Fairytale

418

وقتی همه چی تو رو به یه جا می‌رسونه، نمی‌تونی درست فک کنی؛ می‌تونی؟


مامانم یه ویدئو از مهرسا فرستاده، که توش مهرسا چادر سفید مامانم رو می‌گیره جلوش، و می‌گه اجی مجی لا ترجیح و چادرو می‌ندازه بالا و خودش فرار می‌کنه. به صورت خیلی حرفه‌ای و نامحسوس غیب می‌شه. هر بار خنده‌ام می‌گیره و گریه‌ام میندازه.


من یادمه که فک می‌کردم که اگه برم یه شهر دیگه، شاید سخت باشه، ولی در عوض قوی می‌شم.الان استوری‌های دوستام توی فردوسی رو می‌بینم (در حالی که خودم توی یه جای کاملا جدیدم که شاید گاهی اوقات انسان‌های زیبایی توش باشه و قسمت‌های زیبایی داشته باشه، ولی در نهایت جدیده. جدید هیچ وقت نمی‌تونه برای من خوب باشه)

الآنم ردش نمی‌کنم که بعدها خیلی قوی‌تر می‌شم (یا همین الانش حتی) ولی اکثر اوقات فک می‌کنم این که قوی باشی واقعا چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟ وقتی هر چیزی، هر فاکینگ چیزی، مثه کوچک‌ترین اشاره به شله‌ی مشهدی، چرم مشهد، فلان مشهد، مهرسا، صبا، پزشکی مشهد، غمگینم می‌کنه؟ وقتی جایی واقعا مثه خونه ندارم تو ذهنم؟

من عمیقا درک می‌کنم این حرفت رو. که قوی بودن واقعا چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟ گاهی به خودم می‌گم اگه خودم رو الکی اذیت کرده باشم و فقط "فکر" کرده باشم که قوی‌تر می‌شم چی؟ اصلا اگه به این قوی شدنه نیاز نداشته باشم چی؟
چند روز پیش با دوستم حرف می‌زدیم گفت لازم نیست در آینده حتما موقعیتی مشابه الآنت داشته باشی که بفهمی قوی‌تر شدی و بگی چه خوب که الآن آماده‌ترم. یه سری چیزا تو عمق شخصیتت تاثیر می‌ذاره، توی نوع نگاهت به مسائل. نکته‌ی ساده‌ای بود ولی من ازش غافل بودم.
و یه چیز دیگه هم بگم سارا. یه بار یکی از بچه‌هامون استوری گذاشته بود که از مزایای تحصیل کردن تو یه شهر دیگه اینه که هروقت از آدما و فضای اون شهر خسته شدی می‌دونی یه جا رو داری که فرار کنی به سمتش. دیدم یه جورایی راست می‌گه‌؛ هرچند که دیر به دیر می‌رم خونه ولی از دو هفته قبل رفتن خوشحالم که یه پناهگاه دارم انگار! یه پناهگاه که گاهی بتونی برای مدت کوتاهی همه‌چی رو پشت سرت جا بذاری. یعنی می‌دونی، اون حس به خونه برگشتن رو و اون جمله‌ رو که هیچ‌جا خونه‌ی آدم نمی‌شه؛ وقتی بهتر درک کردم که این‌قدر ازش دور شدم. 

می‌دونی، آره، قطعا تو نوع نگاهت تاثیر می‌ذاره، صرفا من الان غیرمنطقی‌تر از اونم که بخوام توجه کنم. خوابگاه خیلی مزایا داره، صرفا وقتایی که دل‌تنگ می‌شی نمی‌تونی زیاد توجه کنی بهشون.
مشکل دیگه اینه که خونه‌ی خودمون هم شبیه خونه نیس.
:) امیدوارم دل‌تنگی‌ت زودِ زود برطرف شه :*
مرسی عزیزم :*
به عنوان کسی که کل ترم یک و تا حدودی دو از فرط دلتنگی برای مشهد و هر چیزی مربوط به مشهد و خونه و همه و همه و همه چیز مُردم، می‌تونم بهت بگم که تا حد خوبی حل میشه این دلتنگی‌ها. 
بعد دلت برای دلتنگی‌هات تنگ میشه. :))) 
شت :))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan