Fairytale

359

مشاور اومده بود و بهمون می گفت وقتایی که به آینده فک می کنیم و به این که دکتر شدیم و فلان و بیسار و چشامون قلبی شد و اینا چی کار کنیم تمرکزمون به هم نریزه.

داشتم فک می کردم چقدر خوبه که تا الان یه تصور مشخص و به دور از رویا از آینده پیدا کردم. که دانشمند بشم. و داشتم کلاسمو می دیدم که بعضیاشون دارن می جنگن برای این که برن دامپزشکی یا روانشناسی یا مثلا سلولی مولکولی و اینا.

چقدر تجربی های خوبی بودیم که اوج خواسته مون از زندگی این نبود که «خانم دکتر» بشیم و با شاسی بلندمون بریم مطب و پول پارو کنیم و برگردیم پنت هاوسمون. اه ، حالم به هم خورد. (البته به جز پنت هاوسش ، چون ارتفاع و خونه های بزرگ دوس دارم.)

میدونی من چه عشقی میکنم ولی میبینم تابوی پزشکی نخوندن برای یه آدم شکسته؟ که آدم خودش نخواد پزشک شه...
دانشمند شدن خیییلییی رویای جذابیه *_*
می دونی در واقع اگه بیوتک قبول نشم میرم پزشکی می خونم. چون پزشکی رو هم عمیقا دوس دارم ولی اونم می رم گرایش تحقیقاتیش.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan