Fairytale

258

زمستونا خدا حوصله اش سر میره ، همونطور که دمر دراز کشیده و آدما رو تحت نظر گرفته و احتمالا نوشابه ای چیزی می خوره یهو چشمش رو مشهد ، ناحیه ی ما ، کوچه ی ما ، خونه ی ما و اتاق من ثابت میشه ، زیر لب میگه فوند ایت ، بعدشم میزنه منو بدبخت می کنه.

و تعریف ما از بدبختی یه خورده فرق می کنه ؛ من سرطان نمی گیرم ، صبا هم تصادف نمی کنه(هرچند این به نظر من خیلی میتونه خوشایند باشه ولی خب مثه این که عرف نیس خواهرا این قدر به هم ارادت داشته باشن) ، با مامان بابامم دعوام نمیشه ؛  فقط به مقادیر نامتناهی ای خود درگیری پیدا می کنم. و خدای من ... من به این فک می کنم که مسلما این خود درگیریا تا بهار ادامه داره و خب ، جدا حاضرم سرطانی چیزی بگیرم ولی این دو ماه خوددرگیری زودتر بگذره.


پ.ن : فردا کامنتا رو جواب می دم.

  • ۶۹
عاشق ارادتت به خواهرتم!
همه همینو میگن :))
نه بابا نگران نباش، تا جایى که من میدونم خواهراى کمى هستن که کمتر از اینا به همدیه ارادت دارن. :))
نه بابا نگرانی کجا بود , حداقلش اینه که تنها کسیه که من جلوش میخونم و این اوج صمیمیتمونو نشون میده اصن :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
.I write, cause I need to
Designed By Erfan Powered by Bayan