می کنی و سعی می کنی آدم بهتری بشی , بعد یه روز , وقتی تو اوج عصبیتی دوباره بر می گردی به همون اوضاع چندش آورت.تو فیلم /کتاب/ آهنگ جدید کشف می کنی و عاشقشون میشی , بعد از یه مدت حالت از اوناعم به هم میخوره.تو عاشق یه نفر میشی ولی آخرشو می بینی که در بهترین حالت آخرش عادی میشه برات.

این قشنگ و یه جورایی تسکین دهنده اس که هر غمی یه روز تموم میشه ولی خب ,در ازاش هیچ شادی ای هم همیشگی نیست.انگار که یه نمودار سینوسی باشه ؛ در لحظه تغییر می کنه , ولی در نهایت یکیه.

و خب من الان در شرایط بد زندگیمم ؛ ینی نمی فهمم جای هر کس , هر چیز تو زندگیم کجاس … نمی فهمم اون دفترچه بنفشم باید کجا باشه و من می تونم حس کنم که اگه تو جای درستش باشه خیلی حالمو خوب می کنه , نمی فهمم این کیفم جای درستی داره تو زندگیم داره یا نه , نمی فهمم رابطه ام با مهسا دقیقا اسمش چیه , نمی فهمم حرفای خودم درسته یا حرفای بقیه.و زندگیم یه جورایی معلقه.(از نظر خیلی از آدما اینا اصولا دغدغه محسوب نمیشن ولی اینجا باید به من اعتماد کنین , چون من چیزای دیگه رو (برای مثال هپاتیت گرفتن صبا ) رو جزو مشکلات به حساب میارم , نه دغدغه ها)(البته اونم به خاطر خود صبا نیست , به خاطر اینه که هپاتیت بیماری کثیفی به نظر میاد و نمی خوام به خونه گند بزنه , حالا به هر حال)

پارسالم همین طوری بود ؛ ینی دقیقا همینقدر گیج کننده و گریه آور ولی با این تفاوت که اون موقع من نهایت آرزوم بود که همه چیز درست شه ولی الان فک می کنم درست شه که چی؟دوباره سال بعد بره رو هوا و سال بعدش و سال بعدش؟

۲

این همه پاکدامنی غیر طبیعیه

امروز معلم فیزیکمون دختر اول دبستانیشو آورده بود, و خب , علاقه ی من به دخترای هفت ساله جدا تموم نشدنیه اگه نمی دونستین.

رفتم به فاطمه گفتم بچه می خوام در حالی که توقع داشتم بگه زر نزن یا اصن جواب نده , ولی بانوی فرهیخته اومد کنارم نشست , و یه لبخند ملیح زد و با ملایمت تمام گفت : بیا بریم هاشمی نژاد (همون دبیرستان پسرانه ی کنار مدرسمون که قبلا ذکر خیرش بود) :/ 

بعضی اوقات عمق شخصیت و افکارش باعث میشه بخوام گریه کنم.

۳

262

تولد فاطمه به طرز عجیبی خوش عکس شده بودم, الانم دارم فک می کنم قطعا خدا خیلی حکیمه که این نعمت خوش عکسی رو به من نداده چون الان دارم کلی برنامه ریزی می کنم که چجوری اون عکسه که توش خوب افتادم تو توییتر , اینستا , تلگرام , واتس اپ , وایبر , اسنپ چت و (خدا بزرگه , یه چندتا اپ دیگه عم پیدا می کنم) بزارم طوری که کسی نفهمه این تنها عکس خوب من در سراسر زندگیمه.

خلاصه که خواستم بگم خدا رو شکر کنین که من هنوز دامنم تا اون حد از دستم نرفته که بخوام شونصد تا عکس از خودم تو وبلاگم بزارم.

ولی اگه تلگرامی , اینستایی چیزی از من دارین بهتره یه مدت بلاکم کنین اصن.


پ.ن:کسی متوجه حکمت عدد خاص عنوان میشه؟

۵

261

من دیروز می خواستم بیام و از این حرف بزنم که چقدر از رطوبت بدم میاد، چقدر حالم از کاظم قلمچی به هم می خوره که از قاعده ی دست راست آزمون میزاره در حالی که من قد یه گوسفندم ازش نمی فهمم، این که بخاری زیرزمین خراب شده و من نمی تونم درست حسابی تو اتاقم بخونم ، مهرسا رو یه هفته ست که ندیدم و دلم براش تا حدودی تنگ شده و حتی آهنگ جدید ایمجین دراگونزم نمی تونه حالمو خوب کنه (که البته رسما دارم زر می زنم) ولی خب الان می خوام از این حرف بزنم که الان اینجا کلی برف اومده و منم برای دومین بار در طول چهار سال نرفتم که آزمون بدم و خب دارم از شدت خوشحالی می میرم.این کاکتوس جدیدم چقدر قشنگه.این آهنگ جدید ایمجین دراگونز که من نمی دونم از کجا باید لینکشو پیدا کنم (Believer) معرکه اس.این آهنگ Love Me Again جان نیومن هم درست در همون ابعاد فوق العاده اس و من نمی دونم چطور در طول سه سالی که دارمش تا حالا ازش خوشم نیومده بوده.

خلاصه که الان بعد از یه هفته ی وحشتناک بالاخره خوشحال و آرومم.

260

می دونی ، یکی از لذت بخش ترین لحظات تو زندگیم ، وقتاییه که چیزای جدید در مورد خودم کشف می کنم.مثلا یه بار با مهلا و سارا و نگین تو کلاس بودم که مهلا گفت خنده هات و در واقع صدای خنده هات خیلی قشنگه و سارا و نگین تاییدش کردند و اون تعریف حقیقتا لذت بخش بود چون اولا قبل از اون هیچکس بهم نگفته بود و دوما کلا تعریف دوست داشتنی ایه.

و این قضیه ی کشف ابعاد جدید محدود به این نیست ، مثلا من تازگیا تمام اراده مو به کار گرفتم که موهامو بلند کنم و این خیلی بی اهمیت به نظر میاد ولی واسه ی من که همیشه موهام فوقش تا شونه ام بوده ، مثه یه زندگی دیگه اس.یا نمی دونم مثلا ، عشق به روشنایی ، رقصیدن ، لاکای روشن ، ویالون ... همه ی اینا چیزاییه که من از خودم نمی دونستم و کشفشون واقعا خوشحالم می کنه.

۱

258

زمستونا خدا حوصله اش سر میره ، همونطور که دمر دراز کشیده و آدما رو تحت نظر گرفته و احتمالا نوشابه ای چیزی می خوره یهو چشمش رو مشهد ، ناحیه ی ما ، کوچه ی ما ، خونه ی ما و اتاق من ثابت میشه ، زیر لب میگه فوند ایت ، بعدشم میزنه منو بدبخت می کنه.

و تعریف ما از بدبختی یه خورده فرق می کنه ؛ من سرطان نمی گیرم ، صبا هم تصادف نمی کنه(هرچند این به نظر من خیلی میتونه خوشایند باشه ولی خب مثه این که عرف نیس خواهرا این قدر به هم ارادت داشته باشن) ، با مامان بابامم دعوام نمیشه ؛  فقط به مقادیر نامتناهی ای خود درگیری پیدا می کنم. و خدای من ... من به این فک می کنم که مسلما این خود درگیریا تا بهار ادامه داره و خب ، جدا حاضرم سرطانی چیزی بگیرم ولی این دو ماه خوددرگیری زودتر بگذره.


پ.ن : فردا کامنتا رو جواب می دم.

۲

256

بدبختی اینه که انگار هیچوقت به ذهن هیچکس نرسیده که بشینه راجب منطق آموزش و پرورش بحث کنه.

بعضی از معلمامون فکر می کنن که خیلی ظالمانه اس که ما به خاطر نمره هامون ناراحت بشیم و در نتیجه همه رو بیست می کنن.و بعضی از معلمامون فک می کنن که بین کسی که 20 شده و کسی که 19/75 شده باید بالاخره یه تفاوتی باشه در نتیجه محض رضای خدا یه بیست و پنج صدمم به کسی اضافه نمی کنن.

در این شرایط بدشانسی به این شکل تعریف میشه که امتحان گروه اول رو بیست بشی و در نهایت همه هم همراه با تو بیست می گیرن و امتحان گروه دومو کم بشی و خب در اون صورت باید فاتحه ی معدلتو بخونی.(که البته اینجا منظور خودم نیستم، من جزو دسته ی خوش شانسم بودم)


در طول این هفته عجایب زندگی دبیرستانی رو به چشم دیدم.یلدا به خاطر 0.25 که خودش خود به خود توی کامپیوتر درست میشه نیم ساعت تمام گریه کرد و من واقعا خیلی از خودم خویشتنداری به خرج دادم که چپ چپ نگاهش نکردم.و خب هر روز اینو می دیدم که بچه ها سر نیم نمره یه جوری التماس می کردن که انگار هدف ، نجات زندگی پدر و مادرشون بود و در این جا شایسته اس که من از التماس کردن فرزانه یاد کنم که : 

- خانم ببخشید ، ما گزارشکارامون کامل نیس ، اگه دوباره بیاریم بهمون نمره اضافه نمی کنین؟

- نه

-مرسی 

و خب این در حالی بود که من کل روز بهش التماس کرده بودم که نهایت تلاششو بکنه.



و خب می دونی ، مبنای وارستگی کلا بر اساس خودتنظیمی مثبته.ینی تو حتی اگه یه ذره از بقیه وارسته تر باشی به تدریج با دیدن این که ملت با وجود این که نمرشون 19/5 شده خیلی غمرده به دیوار زل زدن ، حتی وارسته ترم میشی.

۵

255

توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.
مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.

آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگاه بقیه زن خیلی باشخصیتی به نظر می رسه(و واقعا هست) ، از دید بقیه به شدت مهربون و روشنفکره (که اینم قبول دارم که هست) ولی می دونی ، فقط از دید ما ، یعنی اعضای خانواده اش مشخص میشه که چقدر بی منطق و بی احساسه و این به هیچ وجه با مهربون بودنش در تضاد نیست.ینی این دوتا ویژگی با هم ترکیب فوق العاده عصبی کننده این مخصوصا وقتی تو وجود فردین که که انقدر تو زندگیت مهمه.

من جزو معدود نوجووناییم که با مامان بابام هیچ مشکل خاصی ندارم و خیلی هم با هم خوبیم ولی می تونم بگم که این فقط به خاطر اینه که من نمی تونم کاری برخلاف میل مامان بابام بکنم و این به خاطر این نیست که جراتشو ندارم ، به خاطر اینه که تحمل ناراحتیشونو ندارم.و این ویژگی مزخرفه. حقیقتا مزخرفه.و اگه یه روز پدر/مادر شدین به این توجه داشته باشین که در حالت سالم نباید بچتون چنین ویژگی ای داشته باشه.و اگه داره بهتره یکم تو رفتارتون تجدید نظر کنین.
۳

254

عزیزم همه ی این مزخرفات درباره ی این که دوستیا باید بر اساس وفاداری و صداقت و فلان و بهمان باشه رو فراموش کن , هدفت تو زندگی پیدا کردن دوستی باشه که حتی در اوج بی حوصلگی جواب پی اماتو بده و وقتی داری با ذوق و شوق تمام در مورد یه موضوع حرف میزنی یه بحث نامربوط رو وسط نکشه.

چون بهت قول میدم نبود صداقت و وفاداری و این حرفا آسیب خاصی بهت وارد نمی کنه , ولی این دو قضیه در گذشت زمان اعصابتو کاملا فرسوده می کنن

۳

253

از همه ی شمایی که از قسمت دوم برام بت ساختین متنفرم چون جدا مایوس کننده بود.

۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان