Fairytale

278

می دونی , تصویری که من از آینده ام دارم (داشتم) مشخص و باشکوه بود.من ویالون می زنم , آلمانی می خونم , موهام بلندن , موهام کلی موج دارن(که البته این الانم هست و کلا همیشه بوده) ... این تصویر برام مهم بود.چیزی بود که اکثر تصمیمامو با توجه به اون می گرفتم.اکثر حرکاتم و رفتارامو با فک کردن به اون انتخاب می کردم.

اون تصویر هدف من تو زندگیم بود.

تا این که فهمیدم این آینده مال من نیست.دقیقا نمی دونم چه اتفاقی افتاد که به همچین نتیجه ای رسیدم ولی چیزی نیست که حتی ذره ای درباره اش شک داشته باشم.و خب از همونجا بود که ناراحت و ناراحت تر شدم چون چیزی نبود که برام مشخص کنه چی کار کنم.

من شخصیت فوق العاده متناقضی دارم تو واقعیت , وقتی حالم خوبه می تونم بفهمم هر کجا , چطوری باشم ولی وقتی هیچی نمی دونم , مثل این می مونه که رنگای آبرنگ رو قاطی کنم.قهوه ای و آبی و اوه , مزخرف بودنش مشخص میشه ؟

من خود درگیری های زیادی داشتم و می دونم که خود درگیریا چیزای خوبین.تو رو شکل میدن.ولی این درگیری فعلی هیچ کمکی به من نمی کنه , فقط غمگینم می کنه.

  • ۶۱

چی شد که بیخیال شدی؟
خیلی عجیبه ولی مطلقا یادم نمیاد.
حالا شاید یه روز ویالون بزنم و آلمانی یاد بگیرم.ولی اون حسی رو نداره که من فک می کردم باید داشته باشه.
حیف.. بیخیالشون نشو ولى. مى ارزن.
نه ، بی خیالشون نمیشم :)
فککنم همه ازین تصورات شکسته دارن.
من شخصا الان به چیزی تبدیل شدم که هیچوقت فکرشم نمی کردم. درواقع به چیزی که دوستشم نداشتم، و سراغ چیزایی رفتم که سابقا ازشون متنفر بودم. و چیزایی که قبلا عاشقانه دوسشون داشتم برام بی رنگ و کم اهمیت شدن. مثلا برخلاف تو از آلمانی متنفر و عاشق ااسپانیایی بودم. 
الان به نظرم اسپانیایی بسیار مسخره س و دارم المانی میخونم و شاید اصلا چندسال دیگه آلمان یا اتریش باشم.و الان دارم تو زمینه ای دنبال کار می گردم که چندسال تمام با خودم فکر می کردم که خب درسشو خوندم، اما عمرا باهاش کار نمی کنم. 
و کلی مورد دیگه که حتی فکر کردن بهشون ناراحتم می کنه چبرسه به نوشتن. و خب از حوصله ی این فضا هم خارجه گفتنشون و شاید مهم هم نباشن. بعضیا رو هم که قبلا ارزو داشتم الانا به دست اوردم اما دیگه بهم مزه ندادن...

اما تو اگه هنوز بهشون علاقه ای داری دنبالشون برو. قبل اینکه برات کمرنگ بشن... و فرصت و علاقه ی یادگیریشون و بدست اوردنشونو از دست بدی  
کاش همه ی اون چیزا رو می گفتی ، من جدا از خوندن خسته نمیشم.
یه چیزی رو نفهمیدم ؛ اون چیزایی که دوست داشتی مسخره شدن به نظرت و چیزای جدید جانشینشون شدن یا کلا علاقمندی هات کم شدن؟

هنوزم بهشون علاقه دارم ، خیلیم علاقه دارم ، می دونی ، کلا منظورم از گفتن آرزوهام بیان کردن اون جویه که دوس داشتم باشه.و گرنه خود اون آرزوها نسبتا پایدارن.
چیزای دیگه برام مهم شدن الان، اما جای خالی اون قبلیا، حتی با وجود اینکه بنظرم مسخره شدن با هیچی پر نمی شه و وقتی به این فک میکنم چرا به وقتش یادشون نگرفتم جاشون میسوزه. مثلا اینکه چرا وقتی بچه بودم اسکیت یا ژیمیناستیک یاد نگرفتم، و مسلما الان هم با شونصد سال سن امکان پذیر نیست. امیدوارم منظورمو متوجه شی 
اوهوم ، می فهمم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan