Fairytale

ولی به طور کلی داره خوش می گذره

.من یکی از اون آدمای سازگار با همه چی نیستم.کلی چیز لازمه تا احساس آرامش بکنم و کلا از این نظر خیلی داغونم.و مشکل اصلی اینه که وقتی با یه محیط سازگار میشم دیگه نمی تونم یه محیط دیگه رو هم بپذیرم. 

و به همین خاطره که انقدر اتراق چند روزه ی خاله ام اینا عذاب آوره.

ما - ینی من ، صبا ، مامان ، بابا - در شرایط عادی یک راز بقای کاملا زنده داریم تو خونمون.از لحاظ روانی البته.ینی مثلا بابام به من میگه بیا ظرفا رو بشور بعد من میرم پیش صبا و تهدیدش می کنم که اگه ظرفا رو نشوره دیگه براش انیمیشن نمیزارم* بعد صبا میره به بابام میگه که اگه ظرفا رو نشوره به مامان میگه که ما در غیابش پیتزا خوردیم و این چرخه تا وقتی که ظرفا به خودی خود تجزیه بشن ادامه پیدا می کنه و خب ، این قضیه در مورد همه چیز هست.(البته مامان توش چندان حضور فعالی نداره چون لازمه با لحن خاص خودش بگه «اصن خودم میارم» تا کلا از این چرخه حذف بشه و البته سرعتش رو بهبود ببخشه) 

وقتی فامیلامون هست من جدا گیج میشم.چون مثلا مانند یوزپلنگان گرسنه سر شستن ظرفا / بردن و آوردن سفره / میوه آوردن / چایی آوردن / حرف زدن / نفس کشیدن و خلاصه هر چیزی بحث می کنن و خب ، چرا من باید دخالت کنم وقتی انقدر مشتاقن؟

می خوای ظرف بشوری؟بشور ، می خوای خودت چایی بزار؟بزار ، می خوای سه تا میوه برداری؟ خب بردار 

ینی ذهن من با تحصیل در دبیرستان و زندگی در کنار دوستان وحشی و خانواده ی تنبل کلا با مقوله ی تعارف ناآشناس.

و خب ، بیشتر از همه همون قضیه ی ظرف شستن اعصاب منو خورد می کنه.چون مامانم منو می فرسته که از بین خیل مشتاقان عبور کنم و همه رو کنار بزنم و خودم همانند کوزت همه ی آشپزخونه رو جمع کنم و همه ی اینا در حالیه که خودش پاشو رو پاش انداخته و تنها کاری که می کنه اینه که منو زیر نظر داره و من چی کار می کنم؟محض خالی نبودن عریضه یه کاسه رو تو ظرفشویی میزارم و بعد از آشپزخونه میرم / میندازنم بیرون.



* از این نظر هم زندگی خیلی سخت شده.قبلنا من کافی بود بگم «دیگه باهات حرف نمی زنم» که صبا چند روز به دست و پام بیفته ولی خب ، الان باید کلی دقت کنم که چی دارم میگم.شاید باورت نشه ولی من یه دسته بندی دارم تو ذهنم به نام با چه چیزایی میشه صبا رو تهدید کرد و الان فقط یه مورد داره.

  • ۶۷
...
:)
سارا :))) اصلا کلی با این چرخه خندیدما و با خیل مشتاقان! :))
خب، من یه‌بار خونه‌ی یه‌نفر تعارف کردم که سفره رو جمع کنم(فقط یه‌بار و با بی‌میلی گفتما) با جانِ دل پذیرفتن! از اون به‌بعد دیگه مثل آدم نشستم سر جام! اما ظرف‌شستن فرق داره برام! چون وقتایی که احساس خوبی ندارم باعث پرت‌کردن حواسم میشه و گاهی‌اوقات خونه‌ی ملت زیاد به پرت‌کردن حواسم احتیاج دارم و در این مورد تعارف نمی‌کنم، وقتایی که میگم، جدا نیاز دارم به ظرف‌شستن! از کف‌بازی‌ها و حباب‌سازی‌شم خوشم میاد :))
ببین من اصن مشکلی ندارم با این که بقیه ظرف بشورن ، خیلیم خوشحال میشم.
حرفم اینه که من حال ندارم تعارف کنم سر این چیزا و به بقیه اجازه میدم هر کمکی می خوان ، بکنن

آخ من کاملاً درک میکنم. :)) بهت اطمینان میدم تا تقریباً ده سال بعدی هم چیزی در موردت عوض نخواهد شد متأسفانه. نمونه‌ی زنده‌شم من. :))
اوف ، حیف شد
پس به زودی از خونه پرت میشم بیرون :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan